۲۲ آذر ۱۳۹۰

ايران ما و فنچ زلزالوس و سگ همساده بالايي


ايران ويار دارد زود به زود گرسنه مي شود، گرسنه كه مي شود به پر و پاي من مي پيچد من هم نامردي نمي كنم هر چه دم دستم مي آيد مي دهم بخورد. او هم نامردي نمي كند  همه چيز را مي فرستد به خندق بلا. از طرفي  زلزالوس پسر حاج خانم فنچ دارد مدتي است يكي از  پرنده هايش گم شده  چند روزي است پيله كرده كه ايران پرنده اش را گرفته و خورده است مي گويد: مگر شما نمي گوييد ايرانتان تازگي ها خيلي گرسنه مي شود ؟ لابد ناپديد شدن فنچ من هم زير سر خود اوست. من زير بار نمي روم مي گويم : ايران اصلا اهل گرفتن اين چيزها نيست تازه گيرم كه پرنده تو را ايران ما گرفته باشد نمي تواند اين يك بند انگشت فنچ را پر بگيرد و پوست بكند و بپزد و بخورد. ايران ما اصلا خام خوار نيست عادتش به خوردن لقمه ي آماده است . اما زلزالوس بد پيله است مي گويد : اگر ايران فنچ مرا نخورده پس كي خورده ؟  من اصلا سر در نمي آورم فنچ او در خانه ي ما چه مي كرده ! با اين حال شَكم به سگ همسايه بالايي است.  شايد اصلا سگ همسايه پرنده را گرفته و داده است دست ايران ما، بله همسايه بالايي ما سگ دارد.اصلا ما همه امان در اين ساختمان غير از خودمان جك و جانورهاي ديگري هم داريم كه با ما مي خورند و مي نوشند و روزگار مي گذرانند.

۲۰ آذر ۱۳۹۰

نيش مار غاشيه و عقرب جراره

 ياد يه چيزي افتادم يهو! در زمان جنگ شهرها وقتي جنگ و موشك بارون و بمبارون! كشيده شد به تهرون! شروع كردن تو مدارس و مساجد و ادارات، پناه گاه ساختن. پناه گاهها رو ساختن و به مردم گفتن هر وقت اوضاع قرمز شد بزنيد بريد تو پناه گاه . باباي من اولش زير بار نمي رفت يعني براش يوخده غير معمول بود كه تا آژير مي زنن زن و بچه رو برداره و ببره تو پناه گاهي كه هر جور آدم ناجوري ممكن بود بهش پناه آورده باشن! اين شد كه تصميم گرفت خودش تو خونه پناه گاه درست كنه واسه خاطر همين زيرزمين قديمي خونه رو تميز كرد و خنزر پنزرهاش رو بيرون ريخت و يه دوسه تا لحاف تشك برد انداخت اونجا و منتظر نشست تا موشك بارون شروع بشه و پناهنگاه  طاق ضربي رو تست كنه ! ما دخترها زيرزمين رو اسرار آميز تر از اين مي ديديم كه بخاطر پناه گاه شدن گند زده بشه بهش!  دليلش هم اين بود كه تو بچه هاي خونواده يه جوري باور شده بود كه  پدر بزرگم ،‌ مادر بزرگم رو كشته و برده اونجا دفنش كرده ! هر چي هم كه ما رو مي بردن سر قبر مادر بزرگ تو شابدول عظيم و  مي گفتن: مامان بزرگ اينجاست و قبرش هم اينه و اين هم اسمش، باز باور نمي كرديم و ته دلمون يه چيزي مي گفت كه مادر بزرگ ته زيرزمين طاق ضربي با يه تبر تو فرق سرش دفن شده و اگه كسي همت كنه و دلش رو داشته باشه كه اونجا رو بكنه اسكلت پيرزن  رو با همون تبري كه تو سرش نشسته مي تونه ببينه ، خود من يه بار سر همين موضوع پسر عمه ي بيچارمو به حدي ترسوندم كه جيش كرد تو شلوارش، اما بعد بهش قول دادم كه اين  مورد جيش كردن رو به كسي بروز ندم كه البته نشد و لااقل همه ي دختر پسرهاي فاميل و يكي دوتا دوست و آشناي مشترك  از جريان باخبر شدن. بزرگترها هم بعدن با خبر شدن و كلي هم باعث شرمندگي بچه شد.  من هم پيش وجدان خودم ناراحت هستم الان باور كنيد! بي وجدان كه نيستم يه چيزهايي دارم. البته قبول دارم خيلي وجدان تپل مپل و باحالي نيست اما يه چي هست كه تاحدي ديده بشه و بشه اسمش رو گذاشت وجدان .  خوب منم بچه بودم خيلي سخته كه يه نفر هي پز باباي پولدارش رو به آدم بده و آدم دست و بالش جايي بند نباشه ! بگذريم ، موضوع پناه گاه رو مي گفتم ، بالاخره زد و يه شب دوباره آژير قرمز و قطعي برق و هواپيما و ضد هوايي، و عاقبت  اون موقعيت كه  بابام بتونه پناه گاهش رو امتحان كنه رسيد و ما با  زور و اردنگي فرستاده شديم تو پناه گاه.  همينطور سه تا دختر قد و نيم قد و يك مادر پدر عشق فرزند رو تصور كنيد كه  رخت خوابهاشون رو گوش تا گوش از اين طرف زيرزمين تاريك تا اون طرف زير زمين تاريك پهن كردن و دل تو دلشون نيست كه  بمبها كجا مي خورن زمين و چطور بايد به وقت ضرورت از مهلكه فرار كن و فكر كنيد چه اتفاقي مي تونست بيفته در اون لحظات ؟
نخير خبري از روح مادر بزرگ و تبر بزرگ توي سرش نشد ولي هنوز چند دقيقه توي پناه گاه نمونده بوديم كه تن مثل برگ گلمون شروع كرد به خاريدن .  يعني شما كل اين خانواده صميمي و گرم  رو تصور كنيد كه دارن خودشون رو مي خارونن و هنوز  بمباران تموم نشده دنبال يه راه چاره اي مي گردن تا از شر شپش ها و ساس ها و بقيه موجودات خارش آور فرار كنن و برن همون بالا  زير بمباران دشمن بعثي. همونجا بود كه من به اين نتيجه رسيدم كه اگه آدم قراره بميره بهتر زير بمباران دشمن،  شرافتمندانه بميره نه  اينكه توي زير زمين مسئله دار! با نيش مار غاشيه و عقرب جراره !

۱۸ آذر ۱۳۹۰

فرشها


مدتها بود  دلم مي خواست براي اطاق نشيمن  فرش دستباف بگيرم .  فرش دستبافي كه آدمها  آن را با انگشتهاي خودشان بافته باشند. نه ماشينها با پيچ و مهره و سيخ . حاصل رفت و آمد و بررسي و برآورد  دوتخته فرش دستباف دست دوم لاكي  6 متري بود كه از همان پيرمرد عاشق لئوناردو ديكاپريو  ته بازاچه خريدم و مي گفت : فرشها بيست سال تمام گرو بانك بوده اند.( اگر ماشين بودند لابد مي گفت زير پاي خانم دكتري بوده اند) اما آقاي خانه به محض ديدن فرشها بهانه گيري را شروع كردند. فرشها را پهن كردند و شاقول زدندو گونيا نمودند و گفتند : سركج دارند و تارشان نامرغوب است و پودشان پرز مي دهد و چطور رفته اي  فرش به اين بنجلي خريده اي؟  بعد گفتند : سليقه ات دهاتي شده  است و گفتند: فرش لاكي ديگر مد نيست و گفتند: لچك ترنجش را غير حرفه اي كار كرده اند و طرح و نقش اصيلي ندارد. گفتند : پيرمرد ته بازارچه تو را گير آورده و فرشها را به تو انداخته است . گفتند: نگاه  كن! نگاه كن زن حسابي، ببين اينها چقدر پودشان كوتاه است  اينها دست كم سي سال زير پا بوده اند و بعد هم پرداختشان كرده اند و به تو فروخته اندش. غمگين شدم فكر كردم يكي از فرشها را پس مي دهم  و قسمتي از ضرر را جبران مي كنم و فكر كردم گور باباي جفت بودن فرشها،  رفتم پيش عشق لئوناردو و گفتم: يكي از جفت ها را نمي خواهم با كلي سرخ و سفيد شدن و شرمندگي پسش دادم. او اما مهربان تر از اين بود كه من را سنگ رو يخ كند قبول كرد فرش را پس بگيرد. فكر مي كردم مشكل تا حدودي كم مي شود اما نشد. آقاي خانه تعهد كرده بود تا وقتي چشمش به فرش لاكي 6 متري من مي افتد چيزي در مورد زير و بالايش بگويد. آخرش فكر كردم بايد داستان را تمامش كنم. اين كه اين فرش را هم ببرم پس بدهم چاره كار نبود من آقاي خانه را مي شناسم بعد يك بامبول ديگري برايم جور مي كردند ناچاربه يكي از همكاران مرد گفتم ، آقاي خانه فرشي خريده وبه دلايلي مايل هستند كه آن را به سرعت بفروشند. گفتم : اگر پايه باشد مي توانم كاري كنم فرش را به نصف قيمت آن هم به صورت اقساطي از ما خريداري كند. يادش دادم به خانه زنگ بزند و بگويد: خودش جفت اين فرش را خريده است اما چون هر دو فرش را مي خواهد از صاحب فرش فروشي سراغ آن جفت ديگر را گرفته آدرس ما را داده اند. او هم زنگ زد نه يك بار نه دوبار چندين و چند بار.  حالا نوبت من بود كه نقشم را بازي كنم  زير پاي آقاي خانه نشستم كه بيا فرش را بفروشيم اين فرش ِ بنجل ِ بد رنگ ِ دست دوم را بفروشيم بجايش يك فرش ِ خوب ِ خوش رنگ ِ دست اول ِ طرح ماهي تبريز بخريم بياندازيم توي اطاق نشيمن هي از رويش رد شويم و بچه ها رويش ليوان شير و آبرنگ و كاسه سوپشان را بريزند و عشق كنند. اما آقاي خانه  بي ميل شده بودند و هر بار بهانه اي مي آوردند يكبار مي گفتند:  حوصله كول گرفتن فرش و بردنش را  ندارد. يكبار مي گفتند: كه حاضر نيستند قيمتي پايين تر از قيمت اصلي فرش بدهد. بعد بهانه آوردند كه وقتش را ندارند و به نظرشان خيلي احمقانه است كه آقاي طالب فرش بيايند توي خانه وفرش زيرپاي ما  را ببرند و خانه و زندگي ما را ببينند. بعد آرام آرام رسيدند به اينجا كه " ولش كن خارخاري من تازه دارم به اين فرش و طرح و نقشش عادت مي كنم ". و يواش يواش به اين نتيجه رسيدند كه حيف جفت دوم فرش را داده ايم رفته است و سپس بصورت قاطع به اين نتيجه رسيدند  كه هر طور شده بايد جفتش را هم بياوريم پيش خودمان  تا دو تا فرش با هم باشند و تنها نباشند. من هم نامردي نكردم رفتم دوباره جفت فرش را از آقاي عشق لئوناردو خريدم دادم به يكي از همكاران بياورد دم در خانه بعد هم به آقاي خانه گفتم : مجبور شده ام دويست هزارتومان بالاتر از قيمت اوليه بدهم تا دوباره جفت فرشها را داشته باشيم. و عجبا كه اينبار آقاي خانه چه مشتاقانه استقبال كردند. يعني حيف است آقا جان اگر من بعد از پانزده سال هنوز شما را نشناخته باشم!  شما سرتان را بزنيد و تهتان را بزنيد دنبال رقابت هستيد اگر چيزي را بدون مشتري پيدا كنيد  فكر مي كنيد بنجل است دور و برش نمي رويد تا بگندد. اما همينكه مشتري شد دوتا فكر مي كنيد  تافته جدا بافته اي است اين صنم كه جفت جفت مشتري به سراغش مي آيد .
خلاصه جفت فرشها  را  دوباره آورده ايم انداخته ايم توي خانه حالا اما  آقاي خانه  يك دل نه صد دل عاشقشان هستند با ميل و رغبت روي فرشها مي نشينند و مي خوابند و غلت مي زنند و لابد شبها وقتي چشم من را دور مي بينند فرشها را بو مي كنند و مي گويند : ديدي چطور تو را از چنگ رقبا بيرون كشيدم؟

۱۱ آذر ۱۳۹۰

ايرانمان آبستن است !


  فكر نمي كردم  ايران  زندگي مرا اينقدر تحت تاثير قرار دهد اما گويا او به جان من بسته است. برايش غذاي مخصوص مي پزم، غذاي مخصوص مي خرم،‌ حمامش مي برم با شامپوي مخصوص موهايش را شستشو مي دهم. برس مخصوص دارد، ظرف غذايش دوتا از بهترين زيرسيگاري هاي كريستالمان است كه بعد از ترك سيگاربخشي از دكور بوفه امان بود اما حالا ظرف مخصوص غذاي ايران شده است.  برايش دريچه مخصوص درست كرده ام (خودم با دستهاي خودم روي در ايوان) كه برود توي تراس هوايي بخورد . حياط خلوتمان را به ايران اختصاص داده ام كه بيايد و برود، و  لابه لاي شيشه هاي سيرترشي سي و يكي دو ساله كه حالا براي خودشان معجوني شده اند گشت و گذار كند. حتي بخاطر او با آقاي خانه بحث مي كنم بعضي وقتها آقاي خانه آنقدر ازتوجه من به ايران حسودي مي كند كه قهر مي شود! و مي رود( حالا بماند كه بيشتر وقتهاي  قهر، شب جمعه است و  دوستانش دور هم جمع هستند و او مجبور است  برود پيش آنها تا صبح خوش بگذرانند و يادش برود چقدر از دست ايران كفري است ) . همه ي اين كارها را كرده ام و اين خدمات را رسانده ام اما بايد بگويم  ديشب پس از شنيدن اعترافات تكان دهنده دختركانم  سخت دچار ياس شده ام.  مني كه ايران را كول كردم با خود در به در به دنبال جفت با اصل و نسب در پايتخت مرز پر گهر چرخاندم و گرداندم ناگهان فهميده ام دخترها به تناوب روزهايي در خانه را باز گذاشته اند و ايران  در دوران "فحلي " * رفته است بيرون ،  بيرون آنجايي است كه يك عالمه گربه ي خياباني بد دارد و اينها روز و شبشان را توي مخزن زباله محله  شيرجه مي روند و از هر سياه كرداري  مثل ميو ميو كردنهاي گوش خراش  و جنگ و جدلهاي بي سرانجام  با يكديگر گرفته تا تجاوز به ناموس گربه ماده هاي محل و بالا رفتن از ديوار خانه ي مردم ! دريغ ندارند. ايران رفته است بيرون و خودم شاهد بوده ام كه يكي دوتا گربه ي نر گردن كلفت بعضي روزها توي حياط  و سر ديوار خانه ي ما كشيكش را مي كشيده اند. يعني حالا در كمال شرمساري بايد بگويم ايران آبستن است ! علائم بارداري از سر و رويش مي بارد اما خدا مي داند كه  آبستني او به واسطه ي آن گربه ي سفيد پشمالوي چشم آبي باشد كه من انتخاب كرده ام و با او جفت خورده است؟ يا بواسطه ي اين تخم حرامهايي آبستن شده   كه روز و شبشان به حرام كردن خواب اهل محل سپري مي شود.


ته نوشت اول: دوران فحلي، دوراني است كه گربه هاي ماده  آماده جفت گيري با گربه نر مي شوند و ميو ميو هاي وحشتناك جفت يابي مي كشند. دوراني است كه گربه ماده شر بپا مي كند همه فكر مي كنند در اين دوران ايران سر جنگ دارد اما حقيقتش اين است كه او دنبال جفت مي گردد .
ته نوشت دوم: از دوستاني كه عكس آن گربه ي نرخياباني عاشق را كه خواستگار ايران ما بود  در صفحه فيس بوك من ديده اند خواهش مي كنم  حساب او را از ديگر گربه هاي بد خياباني جدا كنند.

۵ آذر ۱۳۹۰

روزي كه بايد حساب پس دهيم

آقاي خانه نبودند رفتم سر كيفشان دسته چكشان را برداشتم مبلغي نوشتم، امضاء‌ كردم، رفتم پول را نقد كردم  قصد سفر داشتم بليط هواپبما  خريدم، رفت و برگشت، به خانه  برگشتم دوباره براي كاري بيرون رفتم، آمدم. مدتي كه گذشت رفتم سركيف بليط ها را بردارم ساعتها را دوباره چك كنم ديدم بليط ها غيبشان زده است هر چه گشتم پيدا نكردمشان. بيزقولك همان دورو برها چرخ مي زد و مي دانستم كه از سفر رفتن من دلخور است گفتم : تو بليطها را برداشته اي ؟ گفتم : هماني  كه اينقدري بود و اينطوري بهم چسبيده بود و جلد آبي داشت ؟ با هيجان گفتم : بله بله ! با دلخوري گفت: نه من برش نداشتم  . كارد مي زدي خونم نمي آمد، اين بچه چقدر بازيگوش شده است. گفتم : برو بگرد هر جا گم و گورش كردي پيدايش كن بياور! گفت: من حوصله گشتن ندارم خودت بيا توي كيف و داخل كمد واطاقم را بگرد اگر پيدايش كردي مال تو ! شك نداشتم كه بيزقول بليطها را برداشته است. مدام در ذهنم بازسازي مي كردم كه اگر من نه ساله بودم و مادرم قصد مسافرت داشت و من دلخور بودم ممكن بود چه بلايي سر بليطها بياورم و بعد دنبال تصوير ذهني لابه لاي  شورتهاي استفاده شده ام كه توي كشو چپانده ام،  داخل متكاي بيزبيز، توي سبد رخت چركها،‌ داخل سطل آشغال توالت ، ته ليوان مسواكها همه و همه را گشتم و بعد گشتنها را بيشتر و بيشتر كردم، هيچ سوراخ و سنبه اي نبود كه نگشته باشمش حتي فكر كردم چون او به اندازه خودم خيال پرداز است  حتما بليطها را لابه لاي كتابهاي درسي اش گذاشته تا فردا به دوستانش نشان دهد و با گريه و زاري دروغين بگويد كه شب قبل خواب ديده هواپبماي حامل مادر روي كوههاي پوشيده از برف سقوط  كرده است. بنابراين همه كتابهاي درسي اش را صفحه به صفحه وارسي كردم و چيزي نيافتم. بيزقول را دعوا كردم . با گريه و زاري  رفت  توي تخت خواب و خوابش برد. ساعتي كه گذشت  به توصيه دوستان فيس بوكي  فكرم را روي بليط المثني متمركز كردم  و به اين ترتيب از خير بليطها گذشتم. سفرم را رفتم اما با بليط المثني .
امروز اما آقاي خانه دسته چكش را كه درآورد بليط جلد آبي از لاي برگهاي خبيث دسته چك زبانش را به طرز زننده اي برايم بيرون آورد. قلب درد گرفتم تا بروم مدرسه بيزقول و برخلاف روال معمول، خودم به خانه بياورمش بعد با شرمساري و خجالت در بين راه از او عذر خواهي كنم. البته او دختر خودم است چيزي توي قلبش نمي ماند بزرگوارانه مرا بخشيد و گفت: خوب مي دانسته كه من دوباره  اشتباه  كرده ام.  الان اوضاع خيلي خوب است مقداري از عذاب وجدان  روي قلبم برداشته شده و  همانطور كه با يك دست سعي مي كنم اين وجيزه را تايپ كنم با دست ديگر پاي بيزقول را مالش مي دهم.  چون بعد از سي و سه دور قايم باشك بازي اجباري كه مجبور بوده ام پيدايش كنم و دنبالش بدوم تا برود سك سكش را بكند پايش درد گرفته.  البته در ليست خريد چسبيده به در يخچال هم چند قلم جنس نوظهور از باربي باردار! گرفته تا شتر مرغ صدا دار ديده مي شود. فكر كنم اينها را هم كه خريداري كنم فقط مي ماند گاه گداري كه بچه ام دماغش را بالا بكشد و با صداي تو دماغي بگويد: مامان يادت مي آيد كه به من تهمت زدي بليطهاي سفرت را  گم كردم!  

ته نوشت: در مورد دسته چك آقاي خانه قبول مي كنم اين از مصاديق بارز خشونت زنان عليه مردان است. 
ته نوشت 2:  بليط را بليت هم بگوييم شايد بد نباشد .

۳ آذر ۱۳۹۰

يا رب نظر تو برنگردد

يه نشستي داريم هر ساله كه بچه هاي دانشكده ما و رشته ما برگزار مي كنن. ازهمون  اول كه اين نشست رو برنامه ريزي كرديم هدفمون اين بود كه ببينيم بچه ها بعد از فارغ التحصيل شدن چه گهي مي خورن ! و چه تاجي مي زنن بر فرق مملكت گل و بلبلمون! هميشه چند تا از رييس روساي دانشگاه و حتي وزارتخونه و مهمونهاي سرشناس هم تو اين نشستها هستن تا بلكه بشه جوري تلكه شون كرد و اوضاع نابسامان فارغ التحصيل ها رو سرو ساماني داد از اونجايي كه من از متولي هاي اصلي برگزاري نشست بودم( اون زمانهاي جووني البته  )هنوز هم گاهي دعوتي از من مي شه! ما مي ريم همديگه رو مي بينيم ،با هم گپ مي زنيم، يادي از گذشته مي كنيم و بر مي گرديم.
 بعضي از ما مثل من پاك زدن به بيراهه و عطاي مدركشون رو به لقاء اون بخشيدن و رفتن تو يه فاز ديگه اي، بعضي از ما كه پارتي دار و پول و پله دار و رو دار بودن رفتن او بالا مالاها و با از ما بهترون مي چرخن. بعضي ها هم كارت پخش كن و راننده تاكسي و معتاد و بدبخت بيچاره شدن. امسال نشستمون توي قشم بود تو يه هتل آبرومند . ( البته از اونجايي كه ما صندوق داريم و هر ماهه يه مبلغي به اين صندوق واريز مي كنيم بنابراين كسي براي ما نوشابه باز نكرده پول خودمون هست كه داره از كيسه خودمون مي ره ) عكسهاي يادگاري امسال غير از اين كه خيلي دردناك بود به خاطر اينكه گذر عمر رو بيشتر ميشد توي چهره تك تك بچه ها ديد دردناك بود چون هميشه رييس و روساي ما توعكسهاي يادگاري گذشته، مردها و زنهاي سن و سال دار و با تجربه اي بودن كه  در نگاه و چهره شون اعتماد به نفس و تجربه ي يك عمر علم و تحصيل و كار رو مي شد ديد . اما امسال ما فارغ التحصيلاي قديمي هنوز سر جاي خودمون در همان موقعيت ايستاده بوديم و رييس و روسا رو يك عده جوان بي تجربه ي كم سن و سال با محاسن و تسبيح تشكيل مي دادن كه فرق هر رو از بر نمي تونستن تشخيص بدن.  قديمي تر ها به اجبار بازنشسته شده بودن و ما كه صلاحيت رييس بودن نداشتيم هنوز اون پايين بوديم و اين جوانان نوخواسته روساي ما.

ته نوشت : حالا هي بنشينيد بگيد نسل سوخته نسل سوخته.

۳۰ آبان ۱۳۹۰

عليا مخدره هاي وطني

درست در همين هاگير واگير خواندن اخبار عليا مخدره ي!  مصري كه خودش را لخت كرده و عكس برهنه اش  را منتشر كرده است. درست در همين بلبشو بازار انقلاب بازي و انقلابي گري بيزقولك نه ساله شده است و امروز خيلي با فيس و افاده آمده به من مي گويد : مامان من ديگر بالغ شده ام ! معلممان گفته است ديگر بايد وقتي نامحرم مي بينيم حجاب داشته باشم و رو بگيرم .
گيج اين هستم كه زودتر عكس "ماجده "*  را از روي لپ تابم معدوم كنم  تا چشم دخترك بالغ شده ي محجبه ام به او نيفتد. 
خودش دوباره مي پرسد : مامان خارخاري نامحرم به كيا مي گن ؟ روح اجد ادي  آخوند زاده ام به كمكم مي آيد روي منبر مي روم و در دو سه جمله محارم و غير محارم را به او معرفي مي كنم . اميدم اين است كه زودتر دمبش را بگذارد روي كولش برود تا من بيشتر در مورد" نفرتي تي"  مصري بخوانم.اما دخترك ور پريده ول كن نيست مي پرسد: چرا بايد جلوي نامحرم رو بگيرم؟ و حجاب داشته باشم؟  در مي مانم،‌ روي صندلي جابجا مي شوم و فكر مي كنم چه بگوم؟  چه بگويم؟ بگويم چون تو زن هستي و مردها نبايد جسم  تو را ببينند ! اگر بپرسد چرا نبايد ببينند؟ بگويم : چون زن هستي و جسم زنانه تو زيباست ! اگر بپرسد: جسم زنانه زيباست يعني چه و چرا براي مردها مي تواند جذاب باشد ؟ بگويم: چون جسم زنانه تو ممكن است تحريك كننده باشد و ممكن است ... اوه شما نمي دانيد جواب دادن به اين سوال دخترك نه ساله ي بازيگوش من چقدرسخت و سنگين است . به همين خاطر خودم را مي زنم به كوچه علي چپ و جواب سوالش را نمي دهم . مي گويم : ولش كن اين حرفها را بيا با هم برويم قايم باشك بازي كنيم . از خوشحالي در پوست نمي گنجد بل كل زنانگي و مردانگي و حچاب داشتن را فراموش مي كند و مي گويد :  پس اول من مي روم قايم مي شوم . بعد به سرعت باد مي رود تا در خانه ي چند متري امان جايي  پنهان شود كه عقل جن هم به آن قد ندهد.
و من مي مانم و اين سوال كه اين عليا مخدره ي وطني كي بزرگ شود وكي جسمش را بشناسد و چه هنگام  از اين كه براي  جنس جسم او از نه سالگي قانون نوشته اند سر به طغيان بگذارد؟
 
ته نوشت :* ماجده دختر مصري است كه در اعتراض به تعصبات مذهبي عكس برهنه خودش را در وبلاگش گذاشته است .

۲۵ آبان ۱۳۹۰

خاطرات ننوشته

رفتم خيابون! از دم مغازه كاموا فروشي كه رد شدم مثل اين گربه هاي شاد كه گوله هاي رنگي كاموا از خود بي خودشون مي كنه دستپاچه شدم. پريدم تو 5 تا كلاف كامواي كلفت قرمز خريدم با يه قلاب سايز خدا! خيلي هيجان دارم براي اينكه يه شنل قرمز گل دار و سوراخ دار براي بيزبيز ببافم.
مي رسم خونه مي شينم به بافتن بيز بيز مي گه : مامان اصلا بهت نمي آد بشيني بافتني ببافي اونقدر عينكت رو بالا و پايين مي ذاري و هنوز يه رج نبافته. بافتني رو مي گيري  از دور تماشا مي كني كه انگار داري موشك هوا مي كني.
" آه خدا كنه اين موشك تو دستم منفجر نشه،‌ آدم ناشي هر چيزي ممكنه براش اتفاق بيفته !"
در هر صورت مصمم هستم اين گوله هاي كامواي قرمز نره پيش بقيه گوله هاي كامواي رنگي و پارچه هاي ندوخته وكتاب هاي نخونده و خاطرات ننوشته .

۲۴ آبان ۱۳۹۰

آنچه مي شنوي و آنچه مي بيني

يكي از دوستان قديم كه گزارش گر برنامه ورزش راديو است،  مهمانمان بود. تعريف مي كرد يك شب در يك ساعت كم ترافيك به لحاظ شنونده قرار بود فوتبال دو تيم دسته دوم را كه در خارج از كشور مسابفه مي دادند گزارش بدهم؛ برنامه هنوز شروع نشده بود كه   ارتباط قطع شد. ثانيه ها مي گذشت و ما به شروع برنامه نزديك مي شديم، في الفور زنگ زدم به يكي از دوستان و گفتم : فلاني سريع السير به من بگو هر بازيكن چه شماره اي دارد و هر تيم  در كدام طرف زمين بازي مي كند. هر وقت هم يكي از تيمها گل زد به من خبر بده كه بدانم كدام تيم بوده و چه كسي گل زده است .
برنامه كه شروع  شد من هم شروع كردم به گزارش،  پاس دادن ها را،  شوت كردن ها را، جاخالي دادن ها را همه را از خودم مي گفتم و هر بار كه دوستم پيامك مي داد كه حالا بازيكن شماره فلان  يك خطر روي دروازه داشته وبازيكن فلان گل زده است من هم با هيجان به گزارش اضافه مي كردم . نود دقيقه برنامه را تمامش كردم و برنامه راديويي را بستيم . 
فردا معلوم شد دوستم مرا سركار گذاشته است و بازي  را كلن  اشتباه گزارش داده ام  و تيمي كه  برنده اعلام كرده بودم بازنده مسابقه بوده است .
اين روزها خبرهاي صداي و سيماي ميلي  عينن مثل همين گزارش راديويي مي ماند انگار هيچ خبرنگاري  برنامه زنده اي را  از خود استاديوم گزارش نمي كند . كسي به اينها مي گويد چه شده است و چه نشده و اينها هماني كه مي شنوند گزارش مي دهند نه چيزي كه مي بينند.

۱۶ آبان ۱۳۹۰

ياقوت خاطرات

هيچ ميوه اي مثل انار نيست. انار واقعاً ايراني است. واقعاً شرقي است، خوردنش خاطرات قديمي آدم را زنده مي كند. سيب مي خواهي بهترش را فرانسوي ها دارند. نارنگي و پرتقال بهترش را لبناني ها. خيار كه ديگر درختي و اسرائيلي اش بازار را برداشته طوري كه خيلي ها يادشان رفته آن خيارهاي كوچك پرز دار چه عطر و طعمي داشتند. موز را كه اصلا حرفش را نزن هيچ كجايش ايراني نيست جز همان قسمت سياه و كوچك سرش كه گس است و ايراني را ياد گرفتاري هاي اين روز و روزگارش  مي اندازد.
اما انار،  دانه و دانه و لايه لايه  ايراني ايراني است،  آدم را ياد بازار و مسجد مي اندازد،  ياد رقص بابا كرم و  صداي هايده و چه چه شجريان و كرسي و برف و تعطيلي مدرسه ها. آدم را ياد شب چله،  ياد آجيل،  ياد دور هم بودن مي اندازد. دهها رنگ دارد از قرمز خون چكان تا سفيد شفاف آن هسته وسطش گاهي سفت است گاهي نرم مثل خود زندگي است اما خوردني است. انار هميشه خاطرات قديمي مرا زنده مي كند.
" تمام دانه ها را بخور يك دانه را دور نيانداز يادت باشد آن دانه كه از چشمت پنهان بماند همان دانه بهشتي است كه غفلت كردي و نخورديش " .
كدام دانه بهشتي است نمي دانم . نمي دانم اين سالها كه با دقت و وسواس همه ي دانه هاي انارم  را خورده ام آن دانه ي بهشتي چه گلي به سر من زده است  . اما من هنوز با وسواس همه ي  دانه ها را جستجو گرانه مي خورم و مي ترسم دانه ي بهشتي از نظرم پنهان بماند.

۱۵ آبان ۱۳۹۰

مستراح دل گشايي بود

رفته ايم مسافرت سرراه ويرمان مي گيرد! يك سرويس بهداشتي بين راهي را نگاهي بياندازيم. بيزبيز مي رود تو جيشش را بكند اما صداي خنده اش بلند مي شود. من متعجب با خنده زوركي به كساني كه پشت در توالت صف بسته اند شرمندگي تحويل مي دهم. بيزبيز كارش را نكرده و كرده بيرون مي پرد كه مامان بيا اينجا يك چيز جالب نشانت دهم.
من هميشه از توالت هاي بين راهي مي ترسيده ام اينكه آنجا به درو ديوارش چه كشيده باشند و چه نوشته باشند هميشه برايم  رعب آور بوده است اين است كه معمولا خودم زودتر از بچه ها مي روم آن تو در و ديوار را نگاهي مي اندازم بعضاً هم شده است كه با ر‍ژ لب و مداد چشمي كه در كيف داشته ام صور قبيحه را خط بطلان كشيده باشم . اما اين بار نمي دانم چه شد كه خوش خيالي كردم بيزبيز زودتر پريد توي توالت و كار پيچ خورد.
خلاصه تا بيزبيز مي گويد: بيا تو يك چيز خنده دار نشانت بدهم آه حسرت ازنهاد بر مي كشم كه بيا تمام شد دخترك چيزي كه نبايد مي ديد را ديد.
با پاهاي لرزان در توالت را باز مي كنم تا نگاهي بياندازم حيرت مي كنم يك اتاق دو در سه است. به چه دل گشايي ! يك كاسه توالت كوچك ميان اين  اتاق بزرگ كاملا اريب رو به يكي از زواياي ديوار گذاشته اند. با خودم مي گويم : جل الخالق اين را ديگر كدام ذهن آوانگاردي اينجا نشانده؟ با اين حال كم نمي آورم به بيزبيز مي گويم : كاسه را براي اين كج گذاشته اند كه رو به كعبه نباشد.
بيزبيز مي خندد و مي گويد: يعني اگر رو به كعبه باشد خدا خشمش مي گيرد؟ مي گويم : نه دخترم ما مي خواهيم احترام بگذاريم رو به كعبه اجابت مزاج نمي كنيم . مي گويد: يعني به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي است ؟ مي گويم: به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي نيست اما ما خودمان هيچ وقت جلوي آدم هاي ديگر اين كار را نمي كنيم پس رو به سمتي كه خانه ي خدا هست هم اينكار را نمي كنيم . بيزبيز مي گويد: مامان چرا فكر مي كني چيزي كه ما  آدمها فكر مي كنيم بد و زشت است براي خدا هم بد و زشت است. يعني اگر خدا دوست نداشت كه ما پي پي كنيم اصلا براي ما چنين چيزي را بوجود نمي آورد.
مي گويم : خوب در هر صورت خيلي خوب است كه ما اين كار را رو به قبله انجام ندهيم.
گويا حرف كاملا منطقي من مجابش نمي كند بنابراين راهش را مي گيرد و مي رود و در همان حال  مي گويد: هه شرط مي بندم كه خدا كاري به كارتون نداره اگه رو به قبله جيش كنيد يا نكنيد بس كه سرش مشغول بقيه ي كارهاي بديه كه رو به قبله انجام مي ديد. 

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...