۱۲ دی ۱۳۸۸

دل کور

وقتی آن قدیمها کتاب دل کور اسماعیل فصیح را می خواندم وقایع درخونگاه و خانه بحران زده اش کلافه ام می کرد . این همه ظلم ، این همه حماقت ، این همه توسری خوردن و دم نیاوردن .
راستی در خانه ای که پدر همه کاره خانه باشد  با استبداد و تبعیض بین فرزندان فرق قائل شود و هر صدای کوچک اعتراضی را با مشت و سیلی جواب دهد . تصورش خیلی دل شیر می خواهد که ناگهان بچه ی کوچک خانواده یاد بگیرد که به پدر نه بگوید. این نه گفتن حتی اگر با گوشمالی بچه ی کوچک همراه باشد . خیلی چیزها به بچه های بزرگتر یاد میدهد . وقتی تبعیض باشد حتما نوعی حس سرکوب شده و تحقیر شدن بین بچه های محبوب هم بوجود می آید بلاخره پدر نمیتواند همه را به اندازه هم دوست داشته باشد . این حس به همه یاد میدهد که برای نشان دادن جسارتشان می توانند به پدر نه بگویند و حتی بدتر از آن به صورتش تف بی اندازند. اوضاع و احوال خوبی نخواهد بود وقتی پدر خوانواده ببیند که بچه های دوست داشتنی اش هم در مقابلش صف کشیده اند فقط برای آنکه به کوچکتر ها بگویند کم از آن ها ندارند. این پروسه به گمان من یک کمی طول می کشد . اما اتفاق افتادنش نه تنها ممکن  بلکه از بدیهیات است .
این خط و این نشان .............

هیچ نظری موجود نیست: