۱۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

سگ ها و شغال ها

دیشب در باغ شغال آمده است.
حبیب می گفت: شغال ناکس رفته است  تا یک قدمی گرگی،‌که زنجیر بوده،  نشسته، بی حرف، بی گفتگو،‌ چشم دوخته توی چشم گرگی!
اما گرگی را می گویید، کف به لب آورده، دیوانه شده ، زبانش را انداخته ته حلقش و آنقدر نعره کشیده  که از دور و نزدیک هر چه سگ دوست و آشنا همه شروع کرده اند به عو عو کردن. قیامتی راه انداخته اند.
گرگی بیچاره  آن قدر این ور و آور پریده و بی اعصاب بازی درآورده و تلاش کرده که زنجیر پاره کند و بپرد شغال بی ناموس را تیکه پاره کند که زنجیر دور گلویش پیچیده و حسابی زخم و زارش کرده است.
از آن طرف شغال ورپریده همانطور نشسته بوده به تماشای این گرگ سگ وار!،  نشسته به تماشا کردن او، حالا چه با خودش فکر می کرده و تا کی می خواسته به این نشستن و تماشا کردن سگ دیوانه ادامه بدهد خدا می داند.
حبیب می گفت: خانم جان من از دور می دیدم که شغال چه خونسرد بود، نشسته بود به تماشا، من نگاهش می کردم به تخمش هم نبود( حبیب گفت عین خیالش هم نبود) که سگ دارد خودش را پاره می کند! بعد که دیدم این چه خونسرد است و سگ نزدیک است که از حرص تلف شود شروع کرده ام به داد و بیداد، اما باز هم انگار نه انگار! همانطور با ناز برگشته یک نگاهی به من کرده. ناچار شده ام چوب بردارم بدوم به سمتش،
تازه آن وقت به صرافت افتاده که سینمایش را بگذارد و برود آن هم نه با عجله و تندی و از ترس، خونسرد و به سر صبر رفته است توی راه آب و ناپدید شده است.
اعتراف می کنم این اولین باری است که از شخصیت شغال ها این اندازه خوشم آمده است.

۴ نظر:

نوروتیک گفت...

این نظرهایی که میگذارم به خاطر اینه که وبلاگتون را دوست دارم. و شاید تنها بلاگیه که توی Reader ادش نکردم چون ترجیح میدهم، بیام و همین جا بخونم. به علاوه اصلا دوست ندارم فقط تعریف کنم. اگر پستی به نظرم قشنگ نباشه خیلی رک نظرم را می گم. نمونمش هم همین پسته،
به نظرم
نوشتارتان یا شاید لحنتون توی این پست با سایر پست ها فرق داره. حالا دلیلش را نمی دانم. شاید حوصله نداشتید. به علاوه حس می کنم مطلب بازخوانی نشده باشه چون بعضی جاها جملات می توانستند خیلی زیباتر ادا شن. نمونش هم جمله ی دوم از آخره.
اینا را می نویسم چون حس کردم دوتا پست جدید را خیلی از روی میل باتنی نگذاشتید و صرفا می خواستید بعد از 3 روز چیزی توی وبلاگتون نوشته باشید.
شاید هم کاملا اشتباه می کنم به هر جهت باز هم عذر می خواهم اگر نقدم یک مقدار زیادی صریح و املایم هم یک مقدار زیادی پر غلط است.

باران گفت...

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.
شاملو

دارا گفت...

سلام
براتون یک نظر مفصل گذاشتم که انگار بلگر ترانسفر نکرده.

گفته بودم حکایت شغال قصه شما، حکایت کسانی هست که من برای شکایت از رئیسم پناه به اونا بردم. با وقاحت به من (گرگی) زل میزدند که انگار میگن نوبرشو آوردی؟ دلت خوشه؟

بابک گفت...

زبون بسته منظور بدی نداشته، می خواسته دوستی کنه. باید می گفتی سگ ورپریده آنتی سوشال
خوشمان آمد بسی از شغال بی ناموس!