۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سرراهی

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. مثل مادری که کودکش را سر راه گذاشته باشد، وبلاگم را سر راه گذاشتم،
شوهر جدیدی آمده بود. شوهر کردم، شوهر جدید این بچه را نخواست،
 بچه ای را نخواست که از پدر دیگری باشد، از ترس آن که بچه ام زیر دست و پای پدر جدید له شود سر راهش گذاشتم.
شاید نابخردی کردم! باید شوهر جدید را با تی پا بیرون می انداختم و بچه را حفظ می کردم. اما حالا دیگر دیر است از شوهر جدید بچه های جدید تری آورده ام. فیس بوکم بدنیا آمده است که نمی دانم در تسخیر کدام سازمان جاسوسی است. احتمالاً بیکارترین آدم های دنیا هستند جاسوسانی که فیس بوک را آنالیز می کنند. میان نوشته های ما، عکس های خانوادگی دیگران؛ سفرهایی که کرده ایم، پی غم ها و  شادی های خودشان می گردند.
دلخوشی شان این است که اگر غمگینشان کردیم مثل جادوگران پلید  قصه ها جوالدوزی به عروسک خیالی مان فرو کنند.
خل و چلی هستند به خدا این سازمان های جاسوسی!
حالا بعد از مدت ها آمده ام، همانجایی که کودک را رها کرده ام نگاه می کنم، دنبال سبدی می گردم که بچه در آن بود. عجبا که هم سبد را می بینم هم بچه را! انگار کن این همه سال هیچ کس این بچه را ندیده است،
بچه را همان طور می بینم که گذاشتم و رفتم.
من پیر شده ام اما بچه، آخ نگفته است، آه نگفته است، همان اندازه که من رهایش کردم باقی مانده است.
ته دلم امیدوار بودم روح سرکشی وبلاگ را تسخیر کرده باشد، بیایم و نوشته جدیدی بخوانم. اما بچه بزرگ نشده است! همان قدری مانده.