۲۱ فروردین ۱۳۹۲

الهه ی عشق و دختر رییس قبیله ی سرخ پوست ها

دوران جوانی ام را با این فلسفه گذراندم که اگر عاشق مردی شوم کارم تمام است.  یادم نمی آید که از شانزده سالگی عاشق کسی شده باشم. به جرات می توانم بگویم که نه غرور و نه سرد مزاجی هیچ کدام دلیل این احساس بی نیازی در من نبود جز ترس، ترس  از عشق.
من از عاشق شدن های یک سره می ترسیدم. و این ترس در من آن قدر قوی بود که حتی از تجربه تحت تاثیر قرار دادن دیگران هم واهمه داشتم.  من نه عاشق می شدم و نه تلاشی برای عاشق کردن دیگران به کار می بستم. و نه عاشق های احتمالی را عددی به حساب می آوردم.  بدتر از همه آن که از سر بی چارگی عشق را مسخره می دانستم، عاشق شدن و عاشق بودن برایم نوعی بازی بچه گانه بود.
البته من دختر زیرکی بودم، بخاطر خواندن آن همه کتاب های متفرقه که تمام دوران زندگی تمام پول توجیبی های مرا به باد فنا می داد به نسبت دختران هم سن و سال هوشیارتر و زبر و زرنگ تر شده بودم.
آن وضعیت نامتعادل خانوادگی، ورشکستگی ها و فراز و فرودهای زندگی اقتصادی امان هم  که وادارم  کرده بود خیلی زود برای به دست آوردن استقلال مالی آستین ها را بالا بزنم در نگرش من به زندگی عمق و حسی چند برابر داده بود.  ژن های خوب دختر شیطان و بلا بودن را هم که از مادر به ارث برده بودم و همین بضاعت کم  که  در چنته داشتم باعث شد خدای عشق عاقبت کسی را به همان  عقب ماندگی خودم سر راهم قرار دهد.
من بیست و یک سالگی وارد دانشگاه شدم. از آن جا که شروع کلاس ها   به نیمه دوم سال تحصیلی افتاده بود روز ثبت نام  برف سنگین تمام سطح دانشکده و پله های پر شیب را پوشانده بود. پدرم با ذوق و شوق فراوان مرا برای ثبت نام همراهی کرد ومن با وجود آن که قلبا از این همراهی بیزار بودم و خودم را مستقل تر از آن می دانستم که بزرگتری برای ثبت نامم به دانشکده بیاید به اجبار قبول کردم.
 توی محوطه دانشکده چند پسر جوان روی نیمکتی نشسته بودند وقتی من و پدرم با احتیاط فراوان از پله های یخ زده و لغزنده پایین می آمدیم ناگهان پای پدرم سرخورد  و نزدیک بود کابوس روز ثبت نامم تکمیل شود که خوشبختانه  یکی از پسرها که نزدیک ترین فرد به ما بود با یک حرکت سریع خودش را به ما رساند و پدرم را مثل یک هلوی از درخت افتاده در میانه ی زمین و آسمان گرفت و سالم به زمین نشاندش.
من که از خجالت و شرمندگی نزدیک به سکته بودم مثل احمق ها پدرم را با پسرها ول کردم و هر چه سریعتر خودم را به گوشه ای امن رساندم.
همان روز وقتی با پدر به خانه بر می گشتیم پدرم اولین نصیحت پدرانه ی تاثیر گذارش را به من کرد.
پدرم گفت: ببین بابا جان تو از خوشگلی هیچ چیز کم نداری! فقط کافی است یک نیم نگاه به یکی از پسرهای بخت برگشته ی دور و برت بیاندازی و با آن شیرینی و شیطنتت به آن ها لبخند بزنی تا ببینی چه معجزه ای می شود. دست از این حرکات پسرانه و زمخت بردار این قدر قلدر نباش و خودت را بی نیاز از همه کس و همه چیز احساس نکن. آدم ها برای  زندگی به عشق احتیاج دارند و من خیلی تاسف می خورم اگر بچه های من مزه عشق را نچشند و بمیرند.
و بعد گفت: مثلا همین پسری که روی پله ها من را گرفت تا زمین نخورم را دیدی؟
البته که دیده بودم!
گفت: همین پسر خوب بود! بعد از این که تو دویدی و رفتی ما حتی نشستیم با هم سیگاری هم کشیدیم. می توانی در مورد همین پسرک جدی تر فکر کنی؟
البته که می توانستم.
یکی دو هفته بعد پسرک را یک بار دیگر همان جا  نشسته روی همان نیمکت دیدم. این بار اولین چیزی که به خاطرم رسید اجابت خواسته ی پدر بود و بس. بنابراین با طرح یک نقشه ی ضرب الاجلی تصمیم گرفتم همان جا و به همان شیوه که پدرم خودش را روی پله لغزاند، خودم را به زمین بیاندازم تا با شبیه سازی صحنه ی افتادن و گرفتن پدر یک صحنه افتادن و گرفته شدن را برای خودم راه اندازی کنم. غافل از این که این پسرک عقب مانده ی گیج،  فقط قدرت گرفتن و روی سر بلند کردن پیرمردها را دارد نه دختران جوان حوا را!
...... دیگر منتظر چه هستید؟ خوب معلوم است دیگر  من افتادم و کسی هم مرا در آغوش نکشید! در عوض آقای خانه برای مابقی عمر حسرت آن لحظه را که مانع افتادن من نشد خواهد خورد این را مطمئن هستم.


۱۱ نظر:

نانوک گفت...

ای بابا، پس بالاخره بحران میان سالی، درب خانه خارخاری را نیز کوفت (بانضمام کلهم دغدغه های دماغی منحصر به خویش که با توسل به نشانه شناسی واژگان و استعارات تخمی-تخیلی جاری بر بستر دو نوشتار اخیر، کاملاً مشهود است)
پی نوشت:
زیاد سخت نگیر، هنوز هم خوبی، میگی نه امتحان کن!

Sahra گفت...

Evaaaaaa....yani aghaye Khane hamon javonast ?????

نسیم گفت...

شما فوق العاده اید. همسر فرزندان و باقی خانواده تان باید تا همیشه عاشقتان باشند. خوشا به حالشان.

نوروتیک گفت...

فکر کنم نانوک زد تو خال :D

دارا گفت...

ایضا نظر نسیم

به خودم تبریک میگم اینجارو میخونم

راستی در سال جدید در محیط کار اتفاق جدیدی نبود؟

کیقباد گفت...

از صب تا حالا همش دارم فکر میکنم آیا کسی بوده که احبانا" افتاده و من نگرفتمش !
اما چیزی یادم نمیاد. شاید هم بوده ولی ما منگول و مشنگ بودیم و نفهمیدم باید بگیریمش .
هنوز توو فکرم !
حالا بیا و درستش کن . چه مشغله ی فکری درست شد واسه مون !

ناشناس گفت...

ببخشید یه کم صریح نظر می دم.نوع نوشتنت خوبه ولی موضوع نوشتهات کم کم دل آدمو می زنه.(من دو ماه هم نمی شه که دارم وبلاگتو می خونم ولی دیگه اشتیاقی هم برای خوندن ندارم).به نظرم برای اینکه خواننده هاتو حفظ کنی بهتره یه کمی موضوعها رو متنوع تر و بهتر انتخاب کنی.

میس سرندیپیتی گفت...

ای بابا! چه بابای زرنگی داری شما!!
درضمن چجورشد من نفهمیدم از قضا اون پسره که بابا رو نجات داد دوست داداش و پسر مدیر مدرسه هم بود؟
ابروبادومه و خورشید وفلک در کاربودن تا شما به هم برسید؟؟؟

إمادیوف گفت...

انصافا بسیار بسیار زیبا بود، دو پست آخرت. لذت بسیار بردم :)

مجله اینترنتی سیاه و سفید گفت...

دروود
این مطلب و مطلب قبلی با افتخار در مجله اینترنتی سیاه و سفید با ذکرنام و رعایت امانت درج شد.
باسپاس

دارا گفت...

نگران می شویم...