۲۸ خرداد ۱۳۹۲

سنگ تمام

روزهای آخر سفر کاری، جان کندنی اجتناب ناپذیر می نمود،‌ خسته بودم صبرم تمام شده بود، آفتاب سوخته شده  و حتی موهای شرابی ام رنگ باخته و نارنجی شده بود. زشت شده بودم خیلی! روزهایی بود که برای بازگشت ثانیه شماری می کردم. اگرچه غرورم اجازه نمی داد به آقای خانه که قریب دو هفته هیچ تماسی با من نداشت تماس بگیرم و بازگشتنم را به اطلاعش برسانم. اما یک روز به خواهرش زنگ زدم و من باب احوال پرسی خبر دادم،  آخر هفته باز می گردم. امیدوار بودم این خبر به گوش او برسد و او به پیشوازم بیاید. که البته او هم آمد،‌ اما چه آمدنی!؟
با اخم و تخم و بدون آن که با من حرف بزند مرا از ترمینال دزدید و تقریباً کشان کشان  به آپارتمان خالی برادرش برد. بعد هم گفت اگر ادا و اصول در بیاوری و جزع و فزع کنی، من هم داد و بیداد می کنم که این زن من است و از خانه فرار کرده،‌ و این هم ساک و چمدانش،‌ و گفت: خودت که می دانی مردم کمترخودشان را وسط مسائل زن و شوهرهای جوان می اندازند بنابراین اگر شرور باشی! فقط آبروی خودت را می بری.
وقتی به آن جا رسیدیم حرف دلش را زد، این که به اندازه کافی صبر کرده  و دیگر باید مرد احمقی باشد که بگذارد من همین طور برای خود جولان بدهم، به همین دلیل تصمیم گرفته تا هفته دیگر که مطابق قولمان قرار است از هم طلاق بگیریم، من را در همین خانه زندانی و با من مثل همسرش رفتار کند! بعد هم طلاقم دهد و مهریه ام را به صورت قسطی پرداخت کند!
به نظر می آمد، شوخی نمی کند،‌ قیافه اش،‌ حرف زدنش،‌ ادا و اصولش جدی جدی بود و همین مرا ترساند. در واقع به عنوان دختری که برای خودش آرمان های ناموس پرستانه ی مقدسی داشت!  ( بس که اکثریت دخترهای فامیل در دوران نامزدی و عقدکنان،‌ بند را آب داده و با لباس عروس حاملگی به خانه بخت رفته بودند)  خطر را بیخ گوشم احساس می کردم.
بنابراین چاره ای جز خزیدن به  یک کنج،  زنجموره و گریه و زاری پیش گرفتن نداشتم.( راستش را بخواهید همه اش اشک تمساح بود و مطابق معمول به اصرار و تضمین بیشتری از طرف مقابل نیاز داشتم تا کمی مهربان تر باشم) اما متاسفانه آقای خانه که مرد پدر سوخته ای نبود و آن روزها یک روشنفکر تمام عیار به حساب می آمد،  رابطه ی یک طرفه را نمی پسندید و زبان وارونه ی اشک های مرا نمی فهمید، به همین دلیل کوتاه آمد و گفت: این ها همه بازی و شوخی بوده و فقط قصد ادب کردن مرا داشته و حال می توانم بروم توی اطاق خواب همان طور که دوست دارم در تنهایی بخوابم!
هر چند من ترجیح دادم همان جا روی کاناپه تا صبح چرت بزنم و به اطاق خواب پرحرف و حدیث نزدیک هم نشوم، اما در سر نقشه ها کشیدم، قصدم  این بود فردای همان روز به پزشک معتمد مراجعه کرده و یک گواهی بکارت بگیرم! تا به وقت ضرورت این گواهی را مثل نشان حاکم بزرگ از گریبان بیرون آورده و نشانش دهم،‌ تا بتوانم  به طور مستمر او را از انجام هر کار خلاف عفتی  که ناموس مرا به خطر می انداخت اجتناب دهم.

۲۷ خرداد ۱۳۹۲

احساسات موازی

این روزها وقتی ماجرای سفرم را در دفاتر خاطراتمان دوباره خوانی می کنم حیرت زده می شوم. من و آقای خانه نه مثل یک زوج که مثل دو رقیب سرسخت در کنار هم قرار گرفته و مدام در حال زور آزمایی بودیم. درحالی که دورادور هم دیگر را ستایش می کردیم و در پنهان به هم عشق می ورزیدیم اما کافی بود برای چند دقیقه با هم تنها شویم تا گارد بگیریم و حمله را آغاز کنیم.
"شاید این ها به خاطر هم سن و سال بودنمان بود، ما علایق بسیار با زمینه های مشترک فراوان داشتیم، مثلا سا ل های سال یکی از مشکلات ما کتابخانه امان بود، زیرا قسمت عمده ای از کتاب های ما جفتی بود، یکی مال او و یکی مال من. حتی عکس های دانشجویی ما جفت جفت است ما هر کدام آلبوم دانشجویی مجزایی داریم با عکس های دسته جمعی فراوان که در هر دو آلبوم تکرار شده است. "
بگذریم داستان را بگویم، همین که توانستم امتیاز دور شدن از آقای خانه را از آن خود کرده و به او یک ضربه کاری وارد کنم پشیمانی به سراغم آمد. من به محض رسیدن زنگ زده و با لحنی که سعی می کردم کوچکترین بارقه ی عاطفی در آن احساس نشود رسیدنم را خبر داده بودم. اما وقتی تا دو روز پس ازآن با من تماس نگرفت دل تنگی ام به دل شوره و عذاب وجدان تبدیل شد، دوباره برگشتن کار من نبود! این بدترین نوع اقرار به شکست است و آقای خانه را پررو تر می کرد. چه باید می کردم؟ شاید بهتر بود کاری می کردم که آقای خانه به آن جا بیاید!
بلافاصله به رایزنی با مسئول تیم که از اساتید دانشگاهمان بود پرداخته و راضی اش کردم آقای خانه هم به ما ملحق شود. بنابراین روز سوم به آقای خانه زنگ زدم و با همان شیوه ی سرد و بدون احساس گفتم: دکتر فلانی گفته به تو بگویم برای کار طراحی فنی به گروه ملحق شوی.
او هم با لحنی سردتر و تلخ تر گفت، نمی تواند و کارهای دیگری برای انجام دادن دارد.
تیرم به سنگ خورده بود اما نباید بی کار می نشستم. یکی دو روز بعد دوباره زنگ زدم و گفتم: دکتر اصرار دارد حتماً بیایی می گوید برای کار مرمت سفال فقط تو را می خواهد.
اما او زیر بار نرفت و موافقت نکرد،‌ چند روز بعد باز هم زنگ زدم و گفتم: نامه ات را به سرهنگ فلانی دادم(‌ سرهنگ یکی از دوستان دوران خدمتش بود، که با هم رفاقت زیادی داشتند و پیش از سفر آقای خانه نامه ای داده بود تا در خرم آباد به دست او برسانم) می گوید، حتما راضی ات کنم بیایی اینجا،‌ اگر می توانی بیا، بیچاره خیلی دوست دارد تو را دوباره ببیند!
گفت: به او سلام برسان و بگو متاسفانه نمی توانم بیایم.
ناچار بودم آخرین تیر ترکشم را هم نشانه بروم،‌ بنابراین به یکی از دوستانم گفتم به او زنگ بزند و بگوید مسموم شده ام و حالم خیلی بد است و نزدیک است که از دست بروم.
اما این نیز بی حاصل بود زیرا در جواب آن دوست گفت: بگویید سریع هواپیما بگیرد و برگردد. من تهران منتظرش هستم.
بعد از آن دیگر نا امید شدم. چاره ای نبود جز آن که بمانم و به هر وسیله خودم را سرگرم کنم. آخر هفته ها را به رفتن خانه دوستان خوزستانی، گشت و گذار در چغازنبیل، کاخ آپادانا،‌ پناه بردن به غارهای باستانی لرستان،‌ دیدار از فلک الافلاک و... می گذراندم.
یادداشت های ما در این دوران با احساساتی مشابه در دو خط موازی در کنار هم پیش می روند. من نوشته ام:
" هیچ چیز آرامم نمی کند،‌ آن قدر دلم برایش تنگ شده است که حد و حساب ندارد، این بی معرفت مرا عادت داده بود تا هفته ای دوبار برایم نامه بنویسد. اما یک ماه است دریغ از یک خط سلام و علیک،‌ فقط دوبار زنگ زده است، خیلی معمولی و سرد حال و احوالی پرسید و در مورد ثبت نام دانشگاه چیزهایی گفت همین و همین، بی وجدان، نامرد اصلا دلم می خواهد سر به تنت نباشد. تمام لحظه هایم مریض و بیمار هستند. مدام تلاش می کنم به او فکر نکنم اما حتی وقتی دارم فکر می کنم به او فکر نکنم ، دارم به این فکر می کنم که به او فکر نکم. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت"
و او نوشته است:
" بیش از یک ماه و نیم است که عزیزترین رفته، حتی ثبت نام دانشگاهش را هم من انجام دادم، معبود جبار من تو کجا هستی؟ روزهایی است که بیش از هر کس به تو احتیاج دارم و نیستی! از دست چه کسی فرار می کنی؟ قرار است به چیز پناه ببری؟
دو روز پیش زنگ زده ام به خوابگاهشان تا با او صحبت کنم، نگهبان گفت: رفته میهمانی خانه دوستانش! دیروز هم زنگ زدم گفتند، با دوستانش برای تفریح رفته اند لرستان! حیرت کردم، جداً از این بی خیالی و سردی او در تعجبم. البته جای تعجب ندارد کسی که از فردای روز عقد برای من خط و نشان بکشد و از من امضاء بگیرد که تا دوماه دیگر از هم جدا شویم. معلوم است نباید خودش را زن متاهل و پایبند عهدی بداند."

۲۶ خرداد ۱۳۹۲

ساده لوحانه

ساده لوحانه است اگر فکر کنیم شادی دیشب مردم در سرتاسر ایران تنها به خاطر نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری می تواند باشد.
حتی بیزبیز و بیزقولک هم یکی از ترفندهایشان برای از خواب پراندن من!  جیغ و داد کردن  و بالا و پایین پریدن و رقصیدن و بلند بلند آواز و شعر خواندن و دست زدن و از در و دیوار بالا رفتن وساز زدن است.
رادستشان نیست وگرنه بوق هم می زدند و شعار هم می دادند!

۲۳ خرداد ۱۳۹۲

بهای منصفانه ی عشق


درواقع همان لحظه ای که روی اولین پله اتوبوس ایستاده بودم به مقصد سفر دور پشیمان شده بودم. با خود فکر می کردم چرا باید کاری را انجام دهم که در اصل قبولش ندارم؟ من حتی نزدیک بود به آقای خانه پیشنهاد دهم همین طور با هم باشیم بدون انجام آن مراسم عقد بی خاصیت که هیچ چیزش را قبول نداشتم،‌ تربیت من جوری نبود که مهریه برایم نقش تعیین کننده ای داشته باشد، ولی دوست داشتم آقای خانه با فروتنی به من اعتماد کند. می خواستم به من بگوید: هیچ مهریه ای نمی تواند،‌ میزان محبت و علاقه ی او به من را نشان دهد.و اگر قرار است روزی بین ما دیگر رابطه ای وجود نداشته باشد با دادن هزار سکه طلا هم نمی توان دردش را التیام بخشید. دوست داشتم وقتی به او واگذار کرده ام تصمیم گیرنده باشد،‌ با مهربانی با من تماس بگیرد و بگوید: گیرم هزار سکه طلا قرار ما باشد برای روزی که دیگر نتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا تو این را قبول می کنی با گرفتن دوبرابرش تمام این روزهای عاشقانه را تمام کنی.  آیا تو محبت را می دهی و در قبالش 1000 سکه طلا می گیری!  دوست داشتم آقای خانه به من بگوید: چرا عشق من را باور نکرده ای؟ و برای این محبت بهایی این اندازه نازل تعیین کرده ای؟
من حتما از شنیدن این حرف ها شرمنده می شدم، اما می خواستم این شرمندگی برای من بماند،‌ من مصمم بودم حتی آن میزان مهریه ای که پدر و مادرش تعیین کرده اند را نخواهم. من با همان میزانش هم احساس آشفتگی می کردم. تعیین شدنش باعث خجالتم شده بود. می خواستم او به من اعتماد داشته باشد، مرا باور کند تا جواب های خوب مرا بشنود و بفهمد من آن قدر متکی به نفس هستم که بعد از به هم خوردن یک رابطه،  بهایی برای عشق از دست رفته ام نخواهم خواست.
 اما سکوت  آقای خانه تا روز عقد کنان باعث شد خودم را تحقیر شده ببینم. برای چیزی که اعتقادی به آن نداشتم اندازه ای تعیین کنم و کاسبکارانه در موردش چانه بزنم.
در هر صورت من او را دوست داشتم و دلم نمی خواست درست یک هفته بعد از آن که دیگر تمام موانع برای با هم بودنمان برداشته شده است به سفر بروم. بخصوص آن که  روز سفرآقای خانه با تمام دلخوری اش  به  بدرقه ام آمده بود.
  اخم کرده و تلخ با من خداحافظی کرد،اما وقتی درست روی اولین پله اتوبوس ایستاده و دو دل بودم که چه باید بکنم دستم  را کشید و آرام گفت: می دانم همین الان هم پشیمان شده ای بهتر است همین حالا بیایی پایین و منصرف شوی، نه این که بگذاری دو سه روز بگذرد و نتوانی تحمل کنی و برگردی!
خدای من!  همین حرف او باعث شد ناگهان تمام تردید هایم را کنار بگذارم،  با صلابت از پله ها بالا بروم  و سفری سخت را آغاز نمایم.

۲۲ خرداد ۱۳۹۲

شرایط ضمن عقد

میان من و آقای خانه دوستی خوبی بوجود آمده بود، یک سال تمام ما هر هفته دو یا سه نامه برای هم می نوشتیم،در عین حال دیگر نه من تمایلی به این که او به خواستگاریم بیاید داشتم، نه او اصراری بر این موضوع داشت.
اما با قبول شدن مجددمان در تحصیلات تکمیلی دانشگاه آقای خانه به همراه پدر و مادرش یک بار دیگر به خواستگاری من آمد، فکر کرده بودیم بهتر است جشن عقدی بگیریم و مراسم عروسی را به بعد از تحصیلات دانشگاهی مان موکول کنیم.
همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت هیچ مشکلی نبود،‌ما مهمان ها را دعوت کرده بودیم و روز عقد کنان مشخص شده بود. لباس عروس، آرایشگاه، میوه و شیرینی و... چیز نگران کننده ای وجود نداشت،
اما ناگهان بحث مهریه میان من و آقای خانه آشوب به پا کرد. پدرم اهل مهریه و این حرف ها نبود درویش مسلک بود و از مطرح کردن این موضوع اکراه داشت. اما من اصرار داشتم بهتر است هزار سکه مهریه ام باشد! آقای خانه به من گفت: تو عروس نهم هستی و تا به حال هیچ کدام از عروس ها این تعداد سکه مهرشان نشده است این موضوع ممکن است برای برادرهایم مشکل ایجاد کند.
گفت: بهتر است مثل یک دختر تحصیل کرده و خوش فکر باشم و به او اعتماد کنم گفت:  مهریه پولی است که در قبال بکارت زن و استفاده از جسمش و مجبور بودن به تمکین کردن در هر شرایطی،‌ مقرر کرده اند. گفت: نا امیدش نکنم و این عقاید متحجرانه را که زن را به یک کالا تبدیل می کند کنار بگذارم.
گفتم: قبول می کنم، مشروط برآن که فقط من نباشم که مجبور به اصلاح عقاید متحجرانه ام باشم. تو هم باید یک مرد کامل باشی، روشن فکر و قابل اعتماد. گفتم:  در قبال مهریه پیشنهادی خودت، تو باید حق طلاق، حق ادامه تحصیل و شغل و حق زندگی در هر مکانی که خواسته باشم را به من بدهی.
گفت: چه طور می توانی این قدر خودخواه باشی این ها دو مقوله جدا از هم هستند؟ ما با هم تصمیم به ازدواج می گیریم و با هم آن را به هم می زنیم.
گفتم: این درست است اما در قانون و شریعت اسلامی این مرد است که می تواند هر وقت خواست زن را طلاق دهد یا ازدواج مجدد کند. گفتم، قانون می گوید من باید در برابر تو تمکین کنم اما برای تضمین شفاهی امروز تو قانونی وجود ندارد. شاید بعد ها امروز از یادت برود و زیرش بزنی بنابراین بهتر است تو به من اعتماد کنی و این ها را شرایط ضمن عقد بدانی!
از من فرصت خواست تا در موردش فکر کند، اما زمان می گذشت و او عین خیالش نبود. من نمی توانستم پدرم را وادار کنم دوباره موضوع مهریه را مطرح کند او هم اعتقادی به مهریه نداشت و بنابراین من بدون پشتوانه ی نیروی حمایتی کارآمد! از طرف خانواده . منتظر شدم تا آقای خانه خودش تصمیم بگرید و شرایط را بپذیرد. اما او در این باره حرفی نمی زد حتی در طی مراسم عقد مغرورانه سرش را بالا گرفته و پیروزمندانه به من لبخند می زد و این شد که همه چیز به میل او پیش رفت من با قلبی شکسته سکوت کردم  و در تمام طول مراسم با او سرسنگین بودم.
فکر این که او خیانت کارانه از اعتماد من سوء استفاده کرده است آزارم می داد اما کاری بود، شده. ازدواج با او تصمیم خودم بود و حالا دیگر من باید حمله را از نقطه ای دیگر شروع می کردم!
بعد از جشن عقدکنان آقای خانه برای همراهی با یکی از برادرانش که به خاطر شرکت در مراسم ما از خارج آمده بود به فرودگاه رفت. اما وقتی برگشت من آن دختر قبلی نبودم. من موهایم را کوتاه کوتاه و شرابی کرده بودم. و در اولین حضور خصوصی دو نفره به او گفتم: قبول کرده ام برای یک فصل حفاری با گروه باستان شناسی به خوزستان بروم و به هیچ عنوان از من توقع تمکین نداشته باشد بعد هم خواستم برای اثبات این که در مورد آزاد بودن من راست گفته است چیزی بنویسد و امضاء کند تا سه ماه دیگر برای طلاق از او مشکلی نداشته باشم.
او هم در حالی که خشمش را فرو می خورد، موافقت کرد و همه چیز بین ما به حالت تعلیق

۲۰ خرداد ۱۳۹۲

شاهزاده خانم های مغرور

حقیقتش را بخواهید در سرتاسر سه سررسید 365 روزه که می کند به عبارت 1095 روز آقای خانه چیز زیادی در مورد من ننوشته بود. جز،‌شاید سرجمع 95 روز ‌ و مابقی 1000 روز شرح جان گداز زندگی سختی بود که معمولا آدم هایی با روح حساس،‌ هنرمند، و متفاوت دچارش هستند، ناکامی های مداوم، طغیان احساسات و غرایز و سرگشتگی های پی در پی.
( شاید هم بشود اسم چنین کتابی را گذاشت 95 روز یا شاید " آن 1000 روز دیگر "!)
با این حال خواندن این ها بیشتر مرا شیفته ی آقای خانه کرد، چه زندگی پرماجرایی ! هنوز خواندن دومین سررسید را تمام نکرده بودم که نامه نگاری میان خودمان را باب و به او تکلیف کردم هر دوشنبه و پنج شنبه باید نامه ای از او به دستم برسد وگرنه هر چه ببیند از چشم خودش دیده است.
در اولین نامه با کنایه به او چنین نوشتم: "خاطراتت را خواندم، بسیار پند آموز بود! ولی از آن جا که درست سر جای خوبش قطع شده اند،‌ نمی دانم دیگر برتو چه می گذرد، ماجرایت با الهام به کجا کشید؟ باید قول بدهی برایم با جزییات کامل بنویسی او با چه ابزارهایی و چطور تو را اغوا می کند، من باید چیزهایی از ماجرای میان شما یاد بگیرم، خودت که می دانی اگرچه من دختر نازنین و زیبایی هستم ( قیافه ی مسخره ات را آن طوری نکن زیبایی نسبی است به نظر خودم دختر زیبایی هستم و نظر دیگران برایم چندان اهمیتی ندارد!)‌ اما مادرم ما را مثل یک شاهزاده خانم اصیل بزرگ کرده است، به همین خاطر کمتر جوانی جرات نزدیک شدن به ما را دارد. آن ها ما را زیادی از خودراضی و مغرور می دانند و فراری می شوند.
وقتی آن روز در حیاط دانشکده تو و الهام را دیدم تازه فهمیدم چه اشتباهی شده است، شما برای هم ساخته شده اید،‌ ما خیلی با هم حرف زده ایم و تو حتی به خواستگاری من آمدی اما ما حتی یک بار هم نشد آن طور صمیمی کنار هم بنشینیم و به هم لبخند بزنیم، نگران نباش،‌ من همه چیز را گردن می گیرم،‌ بنابراین خیلی برایم ضروری است تا تو زودتر یک چیزهایی به من یاد بدهی،‌ من نمی خواهم یک خواستگار دیگر را بپرانم. نشان به آن نشانی که من یک خواستگار دیگر پیدا کرده ام و ما قرار است برای آشنایی بیشتر پنج شنبه هفته دیگر همدیگر را ببنیم. اگر این خواستگار را هم بپرانم اعتماد به نفسم را کاملا از دست می دهم، بنابراین زود باش تا پنج شنبه چند ترفند خوب برایم بفرست، تا دست خالی سرقرار نروم! "
و او در جواب برایم نوشت:
"چه کسی می گوید آن خواستگار قبلی پا پس کشیده است؟ اگر شاهزاده خانم یادشان باشد قطع رابطه ی یک طرفه توسط ایشان اعلام گردید. خواستگار فقیر هم چاره ای ندید جز آن که برای جلب نظر ایشان و پیدا کردن شغل شرافت مندانه که در خور شاهزاده خانم مغرور باشد به در و دشت و کوه و بیابان بزند.
و اما در مورد آموزش روش های اغواگری نوشتن این چیزها در نامه حق مطلب را ادا نمی کند، اگر مایل باشید تا قبل از پنج شنبه قراری بگذاریم تا برایت کلاس حضوری بگذارم، چون در این زمینه کند ذهن هستی باید یک چیزهایی را عملا ً نشانت دهم تا پیشرفتی حاصل شود. "

۱۹ خرداد ۱۳۹۲

خاطرات مشوش

آن روزها نمی دانستم آقای خانه از فرستادن دفترهای خاطراتش برای من چه منظوری دارد. چون فقط با خواندن چند صفحه از آن خاطرات مشوش! می شد فهمید منظورش اعتماد سازی نبوده است، زیرا خیلی به وضوح و بی پروا! پرده از روی بخشی از اسرار زندگی خصوصیش برداشته بود که هیچ جذابیتی برای دختری که قصد ازدواج با جوانی سر به راه را دارد نداشت.
" دیشب برای اولین بار حشیش کشیدم، امروز سردرد بدی دارم، خسته هستم و چشمهایم مثل دو کاسه خون شده اند، دهنم خشک است و احساس انزجار می کنم"
اما شاید او طرفش را شناخته بود! من دختر جسوری بودم که می خواستم بیشتر بدانم و او این بیشتر دانستن را در اختیار من گذاشته بود!
در واقع یکی از شگفت انگیز ترین ابتکارات آقای خانه برای برقراری ارتباط و تداوم رابطه فرستادن همین دفاتر خاطرات بود.
اقدامی شجاعانه که من با تمام جسارت هیچ گاه جراتش را نداشته ام.
این روزها که دوباره خاطرات دوران جوانی او را می خوانم بیش تر می فهمم اصلا شاید او از فرستادن این خاطرات برای من قصد برائت خودش از ارتباط عاشقانه با دختر شیرازی را نداشته است. شاید او فقط می خواسته خودش را بیشتر به من نشان دهد. و حتی یک درصد به فکرش نرسیده که می تواند با فرستادن این چیزها من را شیفته ی خودش کند.
" با الهام از چهار راه ولی عصر تا میدان تجریش را پیاده رفتیم، گفتگویمان بیشتر حول دانشکده و دانشجویان و اساتید می چرخید، ولی او ناگهان صحبت را کشید به خودمان، گفت: به تو خیلی اعتماد داشتم، حرف های من را خوب می فهمیدی، در تمام طول تحصیل هیچ کس حرف من را مثل تو نمی فهمید، درکم نمی کرد!
به شوخی گفتم: این را که همه می گویند، اعتماد سازی کم خرج ترین کاری است که برای دیگران انجام می دهم.
دستم را گرفت، گفت: نامه ی آخرم را جواب ندادی! موضوع تو و این دختر جدی است؟ واقعاً دوستش داری؟
از این که دستم را آن طور محکم گرفته بود غافل گیر شدم،
گفتم: نمی دانم، گاهی فکر می کنم دختر رویاهایم را پیدا کرده ام و گاهی از دست خودم شاکی می شوم که چرا این یکی دو ماه آخر را هم دندان روی جگر نگذاشتم تا زمان بگذرد و همه چیز تمام شود، راستش دختری است که زیاد از من انرژی می گیرد.
بعد از او خواستم اگر صلاح می داند دستم را ول کند، گفتم: برای من فرقی نمی کند، می توانم با همین احساس سطحی و دوستانه ای که نسبت به تو دارم رابطه ی نزدیک تری هم با تو برقرار کنم اما فقط همین در همین سطح احساس، راضی هستی ؟ دوست داری این طور باشد؟
دستم را ول کرد و دیگر تا خود تجریش هیچ چیز نگفت، من بودم که حرف زدم و شوخی کردم و دوباره دستش را گرفتم اما کمتر نگاهش کردم تا اشک ریختنش را نبینم."

۱۶ خرداد ۱۳۹۲

گرفتار

در حقیقت آقای خانه یک دخترباز باوجدان و حرفه ای بود! او قانون های خودش را داشت،
قانون اول: برای ورود به یک رابطه باید موضع خودت را مشخص کنی، چه می خواهی؟ چه طور می خواهی؟ چند درصد می خواهی؟ برای چه می خواهی؟ تا چه زمانی می خواهی؟
قانون دوم: برای خروج از یک رابطه باید طرف خودت را راضی کنی، اگر اطمینان می خواهد، اگر ملاحظه می خواهد، اگر احساس می خواهد، اگر پول می خواهد! اگر ظرفیت می خواهد،
(این ها را من بعدها از لابه لای خاطراتش که برای من فرستاده بود دریافت کردم!)
مشکل من به هیچ وجه چگونگی رابطه ی او با آن دختر شیرازی نبود من کمابیش او را شناخته بودم. راستش را بخواهید مشکل من، من بودم. دیدن او با آن دختر روی آن نیمکت، با آن احساسی که می دانستم دختر نسبت به او دارد ( اگرچه نمی دانستم او به آن دختر چه احساسی دارد) برایم تنها یک بهانه بود!
من گرفتار تردید شده بودم و ترس برم داشته بود. من آزادی ام را در خطر می دیدم، فکر می کردم عاشق شدنم به این مرد مرا فلج کرده است. هر چه بیشتر در باتلاق فکر کردن به او فرو می رفتم وحشت زده تر می شدم. مدام فکر می کردم چرا باید موضوع را از حالت سرگرمی خارج می کردم؟ چرا باید حرف خواستگاری را پیش می کشیدم؟ هنوز هیچ نشده تمام ذهن من به تسخیر او درآمده بود، من آدم ها را با خاطره ای که از او داشتم می سنجیدم، ناگهان متوجه شدم در خیابان، در کوچه، در میهمانی ، چشم های من مدام مردهایی که پیراهنی مثل او پوشیده اند رد یابی می کنند،‌ مردهایی که مثل او راه می روند می بینند، گوش های من مدام صدای خنده های او را یا آوازهایی که او می خواند می شنید، حتی شامه ام قوی شده است، من بوی مردها را احساس می کردم، باور کردنی نبود من در طول زندگی ام نمی دانستم که آدم ها بوی مخصوص به خودشان را دارند، زن ها بوی خودشان را و مردها بوی خودشان را و بعضی ها بوهایشان به هم شباهت دارد،‌ من مردهایی که درصدی از بوی مشابه او داشتند را شناسایی می کردم. شرم آور بود زندگی من به گند کشیده شده بود! من دنبال بهانه می گشتم تا از خیال او رها شوم. دوست نداشتم آزادی ام را مفت ببازم.
مدام با خود تکرار می کردم: " بعد هم ازدواج است به حکم وظیفه بشور و بساب با من است! من باید هر روز بدانم که برای نهار چه باید بپزم، من باید ظرافت زنانه یاد بگیرم، ترفندهایی برای جذاب تر بودن در مقابل همسر! بعد لابد بچه دار شدن است، مصیبت پشت مصیبت!"
مساله دیگری هم بود، درست از بعد رابطه ام با آقای خانه چیزهای زیادی یاد گرفتم که قبلاً نمی دانستم، من می خواستم زندگی را یک بار دیگر تجربه کنم. من شرور شده بودم و می خواستم دیگر مردها را به چشم برادری نبینم. من از آن حس نجیبانه ای که تا آن روز در مورد مردها داشتم متنفر شده بودم. من حتی می خواستم به او پیشنهادهای بی شرمانه بدهم! اما دقیقاً به دلیل آن ترس معصومانه رویه ای مغایر با آن چه می خواستم پیش گرفتم.
یک بار از او پرسیدم: تو مرا برای جسمم می خواهی؟ چه طور می فهمی عاشق یک زن هستی، یا فقط تن یک زن را می خواهی؟
خنده از جگر برآمده ای کرد و گفت: ببینم تو فیلم زیاد می بینی؟ یک جوری می گویی تو من را برای جسمم می خواهی که انگار هر روز، روزی سه نوبت جسمت را در اختیار من گذاشته ای و من هم آن قدراین تن نازک آفتاب و مهتاب ندیده برایم حیاتی است که بدون آن انگار کن اکسیژن به من نمی رسد!
آقای خانه در خاطراتش در این مورد نوشته بود: "عزیزترین هر روز یک بهانه ای می آورد. یک چیزی توی کله اش شروع به جوشیدن کرده است. مردها بدون رویای هم آغوشی زندگی کسالت باری خواهند داشت، حتی رویای هم آغوشی گاهی زیباتر از خود هم آغوشی ست،‌ اما اگر این رویا همیشه در مورد یک زن باشد یا اگر رویا نباشد، واقعیت باشد با زن های دیگر و بدن های دیگر ولی باز با رویای آن زن معطر باشد شاید این عشق باشد! عشق به آن زن.
به او همین را گفتم: گفتم مسخره است به مردی که می گوید، تو را دوست دارد! بگویی تو مرا برای جسمم می خواهی یا روحم؟ راستش من نمی توانم عاشق یک روح شوم چون نمی شود با یک روح توی رخت خواب رفت، مگر می شود در یک رابطه ی عاشقانه بین زن و مرد جسم را فراموش کرد؟! خوب تو بامزه و گرم هستی و من دوست دارم این دختر بامزه و گرم را بگیرم و ببوسم! تا این گرما را بیشتر احساس کنم.
ناراحت شد، به من گفت: دخترباز، آشغال کله، کثافت پشت گوشت را ببینی که من نقش بخاری تو را بازی کنم.
برای دختری مثل او که زندگی معصومانه ای داشته است زنده شدن احساسات و برانگیخته شدن عواطف خطرناک است. برای اویی که وقتی دستش را می گیری یا وقتی صورتش را لمس می کنی یا وقتی به لب هایش نگاه می کنی دستپاچه می شود، نفسش بند می آید و نمی داند چه طور می تواند صدای ضربان بلند قلبش را خاموش کند نتیجه برانگیخته شدن عواطف این است که بگوید: من هم می خواهم از این رویاها داشته باشم! من اصلا آمادگی متعهد بودن به یک مرد را ندارم! می خواهم تمام مردهایی که روزی می دیدمشان ولی خوب نمی دیدمشان را دوباره ببینم. می خواهم ببینم می توانم با آن ها رویای عاشقانه داشته باشم. چرا فقط شما مردها باید رویای عاشقانه داشته باشید من هم می خواهم داشته باشم. من نمی خواهم تا آخر عمر فقط به یک مرد متعهد باشم. مدام بشویم و بپزم و برایش بچه داری کنم.
هر چه او بیش تر از این حرف ها می زند بیش تر احساس می کنم حالا دیگر واقعا خطرناک است اگر بخواهم بی خیالش شوم.

آن ها که باهوش ترند



در خانواده دختر داری مثل ما! وجود عاشقی دل خسته برای هر کدام از دخترها فرصت به حساب می آمد. بخصوص آن که دخترهای خانواده بیش تر از آن که متکی به زیبایی و وجناتشان باشند (که کمتر از آن بهره داشتند)،‌ متکی به تیزهوشی اشان! بودند. بنابراین طبیعی است که سن متوسط ازدواج دخترها در خانواده ما از همان قدیم سی به بالا بود چه برسد به حالا! که پسرها هوش و جسارت کمتری دارند و دخترها زیبایی و توقع بیشتری! (زیبایی نسبی حالا دیگر به مدد جراحی بینی و آن همه آرایش و پیرایش صورت برای همه امکان پذیر است) بنابراین برخلاف تصور آقای خانه که فکر می کرد من هم مثل او مطرح کردن موضوع را به دقایق نود موکول کرده ام، من از همان روزی که آقای خانه درخواست صحبت خصوصی با من کرد، تعریف کردن ماجرا با آب و تاب و با حواشی فراوان برای همه ی خانواده از پدر و مادر وعمو و دایی و عمه و خاله گرفته تا دخترها و پسرهایشان را در دستور کار خود قرار دادم.
اعتراف می کنم در کل من هم زیبایی چندانی نداشتم و داشتن چنین عاشق معقولی برایم جذابیت خاص داشت جدا از آن که آقای خانه بیشتر شیفته ی شور زندگی و شیطنت من شده بود. چیزی که پسرهای باهوش بیش تر به سراغش می روند.( هه هه هه)
حقیقت این است که برای خانواده پدری من که هیچ کدام زیر بار خواستگاری سنتی نرفته و همه ازدواج با عشق را تجربه کرده بودند. هیچ چیز دل نشین تر از پیدا شدن یک عاشق از خانواده ای جدید که بتواند مرکز توجه فامیل باشد نبود! این را به جد می گویم: حتی مشکل بیکاری آقای خانه آن روزها مسئله ای نبود که زیاد فکر کسی را درگیر کند! آن ها در میان عکس های دانشجویی من عکس آقای خانه را می دیدند و می گفتند: نه، پسر خوبی به نظر می آید، عرضه ی زندگی کردن دارد حالا چند صباحی با هم بگردید! تا ببینیم بعدش چه می کند!
شاید یکی از پر ایهام ترین و شیطنت آمیز ترین حرکات من در مورد خواستگاری این بود که درست فردای روزی که پدر و مادر آقای خانه به سفر خارج از کشور رفتند. به او زنگ زدم و گفتم: با خانواده ام صحبت کرده ام،‌ روز جمعه 16دی ساعت هفت و ربع بعد از ظهر می توانید برای خواستگاری من بیایید. اگر در این روز و در این ساعت آمدید که آمدید ! اگر نیامدید، متاسفم ما به درد هم نمی خوریم.
من بازیگوشانه می خواستم ببینم او این مشکل را چه طور حل می کند ( فکر می کنم اگر پسرهای این روزگار با چنین آزمونی روبرو شوند راحت ترین کاری که به نظرشان برسد صرف نظر از عشق پر دردسر باشد نه حل کردن موضوع به شیوه ی کاربردی)‌
اما آقای خانه مشکل را حل کرد او سریعاً به پدر و مادرش که از همه جا بی خبر دور از وطن به سر می بردند تماس گرفته و گفته بود، مجبور است به خواستگاری دختر مورد علاقه اش برود! و بعد به اتفاق دو برادر و یک خواهر به خواستگاری من آمد.
تشریفات خواستگاری به شیوه سنتی در خانواده ما موضوعی است که کمتر کسی توجه زیادی به انجام به قاعده آن دارد بنابراین هر کس دوست داشت برای اولین بار عاشق جدید را ببیند به خانه ی ما آمد! اگرچه این موضوع واقعاً باعث شرمساری من بود! و من در تمام مدت خواستگاری از دیدن شوخی ها و مسخره بازی های آنها عرق شرم بر پیشانی داشتم، اما در کل فکر می کردم اشکالی ندارد،‌ این ها همه امتحاناتی است که آقای خانه باید از آن نمره قبولی کسب کند.
آقای خانه خاطره خواستگاری را این طور نوشته است که: " امروز به همراه مسعود و صادق و نیلی به خانه اشان رفتیم. خانواده صمیمی اما شلوغی بودند! همگی مهربان اما پرحرف! پدر، جدی، سنگین، خندان مادر، نگران و کمی خشن، بقیه هم که آن قدر حرف زدند و شوخی کردند و خندیدند که آخرش ما نفهمیدیم چی به چی شد. حدسم این است که وروجک اصلا به خانواده اش نگفته بود که ما برای خواستگاری رفته ایم. آن ها بیشتر مثل میهمان با ما برخورد کردند. وقتی هم که مسعود بحث را پیش کشید مادرش خیلی قاطع گفت: بگذارید وقتی پدر و مادرتان از خارج آمدند در این مورد صحبت کنیم. "
شاید هم به خاطر همین شلوغی و ازدحام بیش از اندازه بود که او با این که برای اولین بار مرا بدون آن مقنعه و مانتوی گشاد می دید در خاطره اش هیچ اشاره ای به من نکرده است! و شاید هم از شدت دستپاچگی اصلا مرا ندیده بود. من آن روز یک دامن کوتاه مشکی پوشیده بودم با یک کت تنگ سبز و موهای بلند مشکی ام تا نزدیک کمرم می رسید. موهایی که دو سال بعد! سه روز پس از مراسم عقد به خاطر دل خوری از آقای خانه کوتاه کوتاهش کردم و شرابی.

سایه ی گیسوی نگار



روزهای پایانی دانشکده به سرعت سپری می شد و فرصت های باقی مانده از دست می رفت. آقای خانه چندین بار موضوع خواستگاری را با من در میان گذاشته بود. اما من چندان رغبتی به این کار نداشتم، من مدام در حال مطالعه ی مقایسه ی میان خودمان و برشمردن وجوه غیرمشترکمان بودم.
من جنجالی و پر هیاهو بودم، او صبور و آرام، من پرحرف و مثبت اندیش بودم، او کم حرف و منفی نگر، من عاشق کوه و جنگل بودم، او از کویر و دریا خوشش می آمد. من شیر و پلنگ و ببر و عقاب را دوست داشتم،‌ او سمندر و سگ و گاو و قرقی!
وقتی کنارهم بودیم و قرار به تعریف خاطره یا شیرین کاری بود من از باز بودن زیپ شلوار رییس فلان کنفرانس حین سخنرانی و قفل کردن در توالت وقتی مدیر دانشکده داخل آن بود و نوشتن نامه های عاشقانه ی بی نام برای مسئول کتاب خانه می گفتم. او از تصادف مرگ بار جاده هراز و تشریح بیرون ریختن دل و جگر و کبد و روده و مغز و طحال مسافرها وسط خیابان!
از همه ی این ها گذشته اگر چه در ظاهر هیچ نشانه ای ازاعتقادات مذهبی در من دیده نمی شد اما من نماز می خواندم، روزه می گرفتم، در مراسم مذهبی شرکت می کردم و از افتخاراتم این بود که سوره یاسین! را به منظور قرآت در زیر گوش بنی نوع بشر در مدت 3 روز حفظ کرده ام.
اما آقای خانه، نه هیچ پیامبری می شناخت، نه هیچ منجی! اعتقادات مذهبی را کفر ایمان می دانست و نماز و روزه را خود شیرینی دین مداران در مقابل خدای خود ساخته! شراب را نعمت بهشتی می دانست و محروم کردن بنی نوع بشر از آن را خسرانی بزرگ و با تمام این ها یک خصوصیت عجیب هم داشت! این که به هیچ عنوان، تحت هیچ شرایطی و با هیچ بهانه ای دروغ نمی گفت و اصلا شاید، دروغ گفتن بلد نبود.( بعدا خودم چیزهایی یادش دادم)
با همه ی این تفاوت ها ظاهراً در هجدهم آذر 1373 نقطه ی عطف زندگی من و او رقم خورد و به عنوان یک دختر اولین ابراز علاقه به یک مرد را تجربه کردم. ما برای آخرین سفر دانشجویی عازم اصفهان بودیم.
" امروز به اصفهان می رویم، صبح در سالن دیدمش، گفتم: پدر و مادرم هفته دیگر به فرانسه می روند و به خاطر جراحی مامان ممکن است برگشتنشان دو سه ماهی طول بکشد، اگر در مورد خواستگاری با خانواده صحبت کنید من هم به آن ها می گویم تا قبل از مسافرتشان این داستان! به یک جایی برسد. اما باز هم بهانه آورد و گفت: حالا که زود است. چه عجله ای دارید؟
گفتم: عجله دارم چون نمی دانم احساس شما نسبت به من چیست؟ امروز و فردا که دانشگاه تمام می شود و دیگر دستم به شما نمی رسد. من نمی توانم نسبت به شما بی تفاوت باشم. اما شما ظاهراً سرگرمی های زیادی دارید! رفتار شادمهر و محسن هم برای من آزار دهنده شده ، مدام با شما راه می روند، دور و بر شما می گردند، من به سختی می توانم تحملشان کنم. می ترسم عاقبت در این سفر با شادمهر درگیر شوم. دوست ندارم سفر بدی داشته باشم. نمی توانم تحمل کنم و...
اما او حرفی زد که غافل گیر شدم. چند لحظه ای به من نگاه کرد بعد با شجاعت گفت: چه اهمیتی دارد که دور و برمن چه کسانی هستند! یا آن ها چه می گویند من چه می کنم! مهم این است که توی فکر من چه می گذرد،‌ مطمئن باشید این روزها من فقط به شما فکر می کنم و راستش را بخواهید خیلی هم زیاد!
حیرت زده شدم و عجیب آسوده ، انگارباری از روی شانه هایم برداشته اند.
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد
گور پدر خواستگاری کردند اصلا !"

۱۴ خرداد ۱۳۹۲

بی قراری عاشقانه


از بعد جشن فارغ التحصیلی و آن دیدار نافرجام در پارک المهدی، آقای خانه آن قدر جسارت پیدا کرد تا به من بگوید: مرا دوست دارد ولی افسوس! اصلا شرایط خواستگاری را ندارد. این را هم گفت که اگر من دوست دارم موضوع رسمیت پیدا کند حاضر است به خواستگاری من بیاید!
بعدها فهمیدم به اصرار پدرش در امتحان ورودی دو بانک معروف شرکت کرده، بالاترین نمره را آورده اما چون از کار بانکی خوشش نمی آمده انصراف داده و به همین علت مورد خشم گرگ بزرگ قرار گرفته و خرجش را از خانواده جدا کرده و زندگی سختی را می گذراند. معلوم است چنین کسی نمی توانست شرایط خواستگاری را داشته باشد. بنابراین چرا باید خودم را معطل آقای خانه می کردم در حالی که می شد خواستگاران مناسب تری برای خودم دست و پا کنم؟
ولی من او را نا امید نکردم! به او گفتم: حتماً باید به خواستگاری من بیایید! اما باشد تا وقتش را به شما بگویم. و بعد از آن هم هر بار از من خواست وقت مناسبی برای آمدن خانواده اش به خانه امان تعیین کنم، بهانه های مختلف آوردم و موضوع را به زمان دیگر موکول کردم.
حقیقتش این است که نمی خواستم چنین عاشقی را از دست بدهم. عشق او به من اعتماد به نفس بیشتری داده بود. او متین و مغرور بود و مورد علاقه ی همه و‌‌ با وجود تمام مشکلاتش، دوست داشتم چنین عاشقی داشته باشم! ضمن آن که هنرمند بودنش برای من خوش آیند بود.
هرچند این ها همه باعث نمی شد من او را آزار ندهم. از وقتی فهمیدم مرا دوست دارد بر شدت شیطنت های من اضافه شد، اصلا عذاب دادن او حال مرا خوب می کرد، مثلا درحالی که داشتم راه صاف و مستقیم را می رفتم و هیچ دل و دماغی نداشتم به محض این که او را از راه دور می دیدم، بلافاصله با یکی از دانشجویان یا کارکنان مرد دانشکده سرصحبت را باز می کردم و با خنده و شوخی های الکی! توجه او را جلب! شما نمی دانید چه لذتی دارد دیدن مردی که مجبور است فقط با نگاه یاس و ناراحتی خود را بروز دهد؟
حق ندارید من را سرزنش کنید من شیدا شده بودم. کار به جایی رسیده بود که اگر یک روز نگاه آن عاشق مایوس خشمگین را نمی دیدم شب، رویایی برای خوابیدن نداشتم! من نمی دانستم این بازی های شیطنت آمیز بیش از آن که او را عصبانی و خشمگین کند من را به او علاقه مند می کرد. من هزار حرف ناگفته از چشم های او می خواندم که از هزار اعتراف عاشقانه، تاثیر گذار تر بود. از همه زیباتر آن که او هیچ وقت گلایه نمی کرد، گاهی که می دیدم تنها روی نیمکتی نشسته، یا بی هدف در کارگاه خودش را به ساخت سفالینه ای مشغول کرده به سراغش می رفتم و با خنده می پرسیدم: چه خبر؟
( با آن که می دانستم آن روز چه آتشی سوزانده ام و چقدر ناراحتش کرده ام)
و او با لبخند تلخی می گفت: هیچ، مگر قرار است خبری باشد؟
من شیطنت می کردم و اصرار که باید به من هم کار کردن با چرخ سفال گری را یاد بدهی و او با بی قراری عاشقانه ای می گفت: به من نزدیک نشو، برو! تو کارهای بهتری برای اذیت کردن من بلدی!

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...