۱۷ اسفند ۱۳۸۹

این شد که شد

حوصله ام نمی آد دیگه . خیلی لوس شدم تازگی ها ؛ ادایی ؛ حرصم از خودم در می آد . حالا یه عده می آن می گن وا چه خوب گفتی ؛ ما هم می خواستیم همین رو بگیم . ایران رفته بوده بالای کمد پریده روپشتم هم پشتم رو پنگولی کرده هم دستم رو چنگول کشیده دلخورم . بیزبیز هم رو اعصابم می ره  ویلون رو گذاشته کنار گیتار دست گرفته هفته ای دو روز معلمش می آد . تمرین نکرده می ره می شینه جلو معلمش برو بر چشم می دوزه تو چشم معلمه . معلمه مدام بهش تشر می زنه که درست بشین من دارم کلاسیک باهات کار می کنم . گوشت کوب که دستت ندادم . بیزقولک هم تو این هاگیر واگیر سر به سر ایران می ذاره ایران می ره تو اتاق بیزبیز؛  معلم موسیقی از گربه بدش می آد می ره بالای تخت می شینه . هی جیغ می کشه : خانوم بیاین تو رو خدا گربه تون رو ببرین . بیزقولک پشت در هی  نخودی می خنده و ایران رو انگولک می کنه تا اون بپر بپر راه بیاندازه ( بله این بود دوشیزه شین اون گربه ی تو دل بروی نیمه پرشینی که تو دامن من گذاشتی آتیش پاره شده برای خودش  ) . آقای خونه خسته است رفته تو اتاق خواب خوابیده ؛ خوب تو اتاق خواب باید بخوابن دیگه حرفی نیس اما خرناس کشیدن که دیگه کار خرس ِ کار شیرِ وقتی می خواد برای رقیبش شاخ و شونه بکشه . خلاصه رفته اون تو خُرخُر می کنه هفت تا خونه اون ور تر فکر  می کنن آزمایش اتمی کردن تخمه سگها ؛ بله این بود اون تصویر رویایی که من از زندگی خونوادگی داشتم تو ذهنم . یه دختر نوجوون با موهای افشون ویلون بزنه به چه ماهی ؛ دختر کوچیکه  با لباسهای گل منگلی بشینه با گربه اش بازی کنه به چه آرومی ؛ آقای خونه بشینه روزنامه بخونه ؛ لبخندهای مهربون به آدم بزنه به چه آقایی . آدم دستش پنگولی چنگولی نباشه و دلش مثل سیرو سرکه نجوشه به چه بی خیالی ؛  بله این بود. بله این بود .ولی این نشد .
 اینطوری شد که الان شده  به چه آسونی  .

۸ نظر:

ناشناس گفت...

خوب به هرحال از واقعیت تا رویا حکایت ماه من تا ماه گردون است.

بخشی گفت...

خودتو زیاد ناراحت نکن طرف های ما هم همینطوریه.

شبح مردان سبز گفت...

کدوم یک از تصویرهای ذهنی ما درست در اومد که این یکی در بیاد ؟ اون وقتی که توی زمان انقلاب رو پشت بوم الله اکبر می گفتیم اصلاً فکر میکردیم با نام همین الله بچه هامون رو شکنجه بدن یا اون بلاهایی که بیز بیز میدونه رو سرشون بیارن؟ما کدوم یک از رویاهامون رو عینی دیدیم؟تو بگو!کدوم مرد ؟ کدوم زن ؟ اونی شد که باید میشد یا میخواست باشد؟ یا همونی که همسرش میخواست؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

شاید ایراد از خود ماست ما آرمانها مون رو نمی شناسیم و قدر چیزهایی که داریم نمی دونیم . راستی ما برای چی انقلاب کردند دنبال چی بودیم . ما یه قوم هیجان زده و جو گیر هستیم شبح.

سیدوحید هاشمی گفت...

سلام خارخاسک جان
اگر همه آبها به آبریزشون بره که دیگه مشکلی نمی مونه ولی غافل از این هم نباشیم که گاهی خود ما هم با دیدگاهها و طرز تفکر خود منبع مشکل میشیم .
راستی دوستم تازه گی ها ایران آمده گفت که خارخاسک اینجا فیلتر است و باز نمیشه . من که هرات هستم دیدم اینجا باز میشه راستی موضوع چیه ؟ اونجا فیلتره ؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

بله دوست هراتی من ؛ وبلاگ من در کشور خودم فیلتر است . خدا را شکر شما بدون مشکل می خوانیدش.

rohollah گفت...

همه‌ي ماها يك فانتزي از زندگي آينده داريم و فكر نمي‌كنم درصد زيادي از آدما به تمام آن‌چيزي كه فكر ميكرده رسيده باشه..
بچه‌هاي كلاس ما همشون سر كلاس انشاء مي‌نوشتند دوست داريم خلبان شويم،‌دكتر شويم و مهندس.. اما از آن بين فقط يكي دو مهندس و دكتر داريم، خلبان نداريم.. و مطمئنم آن يكي از دوستان كه خلافكار شد و محكوم به زندان، اين آرزو و روياي بچه‌گيش نبوده..

من جاي تو باشم با خودم مي‌خونم
زندگي همش شكل گل جوونه‌ است
زندگي همش حرفاي عاشقونه‌است... :))

Yasin zadeh گفت...

سلام خارخاسک جان, با اینکه همیشه خاموشم اما اینبار دیگر نتوانستم چیزی ننویسم. واقعا زیبا مینویسید.......
این قلم نمکی تان و این زندگی تان! :) منو کشته.... :))

همیشه خرم باشید و عیدتان هم پیشاپیش مبارک