۱۸ بهمن ۱۳۹۰

با كلاسها و بي كلاسها

رفته ايم يك رستوران آبرومندي ، نيمچه گردان است و چشم انداز خوبي دارد. همه سعي مي كنيم شهري به نظر بياييم و با كلاس رفتار كنيم.مودب  مي نشينيم و غذايمان را سفارش مي دهيم.
چند ميز آن سو تر از ما يك قبيله هم آمده اند همه با كلاس هستند، لباسهاي شيك پوشيده اند، عطرهاي گران زده اند و آرايش چشم گير دارند.
تعدادشان خيلي زياد است از زن و مرد و جوان حتي يك دختر بچه ي سيزده چهارده ساله  كه  خانه شاگرد يا خدمتكارشان باشد را هم با خود آورده اند. دختر بچه لباسهاي مندرسي دارد. و عجبا كه او  را كنار خود ننشانده اند او روي يك ميز ديگر جداي از اينها نشسته است.
من بصورت افسار گسيخته اي منزجر مي شوم. آقاي خانه زير لب بدو بيراه مي گويند.
اي كاش بعضي وقتها پول و ثروت ما آدمها را اينطور نفرت انگيز نمي كرد!
فكر مي كنم بدترين چيزي است كه دراين رستوران ديده ام، اما بدترينش اتفاق مي افتد خانواده به اين عريض و طويلي براي بچه چيزي سفارش نمي دهند داخل يك بشقاب ازروي ميز وظرف هاي خودشان چيزهايي برمي دارند با عجله براي دختر مي گذارند.
( خدا را شكر مي كنم لااقل برايش قاشق و چنگال گذاشته اند و مجبور نيست غذايش را با دست بخورد)
خلاصه غذا حناق مي شود و از گلويمان پايين مي رود.
عاقبت اين ها غذايشان را مي خورند و راه مي افتند. درست وقتي از كنار ميز ما رد مي شوند، بيزقولك يك قلپ از نوشابه اش را مي خورد و ناگهان به بلندترين صدايي كه ممكن است از گلوي تنابنده اي بيرون بيايد آروغ مي زند.
من شوكه مي شوم، بيزبيز خجالت زده گردنش را توي تنش فرو مي كند و سرخ مي شود. آقاي خانه اما همانطور كه  با خونسردي دندانشان را خلال مي كنند و شكمشان را جلو انداخته اند مي گويند: باباجان آروغت را زدي؟ گوزت را هم،  همين الان بده كه ديگر فرصتي از اين بهتر پيدا نمي شود.
قيافه اينها ديدني است قبيله از ما خوششان نيامده،
من اما خوشحال مي شوم خدا را شكر بي حساب شديم. نه ما از شما خوشمان آمد و نه شما از ما.

۱۵ نظر:

سعید گفت...

:)))))))))
طاقتم نیاورد که فقط به یه لایک تو گوگل ریدر قناعت کنم :))))
باید اون آقاتون رو ببینم و درست و حسابی ماچش کنم :))

دنیا گفت...

قربان بیزقولک شما

ناشناس گفت...

وای هنوز هم همچین آدمایی پیدا میشن؟!!

بابک گفت...

با پوزش امیدوارم غذایی که آن قبیله خوردند، زهر مار یکی یکی شان باشد
و حیف که بیزقولک برایشان نگوزید
متنفرم از این رسم برده داری که نام دیگری نمی توان رویش گذاشت

یک نیمچه دانشمند گفت...

واقعا دم آقای خونه گرم، ترکیدم از خنده... خیلی خوب بود

مهدی گفت...

تضاد طبقاتی یک حقیقت است. اگر جوری برخورد شود که انگار مشکلی نیست به نظر من بدتر است.مثل آنست که روی زخم را با آرایش و غیره بپوشانیم، اینجوری که خوب نمیشود. زخم باید در چشم عیان باشد تا شاید راه حل و مرهمی برایش فرآهم کنیم. اگر آنها برای دخترک غذا سفارش میدادند فرق زیادی به حال دخترک نمیکرد، تنها شما و خواننده هایتان از یک آموزه عینی محروم میشدند.

نیلوفر گفت...

وای اگر نوشابه روشون میریخت چه حال اساسی داشت

شیرین گفت...

ها ها ها...

مهگل گفت...

کثافتا.بهشون میگفتی خوب.میگفتی گدا گشنه های بدبخت ندید بدید
حالا همینا بشینی پای حرفاشون همچین ادعای فرهنگشون میشه بیا و ببین

علی گفت...

مهدی جان از کجا میدونی فرقی به حال دختر نمیکرد اگر پیش آنها می نشست و برایش غذای جدا سفارش میدادند؟......ای کاش بعضی وقتها پول و ثروت ما آدمها را اینطو نفرت انگیز نمیکرد.محش گفتی و محشر نوشتی خانم.

س علی گفت...

عالی

آنکور گفت...

یه روزی این دختر بچه همچین حال اینا رو میگیره که ...

ناشناس گفت...

عجب راهکار سازنده ای!
من اگر جای شما بودم و اونقدر رفتار خانواده به نظرم ناهنجار می اومد، به جای آروغ زدن و گوزیدن و خوشحال شدن از چنین بی حساب شدنی، ( که خود ترویج رفتارهای ناهنجار در تعاملات اجتماعی است) بعد از اتمام غذا می خواستم کا با یکی از اعضای اون خانواده به طور خصوصی صحبت کنم و مورد رو یاد آوری کنم.
البته اول به فکر رفتارها و عکس العمل های خودم در چنین شرایطی باشم بهتره! تا بخوام از شما ایراد بگیرم :)

شبح آینه پوش گفت...

فکری میکردم این چیزا فقط تو داستانای ویکتور هوگو پیدا میشه! باورم نمیشه هنوزم آدمای به این پستی وجود دارن! من جای شما بودم واسه اینکه حالشونو بگیرم واسه این بچه هه یه غذای توپ سفارش میدادم تا هم خجالت بکشن هم زشتی خودشونو ببینن.حیوونا!

شازده اسدالله میرزا گفت...

خدا به‌شون آرامش بده(ایکون ای‌بابا)