۲۱ دی ۱۳۸۸

چه همه من غلط دیکته می ریزم توی خاطراتم . حالا اگر بیزقولک این کار را کند دو تا توسری هم بهش می زنم که بچه این چه وضع نوشتن است . خدا یا ما را از قدرتی که بهمان می دهی تا از ان برای ضعیف تر از خودمان استفاده کنیم رهایی بخش


همه اش تقصیر این است که بعضی فونتهای من پاک شده گویا ویروس کش جدید مثل همه ی ویروس کشها یک چیزی را خوب کرده و یک جای دیگر را ناکار کرده است .

دختر بزرگ در کاراته پیشرفت خوبی داشته است . اما فن هایش را به بیزقولک می زند . بیزقولک فکر می کند من بینشان فرق می گذارم و برای او یک چیزهایی می خرم که بیزقولک هم دلش می خواهد داشته باشدشان . بنا بر این با فضوولی به وسایل او حرصش را در می اورد و او هم در عوض به او فن میزند – نمی دانم کاتاست چیست – بیزقولک جیغ بنفش می کشد و مرا صدا می زند .

من که خدای خانه هستم به تفکر فرو میروم که چه کنمشان اگر طرف این را بگیرم ان یکی شاکی می شود . اگر طرف ان را بگیرم این یکی لوس می شود . ناچار گاهی به نعل میزنم و گاهی به میخ . نتیجه این شده است که حالا هیچ کدام دیگر مرا باور ندارند . و خد ایشان را عوض کرده اند .

مثل همان اتفاقی که بر سر ایمانمان به خدای کائنات امده است . ما هر کدام خودمان را برگزیدگان عالم می دانیم و فکر می کنیم مگر می شود از ما درست کردار تر هم در عالم پیدا شود . حالا نگو که یک شق دیگر هم دارد و ان این است که ان دیگران هم خودشان را بهتر و برتر از همه و در همه ی امور محق می دانند . گیری کرده است خدا در این اشفته بازاری که خودش خلق کرده .

تازه تا او فکر کند که باید با ما چه کند ما تعللش را به حساب ناتوانی اش می گذاریم و بل کل منکرش می شویم .

کارهایم شلوغ پلوغ شده به هیچ کاری نمی رسم سه چهار تا پروزه نیمه تمام دارم که باید یکی دو هفته دیگر تحویل دهم . در عین حال فکر می کنم روزها تکراری هستند . برای فرار از این تکرار روزها همان کارهایی را می کنم که بیشتر ادمها می کنند غصه می خورم و غر غر می زنم .

دیشب برادرم دوباره زنگ زد جرات ندارم تلفن هایش را جواب بدهم گذاشتم انقدر تلفن زنگ بزند تا خسته شود . حالا عذاب وجدان گرفته ام . در این گیرو دار بگیر و ببند و روزهای اشوب گیر داده مدام زنگ می زند که ببیند در ایران چه خبر است . نمی توانم حالی اش کنم وقتی در بیرون گود نشسته و این همه از این سرزمین دور است نباید پشت تلفن با سوال و جواب مرا به خطر بیاندازد .

می پرسد خشایار چطور است . چه به او بگویم .

می پرسد نازی چه کار می کند . خفقان می گیرم . نمی توانم چیزی بگویم به دروغ میگویم . حالا همه خوب است . کاری که همه می کنند .

دزدکی برایش ایمیل میزنم .دوزاری اش نمی افتد دوباره زنگ می زند که .. کجا – چطور – چه وقت

(گفتم که علامتهایم پاک شده اند . فقط خط فاصله و نقطه دارم این است که احتمالا نمیتوانم حرفم را انطور که باید و شاید بنویسم . مثل سرزمینی می ماند که در ان همه ی صدا ها خاموش شده است و فقط برای بیان احساسات میتوان از نقطه سر خط و فاصله استفاده کرد این است که نمی شود حرفی زد تا به خوبی بتوان به کرسی اش نشاند . )

هر تق تقی که تلفن می کند . فکر می کنم دارند رصدمان می کنند . میگویم .. ها ببین برادرها دارند به حرفهایمان گوش می دهند و او هم می گوید . غلط کرده اند مگر این مملکت صاحب ندارد .ازشان شکایت کن . برای ان پشت خطی های نامرئی که شاید باشند و شاید نباشند خط و نشان میکشد و درس اخلاق می گذارد که رسالت بشر در رسیدن به ازادی است . اگر قرار باشد شما به حرفهای ما گوش بدهید ازادی های خودتان را محدود کرده اید . یعنی زمانی که می توانید بروید از زندگی لذت ببرید را محدود کرده اید . وارد پروسه ای شده اید که خودتان در ان غرق میشود . و از این مزخرفات )

من می گویم خنگول جان با کی داری حرف می زنی مرد حسابی . تو مثل این که تا ما را کنج محبس نبینی خیالت راحت نمی شود ها .

نتیجه این است که تا او زنگ می زند می پرم گوشی را بر میدارم و با حسرت به شماره نگاه می کنم و به همه می گویم بی خیال زنگ تلفن شوند .




هیچ نظری موجود نیست: