۱ تیر ۱۳۹۳

فرصت هایی که برای مخ زنی تباه می شوند

یک فیلم کره ای تماشا می کردم!
خیلی نرم، خیلی عاشقانه، خیلی زیرپوستی تبلیغ ازدواج در سنین پایین را می کرد، دختر را با پسر در دبیرستان آشنا کرد! عاشق هم شدند بعد هم خانواده ناچار شدند با این مساله کنار بیایند که این ها دوست هم هستند و در آینده قرار است با هم ازدواج کنند.
یادم به این آمد که مدتی پیش در توصیه به جوانی بیست و هشت نه ساله گفته بودمش، " بهتر است زودتر ازدواج کنی"
جوابم را داده بود، به خدا این اسلام است که دست و بال مارا بسته وگرنه زودتر از این ها ازدواج کرده بودیم!
استدلالش جالب بود، می گفت: پسرها و دخترها را از سنین پایین از هم جدا می کنند. ما هیچ فرصتی برای ابراز علاقه به دخترها نداریم. زمان آن قدر می گذرد که ما و آن ها هر دو به حد کافی بزرگ می شویم به سنی که دیگر تعقل جای احساسات را می گیرد و جایی برای مخ زنی باقی نمی ماند. با یک دختر پانزده، شانزده ساله می شود از عشق و عاشقی و علاقه و محبت صحبت کرد تا  خام شود. اما وقتی بیست و شش هفت ساله می شود، باید داشته هایت را روی دایره بریزی، ما هم که اکثراً داشته ای نداریم!
سن ازدواج بالا رفته است،  بله رفته است! حالا کجایش را دیده اید؟ زمانی می رسد که دیگر سن ازدواجی وجود نخواهد داشت. بس که دیگر کسی نمی داند در چه سنی باید ازدواج می کرد.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

تاجری که یک شبه رییس هیات مدیره باشگاه پرسپولیس شد

عاقبت باشگاه پرسپولیس کارش به جایی رسید که ناچار شدند بگردند دوره برایش گرداننده پیدا کنند.
مشخصات هیات مدیره را که خواندم, چشمم به اسم رییس هیات مدیره باشگاه پرسپولیس افتاد.
گشتم, دیدم نوشته اند؛" تاجر و کارخانه دار "
, سرچ کردم, یک خط اطلاعات در مورد پیشینه این آدم پیدا نشد!
اما چرا, شاید اگر خیلی بگردید تنها دو  آگهی تاسیس شرکت  مربوط به دو سال متوالی از این آدم پیدا کنید که با سرمایه ی زیر یک میلیون تومان امسال با خواهر و برادرش یک شرکت تاسیس کرده است و سال بعد نام و نشان شرکت را عوض کرده و شرکتی دیگر به نام خود به ثبت رسانده است! و دیگر هیچ.
 مملکت عجیبی است که نمی توانید یک خط اطلاعات از  یک کارخانه دار تاجر و ثروتمندش در اینترنت پیدا کنید.
این که این آقا مالک کدام کارخانه است؟ تجارتش برمبنای چه چیزی است؟ چه چیزی صادر می کند؟ چه چیزی وارد می کند؟ موفقیتش در بدست آوردن این همه ثروت از چه طریق حاصل شده است؟ با چه دوستانی می پرد؟ چه مراوداتی دارد؟
نخیر, هیچ چیز دیگری از این آدم به دست نمی آید.
باور کنید پایه باشید  اطلاعاتی که از  دست فروش سرکوچه تان در اینترنت به دست می آورید از این تاجر بزرگ و منجی پرسپولیس بیشتر است.
خیلی ها, فیس بوکی, توییتری, چیزی دارند. خیلی هنرمندان و صنعت گران را هم دیده ام برای معرفی کارشان سایت یا وبلاگ زده اند, حتی دانشجویان فارغ التحصیل که مقاله ای, پایان نامه ای, کاغذی نوشته اند, یکی دو خط نام و نشان در اینترنت از خودشان به جای گذاشته اند.
و حالا چطور و از کجا ناگهان یک  تاجر دست به جیب را از جعبه بیرون می آورند " که میلیاردی خرج می کند" و ناگهان به وسط میدان می اندازندش  و قرار می شود منجی باشگاه پرسپولیس باشد, خدا می داند چه داستان هایی دارد؟

ته نوشت: یادتان می آید  ماجرای آن  فامیل ویلادار! که با سردار قالیباف و سردارهای دیگر می چرخید؟
یادتان می آید که یک شبه از صدقه سرعضویت در ستاد انتخاباتی رییس جمهور پیشین و وام های میلیاردی بعدش, پرش بلند خودش را آغاز کرد؟
ادای دین کردم به او که این دو خط اطلاعات را در موردش نوشتم.
 این خط و این نشان روزگار باشگاه پرسپولیس به از این که هست نخواهد شد, پولها که تمام شود این منجی می رود و منجی دیگر می آید. 
خشت اول را کج گذاشته اید تا به ثریا نرسیده, دیوار را بریزید و دوباره بنایش کنید.




۸ اسفند ۱۳۹۲

کفش هایم

 میان کفش های مستعمل, یک کفش است که نمی توانم دورش بیاندازم! یک کفش جیر و چرم, پاشنه 5 سانت, که از سید کفش  فروش, سر خیابان باب همایون خریده ام.
کفش خوب و مقاومی بود اما مثل تمام کفش های پاشنه دارم که طاقت راه رفتن یورتمه وار مرا ندارند, خیلی زود پاشنه شان درآمد و بی قواره شد.
فکر می کردم دیگر دور انداختنی شده اند.
 ایمانم به کفاش ها را از دست داده بودم!
هیچ نشده بود کفاشی, کفش معیوبم را بگیرد, میخی بکوبد و چسبی بزند و به دستم بسپارد و کفش های تعمیری تا سر هفته دوام بیاورند. 
همان روزها نزدیک خانه مان در حاشیه یک پارک کوچک محلی یک کفاش افغان بساط کرده بود, مرد میان سال خوش رویی, با صورت تپل, موهای لخت, صورت همیشه خندان!
روزی از سر تصادف با او هم کلام شدم, زیر رگبار یک باران بی امان بهاری خودم را درپناه سایبان دکه کوچکش کشاندم دریچه ی کوچک را باز کرد و  با هم از آسمان  و بی تابی اش برای باریدن صحبت کردیم, این که یک روز در یک سال, آسمان تمام آنچه سهم ماست برسرمان می باراند و سهم ما از باران تمام می شود, تا سال بعد.
مهربانی اش در آن روز بارانی باعث شد در عین ناامیدی کفش پاشنه در رفته ام! را به دستش بسپارم. 
یکی دو روز بعد که برای گرفتن کفش ها رفتم, دیدم هم پاشنه ی کفش ها را درست کرده است هم خیلی نادیدنی و دقیق کف هر دو لنگه  کفش را از داخل دوخته است. هر چه کردم بابت دوخت و دوز کفش ها دستمزد بیشتری از من بگیرد, نگرفت!
گفت: این کار را بدون درخواست من انجام داده و فقط دستمزد تعمیر پاشنه ها را بدهم.
باورنمی کردم پاشنه ها بیش از چند هفته دوام بیاورند, اما دوام آوردند و آن قدر مقاومت کردند تا عاقبت خسته شدم.
کفش کهنه  کنار رفت و کفش های نو جایش را گرفت. اما کفاش محبوبم هر روز جای خودش را بیشتر و بیشتر در قلب و جانم باز می کرد. برای تعمیر کیف ها, کفش ها, صندل ها, ساک های دستی قدیمی, چمدان ها زوار درفته به هر بهانه که باید و نباید به سراغش می رفتم.
 از کفاشی اش از فضای دنج و صمیمی اش, مهربانی و چای داغی که تعارف می کرد, دوستی بی غلی و غشی که میانمان بوجود آمده بود, نشستن و از هر دری سخن گفتن با او خوشم می آمد.
مردنش را باور نمی کردم.
چرا هیچ وقت به من نگفته بود ناراحتی قلبی دارد؟
کفش جیر و چرمم را هنوز دارم, هر سال نزدیک عید کفش های کهنه از خانه بیرون می روند تا کفش های نو جایشان را بگیرند. اما این کفش ها محبوب شده  است و می ماند تا خاطره  کفاش دوست داشتنی ام را برایم زنده کند.

۲۰ بهمن ۱۳۹۲

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی؟

تمام امروز و دیروز و پری روز ( پری روز, همان روز پری است دیگر؟ روز پری, باید روز  عجیبی باشد, روزی که به نحو شگفت انگیزی مه آلود است! نرم و شفاف و مه گرفته مثل بال یک پری در خواب های کودکانه, شاید هم خاطره اش آن قدر نزدیک است که احساس می کنی نیاز به بخاطر آوردنش نداری, بس که امروزی است بس که نزدیک است. روزی که گذشته است اما گذشتنش را هنوز باور نکرده ای, روز پری باید چنین روزی باشد. روزی که هنوز در تو جریان دارد اما برای خاطره شدن محتاج گذشتن پری روزهای دیگری است.)
خلاصه تمام امروز و دیروز و پری روز گرفتار بودم, هنوز نتوانسته ام با رییس بزرگ بر سر بودن یا نبودن خود در موقعیتی که او مایل است باشم, کنار بیایم, عملا مجبورم کرده است تمام کارهایی که قرار بود در موقعیت یک مدیر بخش انجام دهم, انجام بدهم, اما خودم را فراتر از یک متصدی انبار اجناس بلااستفاده احساس نکنم.( چه سیاست زیرکانه ای)
تمام امروز و دیروز و پری روز را مجبور بودم در بخشی  از ساختمان نیم مخروبه ای که قرار است قسمتی از آن را تخریب کنیم و قسمتی از آن را دوباره بسازیم,  بگذرانم.  فقط برای آن که به کارگرها یادآوری کنم, تا کجا می توانند خراب کنند و از کجا به بعد باید سالم بماند! باید سرکار می ماندم,  تا آن کار بی صاحب به نظر نیاید! باید می ماندم تا به ممیز مالیاتی, به مامور شهرداری, به طلب کارها, به کسبه ای که از آمد و رفت کامیون های سنگ و آجر و سیمان و ضایعات کار ما به ستوه آمده اند, به همسایه هایی که از گرد و خاک و سرو صدای خراب کاری و ساختمان سازی ما جانشان به لبشان رسیده است, پاسخ بدهم.
از سرکار آمده ام, چرتی زده ام, بیدار شده ام, دوش گرفته ام, چند سیب زمینی انداخته ام توی قابلمه تا با تخم مرغ, آب پز کنم و شام شبمان باشد, نهم با دلسوزی نگاهم می کند می گوید: چه خبر؟ اگر خسته ای بگویم شام از بیرون بیاورند؟
می گویم: بی خیال, بچه ها آن قدر غذای بیرون خورده اند که نزدیک است دست پخت من  یادشان برود!
نهم بلند می خندد: نگفتی چه خبر؟
حوصله تعریف چه خبر را ندارم اما یادم به پری روز می افتد, کارگرها با عجله آمدند مرا خبر کردند.
 گفتند: در حیاط میانی یک چاه باز شده! و توی چاه یک چیز عجیبی است!
گفتم: چی هست حالا؟
گفتند: باید بیایید خودتان ببینید!
رفتم و دیدم باور کردنی نبود میان چاه کوچک به عمق کمتر از 3 متر! یک زن تمام قد, برهنه, بدون سر, ایستاده بود!
با حیرت نگاه کردم, چه پوست مهتابی زیبایی و اندام موزون خوش آیندی.
چند دقیقه ای بیشتر نکشید تا حیرت جایش را به بداخلاقی داد به کارگرها نگاه کردم و گفتم: به جای آن که بایستید هرهر بخندید, بدون آن که درش بیاورید چاه را پرکنید!
(کدام احمقی, با چه نیتی یک مانکن بدون سر را در آن چاه انداخته بود؟)
یکی دو نفر شروع به پر کردن چاه کردند. من اما ایستادم و مدفون شدن پری را دیدم.
شاید هم بعدا یکی پیدا شود, برای این پری که من مدفونش کرده ام بخواند: تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی.




۱۱ بهمن ۱۳۹۲

ناگهان چه زود دیر می شود

فقط برای آن که مادرشوهر دیشب را خانه امان خوابید, صبح جمعه زود از خواب بیدار شدیم,
 پیرزن نمی تواند مثل ما تا دیر وقت توی رخت خواب جابجا شود و هی خودش را به خواب بزند و هی خواب برود, هی خواب ببیند و هی بیدار شود و دوباره از نو خودش را به خواب بزند و خواب برود.
 ساعت  6 صبح با صدای عصا زدنش در گشت و گذار توی خانه بیدار شدم. نهم را بیدار کردم برود ببیند مادرش چه می خواهد! شاید آبی می خواهد تا قرصی ببلعد!
نهم رفت و دیگر به تخت خواب برنگشت,  کتری گذاشت چای دم کرد, صبحانه ردیف کرد و روی میز چید با مادرش نشست به صبحانه خوردن و گپ زدن.
شش و نیم صبح من هم با همان لباس خواب کوتاه و بدون آستین از تخت خواب بیرون زدم, خودم را به مادر و پسر رساندم و گفتم: بدجنس ها چرا مرا بیدار نمی کنید تا چای تازه دم بخورم؟
پیرزن گفت: برو یه چی بپوش نکنه که بچای!
نهم چشمک زد, خندید, مهربان تر از همیشه بود, آن اخم و تخم همیشگی صبحگاهی را نداشت, حضور مادر به او قوت قلب می داد. یادم به مادرم افتاد و توی دل گفتم:( حالا اگر مادر من این جا بود مثل برج زهرمار قیافه می گرفت)
اما همین که لقمه ای گرفت و در دهان من گذاشت, برج زهر مار مثل عسل شیرین شد.
مادرش بغض کرده بود, این روزها بیشتر نبود همسر را احساس می کند,
نهم هم آتش احساسش را تند تر کرد, خاطره تعریف کرد, روزگاری که همه کنار هم بودند, شیطنت برادرها, سردرد همیشگی مادر, پیرزن بغضش ترکید! با بغض گفت: چقدر همه چیز زود گذشت.
می خواستم بگویم: چاره ای نیست, آدم های زیادی آمده اند و رفته اند, این شتر را نمی توانیم از در این خانه برانیم, پس این لحظه را هم دریاب, گریه دردی را دوا نمی کند, آمده ایم که از وجود هم لذت ببریم و زندگی را شوخی بگیریم.
اما نگفتم, در عوض در دریایی از خاطرات گم شدم, چرا اسم عشق اولم را یادم نمی آید؟  من اسم ها را زود فراموش می کنم. فقط صورت ها در خاطرم می مانند,
آه ای  کاش می شد خاطره ها را نوشت  و در گوگل سرچ کرد تا رد پای خاطره ها را در گذر ایام پیدا کرد,
دلم می خواست بدانم  آن پسرقدیم و این مرد جدید الان چه می کند, چه کاره است, چند تا بچه دارد, کجا زندگی می کند؟
فقط برای کنجکاوی! او که چیزی از من نمی داند, من بودم که چند ماهی دچار یک عشق یک طرفه ی دردناک بودم. عشقی که فقط به محض دیدن روی محبوب دچارش می شدم, با تعطیلی مدرسه و رفتن به خانه پرونده عشق هم بسته می شد, و باز از نو فردا در مدرسه بود که همه چیز رنگ و بوی عاشقانه می گرفت.
 مدرسه مان دخترانه پسرانه بود, کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم,  یکی از پسرهای کلاس را دوست داشتم,
او اما از من خوشش نمی آمد, از دختری خوشش می آمد که از هر جهت نسبت به من سر بود و به همین خاطر مورد نفرت من!
 من آن روزها دوستان زیادی نداشتم, آن روزها یک بچه ریغوی بدجنس به نظر می آمدم, یک اصفهانی در یک شهر دیگر.
می خواهم آه بکشم, اما نهم لقمه ای دیگر در دهانم می گذارد و می گوید: دارم بهت باج می دم تا قابلمه ی سالاد الویه ات را باجایش ببرم باغ, چند نفری از دوستان می خواهند بیایند, دور همی سالاد الویه ای که روی دستت مانده تمام می کنیم.
می گویم: داری التماس می کنی؟ یادت باشد گفتی این  همه  را درست کرده ام که یک ماه آشپزخانه را تعطیل کنم.  
می خندد و می گوید: غلط کردم.
می خندم و می گویم: ببرش, اما به جایش یک شام و نهار مهمان تو هستیم.
و در دل می گویم: (حتماًوظیفه ی ما این است که زندگی را شوخی بگیریم)

۸ بهمن ۱۳۹۲

موهبتی که سفر در اختیار بعضی ها می گذارد

یک خروار کار انجام نداده، از خرده ریز و خرده درشت! توی خانه داریم، اما نهم حتی اگر بیکار بیکار هم باشد برای انجام دادنشان یک زمان مشخص نامعلومی را معین می کند، که سرجمع اگر مداخله ی من نباشد تا بیگ بنگ بعدی طول می کشد.
این حواله دادن کارها به زمان های نامعلوم حتی در مورد سلامتی خودش و به ندرت من ( استثناً دخترها در این مقوله نمی گنجند)‌ صدق می کند.
مثلا چندی پیش  گوشش درد می کرد، نمی دانم کارد سلاخی در گوشش کرده بود؟ سیخ کباب در گوشش پیچانده بود؟ چه کرده بود؟ که پرده گوشش آسیب دیده و چرک و خون از گوشش بیرون می زد!هر کاری کردم برویم دکتر، نیامد،
گفت: صبر کنیم ببینیم تا فردا بهتر می شوم یا نه!
گفتم: فردا پنج شنبه است، دکترها تعطیل هستند!
گفت: شاید هم خوب شوم!
نشان به آن نشان که شبش  تا صبح آن قدر آه و ناله کرد و مسکن خورد و سرش را به در و دیوار کوبید که حد و اندازه نداشت، هر چند پس از آن,  وقتی حاضر شد با هم به دکتر برویم که قول گرفت من هم با او بروم و به دکتر بگویم برایش آمپول تجویز نکند!( خدایا جدا هدفت از آفرینش مردها چه بود؟ آخر موجودی با این همه تناقض, چرا؟)
این تازه یک برگ از پشت هم اندازی نهم است!
ده سال در خانه ای زندگی می کردیم که هر روز در مورد عوض کردن دیوارکوب هایش، موعد تا عید را مقرر می کرد.
وقتی به خانه جدید آمدیم، قرار شد دیوار کوب های خانه ی جدید را تا همین عید! بخرد و نصب کند
( کدام عید؟ همین عید سال پیش)
برای رگلاژ در کابینت های آشپزخانه، اضافه کردن طبقات جدید در بعضی کابینت ها،‌کشویی کردن کابینت کنار ماشین لباس شویی و...
 زمان مقرر بعد از خوب شدن بابا، بعد از مراسم بابا، بعد از چهل بابا، بعد از آنژیوگرافی مامان، حالا که گوشم درد می کند!,  بعد از خوب شدن خودم، و... تعیین شده است.
برای سفارش ساخت کتابخانه، زمان مقرر، پنج شنبه همین هفته، وسط هقته هم خوب است! پنج شنبه هفته بعد، دو هفته دیگر که مامان از تهران می آید! بعد از خوب شدن خودم،‌ بگذار بروم دکتر بعدش!,  بعد از رگلاژ کابیت های آشپزخانه زمان داده است.
برای نصب حوله خشک کن در حمام، بعد از پاییز، بعد از زمستان، تابستان که هوا گرم شد،‌ همین پنج شنبه ای که می آید، بعد از خوب شدن بابا،‌ بگذار چهلم بابا تمام شود تو هم تو این هیری ویری،‌ حالا که دیگر هوا سرد شده است،‌ قربانت بروم بعد از پاییز و زمستان، تابستان که هوا گرم شد!  را مقرر کرده است.( این زمان ها را توجه داشته باشید پاییز و زمستان و تابستان اول مال سال پیش است, پاییز و زمستان و تابستان بعدی زمان دهی امسال است)
یک خروار کار ریز و درشت در خانه داریم و چند روزی است نهم رفته است به یک سفر دور, بازگشت از سفر دور یعنی در دسترس قرار گرفتن زمان هایی که موهبت سفر در اختیار او قرار می دهد,  یعنی استفاده ی ابزاری از موهبت امتیاز مسافری که تازه از راه رسیده است.
خودم را آماده می کنم برای انجام کارها, این برنامه های زمانی را ارائه دهد. 
حالا بگذار من برسم بعد خرده فرمایش کن! حالا دو روز به من برس بعد به همه ی کارها می رسم. هنوز از راه نرسیده تو یک خروار کار روی سر من ریختی! حالا بگذار عرقم خشک شود بعد وقت بسیار است, تازه چهار روز است من از سفر آمده ام, بگذار یک هفته از آمدنم بگذرد,  وقتی من نبودم چه می کردی؟ حالا صبر کن یواش یواش به همه ی کارها می رسم. چقدر عجولی تو بگذار دو هفته از آمدن من بگذرد.  تازه ده روز است که من رسیده ام, .

۱۴ دی ۱۳۹۲

گربه ای به نام ایران گم شده است

مشکل این جا بود که نمی توانستم در اعلامیه ها بنویسم،‌ گربه ای به نام ایران گم شده است!
یعنی اولش نوشتم و پرینت گرفتم اما با اولین واکنش مردم! در مقابل این اعلامیه ترس برم داشت، دوباره با بیزبیز دویدیم اعلامیه هایی که به در و دیوار چسبانده بودیم کندیم! تازه فهمیده بودم ممکن است از این اعلامیه شائبه ی سیاسی استشمام شود.
رفته بودیم اعلامیه ها را به یکی دو مغازه ای که سر کوچه مادر نهم بود بدهیم تا در صورت مشاهده ی ایران! خبرمان کنند،‌ سبزی فروش که جوانکی بود بلند بالا، کمی تپل با موهای فرفری مشکی و چشمان تا به تا،  تا اعلامیه را دید، نیشش باز شد! گفت: حالا چند وقت است گم شده!؟
گفتم: چند روزی است!
خندید: گشتیم نبود، نگرد نیست! خانم پیداش نمی کنید،‌ یعنی همچین تغییر قیافه داده که دیگه چیزی از ایران بودنش باقی نمونده!
اعلامیه را دادم و با لبخندی هول هولکی از مغازه بیرون زدم!
پیرمرد تعمیرات لوازم خانگی دو سه مغازه بالاتر، اعلامیه را از من گرفت و عینکش را بالاتر گذاشت و نگاهی به آن انداخت، بعد نفس بلندی کشید و گفت: یعنی یک مرد  پیدا نمی شود دنبال ایران بگردد، که شما مادر و دختر( من و بیزبیز) راه افتاده اید دنبالش می گردید.
من خندیدم: فرقی نمی کند آقا، همسرم روزهای دیگر دنبالش گشته،‌ امروز نوبت ماست!
کمی اخم کرد: چند وقت است گم شده؟
گفتم: سه چهار روز!
سرش را با تاسف تکان داد: همین است که نمی توانی پیدایش کنی! یعنی خودت هم نمی دانی چند وقت است ایران گم شده،‌ خانم جان ایران خیلی وقت است گم شده، تو امروز فهمیدی!
خواستم بیشتر تحت تاثیرش قرار دهم گفتم: البته منظور من این چیزها نیست، ببینید در عکس دارد بچه هایش را شیر می دهد، الان بچه ها در خانه هستند بی تاب مادرشان( دروغ گفتم، بچه ها را رد کرده ایم هر کدام خانه ی یکی هستند در شهری دور یا نزدیک)‌
گفت:  بچه های ایرانی که فقط نام ایران رویشان است خود ایران بالای سرشان نیست،‌ ایرانشان را دزدیده اند صاحبش الان کس دیگری است.
ترس برم داشت گفتم: آقا منظور من سیاسی نیست من فقط گربه ام را می خواهم. یک گربه ی دو رنگ یک ور صورتش زرد است یک ور صورتش تقریبا سیاه، پشمالو، بامزه!
اعلامیه را به من داد: من نمی توانم کاری برایتان بکنم، من اینجا( روی شانه اش را نشان داد) ستاره داشتم، ستاره ها  شدند قپه،‌ فکر می کردم به همه چیز رسیده ام! اما دروغ بود حالا، حال و روزم این است،‌ من بچه ی ایران بودم 8 سال جانم را گرفتم کف دستم و در جبهه برای ایران جنگیدم!  من با یک فرمان می جنگیدم و خم به ابرو نمی آوردم !؟ من دستم را در جبهه جا گذاشته ام  سرم را هم می توانستم بدهم آن روزها! چنین سربازی بودم من! حالا آمده ام می بینم ایران یک بچه ای  هم دارد به اسم بابک زنجانی! می نشینند حساب می کنند که از دوران سربازی اش روزانه چند میلیون دلار درآمد داشته است! برای چه؟ برای که؟ من بچه ی ایران بودم یا او؟
می خواهم بگویم: بله بله بابک زنجانی هم یکی از بچه ها ایران خودمان است، اتفاقاً همین گربه ی زردی که رویش را به طرف دوربین برگردانده است! اما کوتاه می آیم.
احساسم این است که این آقا هم مثل خودمان یکی از یک سوم هاست  داغ دلش تازه شده!
چیز بیشتری  نمی گویم  و از مغازه بیرون می آیم.

۱۲ دی ۱۳۹۲

ایران را گم کرده ایم

ایران را گم کرده ایم!
در همان روز کذایی 9 دی حماسه ساز و فتنه سوز که یک سوم را بردیم خانه ی مادرشوهر تا از همان روز صاحبش باشد.
ایران را هم بردیم تا چند روزی مهمان مادرشوهر باشد و ما بتوانیم با خیال راحت به تعطیلات برویم.
صبح،  همین که به مقصد رسیدیم مادرشوهر زنگ زد،‌
گفت: ایران فرار کرده است!
دنبال آزادی می گشت؟ مادرشوهر پریشانش کرده بود!؟ خانمان خودش را می خواست؟
نمی دانم!
سه روز و سه شب است از او بی خبریم!
ای کاش لااقل از خانه ی خودمان فرار می کرد تا بازگشت به خانه برایش امکان پذیرتر می بود.
بیزقولک بیش از همه پریشان و گریان است،‌
اصلا تحمل اشک ریختن و غصه خوردنش  را ندارم،
هم دخترک گریان قلبم را به درد می آورد، هم سرنوشت ایرانمان که نمی دانم در این شب های سرد و تاریک چه می خورد و کجا می خوابد! آشفته ام کرده است.

( خدا مرا بکشد یک گربه گم کرده ام این اندازه بی تاب شده ام، مدام باخودم می گویم آن ها که بچه هایشان را اقوامشان را گم می کنند چه حال پریشانی دارند! چه تصاویر مهلکی را در ذهن مجسم می کنند. )


۷ دی ۱۳۹۲

دختر عموی فرانسوی من

الان از طریق صفحه ی بیزبیز (به جبر)‌ 
( اصلا چه معنی می دهد رمز صفحه ی فیس بوک دختر را مادر نداشته باشد!؟)
سری زدم به صفحه ی دخترعموی فرانسوی اش!
یعنی فکرش را بکنید شما یک دختر عموی هم سن و سال خودتان داشته باشید که فرانسوی باشد! آن هم نه مال در و دهات فرانسه!  مال ناف پاریس،
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش خارخاسک هفت دنده ای نباشد که یک زن ساده ی شهرستانی  و بی تجربه ای است از  کشور جمهوری اسلامی ایران!
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش هم پاریسی باشد! مادام ماغجوغی عبدل آبادی  بلانشو!
( ظاهراً در فرانسه هم مانند سایر ممالک متمدنه پس از ازدواج، فامیل مرد به فامیل زن اضاف می شود)
 استاد کرسی زبان چینی! دارای تحقیقات و تالیفات بسیار!
و پدرش هم که برادر پدرتان باشد، همین امروز و فردا به دریافت نشان شوالیه لژیون دونور مفتخر گردد، بس که ته اختراعات و ابتکارات را درآورده  و  فرانسه را با آن همه عالاف و علوفش تا خرخره مدیون  بیش از چهار هزار و پنجاه و سه اختراع نوظهور کرده باشد.
از اختراع بند تنبان خود تنظیم شو  گرفته (که خودش بسته به این که در چه مکان و چه زمان قرار گرفته اید،‌ شلوارتان را بالاتر از ناف یا پایین تر از استخوان عانه قرار می دهد، بدون آن که ناچار باشید با دست بالا و پایینش بکشید!)
تا اختراع کیت نوری حساس به نرون های حرکتی آلفای استاتیک که در قسمت الکترونیکی  ماهواره های خورشیدی!  مورد استفاده قرار می گیرد.
شما چنین دختر عمویی داشته باشید که فقط چند ماهی از شما بزرگتر باشد و این دخترعمو جدیدا، مدام و پیوسته رنگ در رنگ و طرح در طرح، عکس های تمام قد و نیم قد و نشسته  و خوابیده ی خودش را با یک پسر زردنبوی جوش جوشی بدقواره ای در حالت های مختلف، دست درگردن هم،‌ در آغوش هم، روی پای هم نشسته، (پناه بر خدا شرمم می آید آخر!) ماچ و بوس و این ها! گرفته  و در صفحه اش گذاشته باشد!
و البته برای رد گم کردن یک عکسی هم گذاشته باشند که پسر به یک طریق لوسی انگشت انگشتری دختر را که حلقه ای در آن انداخته است نشان می دهد.
( آره جان خودتان خر خودتان هستید)
مثلا که یعنی ما نامزد کرده ایم
(  ارواح عمه تان!)‌
خوب، حالا شما فکر کنید چنین دختر عمویی داشته باشید! چه می آید به سر سطح توقعات شما اگر هفته ای یک بار هم که شده سری بزنید به صفحه ی این دختر عموی پاریسی تان؟
مادرتان چه خاکی توی سرش بریزد که مدام باید حواسش جمع باشد که شما الزاماً همانطوری که خودتان دوست دارید بزرگ نشوید؟
مسئولان امورتان چه برنامه ریزی باید داشته باشند که از این طرف یک عده شان  دست و بال شما را می بندند و حتی دوچرخه سواری را برای شما محرک می دانند و باز همان عده شان توصیه  می کنند: دختر خوب است 15 سالگی ازدواج کند که دست و بالش برای زاد و ولد بسیار  تا بقیت عمر باز باشد!؟
آخر یکی جواب مرا بدهد،‌ اگر شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید چه خاکی توی سرتان می ریزید؟

۳ دی ۱۳۹۲

ماجرای ترسناک!

بیزبیز آمده است و به حساب خودش می خواهد یک ماجرای ترسناک برایم تعریف کند!
می گوید: مامان بیزقولک نباید باشد چون موضوع خیلی خیلی وحشتناک است!
می گویم: موضوع جن و پری و این هاست؟
می گوید: نه؛‌ این چیزها نیست(‌و آرام ادامه می دهد) یک موضوع وحشتناک در مورد پسرهاست برای ملیکا اتفاق افتاده!
می توانم حدس بزنم در مورد چه چیزی می تواند باشد و فکر می کنم شنیدنش  برای بیزقولک که یازده ساله شده است می تواند مفید باشد.
می گویم: تعریف کن،‌ بیزقولک هم بزرگ شده است،‌ دیگر باید این چیزها را بداند!
بیزقولک ژستی می گیرد و کنار ما می نشیند و پایش را روی پای دیگرش می اندازد.
 و بیزبیز ماجرای تاثر انگیزی را تعریف می کند.
ظاهراً یکی از دوستانش از طریق فیس بوک با پسری از فامیل دور آشنا می شود. اوایل حرف هایشان رنگ و بوی نوجوانی و تین ایجری داشته اما آرام آرام پسرفامیل دور جریان را به خط و خطوط دیگری می کشاند، خلاصه با فیلم های تحریک آمیز،‌ عکس های غیر معمول! و بعد درخواست های خارج از قاعده و سوء استفاده های دیگر! دختر را کاملاً آچمز می کند!
بعد هم با ترساندن او،‌ موقعیت روحی و روانی  بسیار ناجوری را برای دختر بوجود می آورد، به طوریکه هر روز به لحاظ درسی افت پیدا می کند و حتی از سایه خود گریزان می شود.
بیزبیز ادامه می دهد: تا این که عاقبت دل را به دریا می زند و ماجرا را برای مادر خود تعریف می کند  و مادر هم پدر را مطلع می کند و ظاهراً درگیر شدن پدر و مادر به جریان و برخورد منطقی آن ها با موضوع،  باعث به پایان رسیدن کابوس روزها و روزهای دختر نوجوان می شود.

با تاثر داستان را می شنوم و  به دخترها می گویم: می بینید بچه ها کسی که تهدید می کند و می ترساند،  در واقع آدم ضعیفی است! نباید از او ترسید و به دامش افتاد،‌ اگر ملیکا زودتر این ماجرا را به مادرش می گفت،‌

و این تایید بیزبیز است که خیالم را راحت می کند، می گوید: من هم به ملیکا گفتم،‌ گفتم، من همه چیز را اول از همه با مامانم در میان می گذارم چون خیلی روشن و واضح جوابم را می دهد. من حتی گاهی از این که مامان این طوری جواب یک سوال را به من می دهد خجالت می کشم! اما همین باعث شده  همیشه خیالم راحت باشد،‌ مامانم از شنیدن این چیزها تعجب نمی کند و دست پاچه هم نمی شود، راستش را به آدم می گوید و خلاص.
به بیزقولک نگاه می کنم،‌ به نظر می رسد این داستان تاثیری که باید روی او گذاشته است!



۲۸ آذر ۱۳۹۲

آقای بزرگمهر

بزرگمهری  برایم پیغام گذاشته و گفته است، اگر مایل هستم به برگزیدن کیش زرتشتی همین جا اعلام کنم.
من اعتقاد دارم، طراوت، صداقت، اصالت،  یک کیش زمانی که  از طرف مجریان آن مورد سوء استفاده قرار می گیرد،‌ و نفوذ و باور آن در ذهن و جان مردمان خدشه دار می شود،‌ دیگر نمی توان آن را به زور به مردمی تحمیل کرد.
و صد البته آن که پای فشاری بیشتر در باور پذیر کردن آن، هر چه بیشتر آن را تهی از محتوی  و اصالت می کند.
بیش از 1400 سال پیش ایرانیان از دین زرتشتی گذشتند،‌ لابد دورانش سپری شده بود! نمی دانم!
زرتشت هم مانند سایر ادیان جذابیت های پیدا و پنهانی دارد که از دور  دل می برد اما از نزدیک، لااقل برای مردم آن دوران پر حرف و حدیث و پرسوز و گداز گشته بود.طبقه بندی اجتماعی ستمگرانه و تحقیر آمیز بود، شاهزادگان،‌ روحانیان، سپاهیان، دبیران و در نهایت مردمان!
 چرا در آن روزگار مردم کیش زرتشتی  را  گذاشتند و گذشتند؟
این که مغان،‌ در خلوت چنان بودند و در جلوت برسم به دست بر سر و کول مردم می کوفتند و مجازات پشت مجازات بر مردم روا می گشت؟
این که   در این دوران  داد  و دادگری ! مفاهیمی تهی از ارزش و بی مقدار شده بود؟
 آزادی های مردم هر روز بیش از روز پیش محدود و محدود تر می شد تا حاکمان و روحانیان و سپاهیان بتوانند مجال بیشتری برای چپاول مردم داشته باشند؟
این که مغان نتوانستند در برابر قدرت حاکمان و سپاهیان و زور گویی و تاراج  ثروت  مردم ایستادگی کنند، که حتی خود  خاری شدند بر چشم مردمان؟
این که کیش زرتشت صداقت خود را از دست داد و دستمایه ی مشتی ستمگر شد؟
 نمی دانم پاسخ این سوال چیست؟
فقط این را می دانم که  دوران این کیش سپری شد! ایرانیان  بیش از 1400 سال پیش از این دین و آرمان هایش  گذشتند،
اگر به زور گذشتند، اگر از ترس ظلم  تازیان گذشتند،‌ اگر به قدرت دین جدید گذشتند،‌
گذشتند و این نشان می دهد که  بنیان های این دین در قلب و روح ایرانیان سست گشته بود،‌
 زرتشت را دوست می دارم،‌ کیش زرتشتی  را محترم می شمارم،‌ طرفداران و حامیان و کیش مدارانش را از دل و جان  محبوب  می دارم،‌ 
اما من نیز مانند نیاکان خود از این کیش می گذرم.

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...