۴ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

همه چيز به من ربط دارد

تازگي ها فهميده ام همه چيز به من مربوط مي شود!
يعني اوضاع و احوال كواكب و خر تو خري مملكت را كه مي بينم،  بعد زندگي خودم را كه سبك و سنگين مي كنم،  متوجه يك گرفت و گيرهايي مي شوم كه معلومم مي كند، همه ي خاك برسري هايمان در اين مملكت گل و بلبل يك جورهايي به من ربط دارد.
وقتي مدرسه درس مي خواندم بدترين كلاس مدرسه همان كلاسي بود كه من در آن درس مي خواندم و  اگر دو كلاس مشابه داشتيم كه من در يكي از اين كلاسهاي مشابه بودم. مثلا اگر دوكلاس در رشته رياضي فيزيك وجود داشت و من در يكي از اين كلاسها بودم. آن كلاسي كه من در آن درس مي خواندم  اوضاعش بدتر، خرابتر، بچه هاي شرتر و اوضاع نابسامان تري داشت. و اين در تمام طول تحصيل از كلاس اول تا پايان دبيرستان و دانشگاه ادامه داشت .
حتي در دوران دانشگاه مسئولان دانشگاه، از امور اداري و حراست و مالي و ترابري و سلف سرويس و مسئولان بخش سرويس هاي بهداشتي،  از رييس و معاون فرهنگي و پژوهشي و غيره، همه متفق القول بودند كه فلان رشته از رشته هاي دانشگاهي و از ميان آن رشته،  فلان كلاس از فلان دوره،‌ اوضاعشان خيلي خراب است از همه نظر،  و بيشترين مشكلات را براي دانشگاه بوجود آورده اند.
اوضاع پيچيده تر از اينهاست. حتي اگر درهمان دانشگاه و همان دانشكده و همان رشته و همان كلاس، دانشجويان كلاس را به دو گروه مي كردند و مي گفتند: هر گروه بايد فعاليتي  انجام دهد، اين گروه ما بود كه شلوغترين و بدترين و بي سرو سامان ترين و نا بسامان ترين دانشجويان را داشت و دست آخر داد همه را در مي آورد.
اگر در همان كلاس دانشجويان را به چهار گروه تقسيم مي كردند، باز هم گروه ما ساز مخالف بيشتري مي زد و صدايش در مي آمد. اگر اين چهار گروه را به هشت گروه تقسيم مي كردند و هر گروه دو نفر عضو داشت . گروه دو نفره اي كه من در آن بودم از ميان هفت گروه ديگر اوضاعش بهم مي ريخت و از ميان اين دو نفر اين من بودم كه مي گفتم : اوضاع خراب است و  دارد در حقمان ظلم مي شود وهمه با ما دشمني دارند، ما بايد برويم بنشينيم كنار پنجره و چرا اول از ما نپرسيدند كه ما كجا باشيم و چرا ما بايد تو سري بخوريم. و اين من بودم كه مي گفتم بايد حال همه را بگيريم  و حتي اين من بودم كه مي گفتم : بيا كلك بزنيم يكي از گروه ها را بپيچانيم  كار گروهي امان را بدهيم آن گروه انجام بدهد،  در عوض ما برويم زودتر از همه فيش غذا بگيريم كه مجبور نباشيم توي صف بايستيم .
حالا كه دارم اوضاع مملكت را ميان اين چند صد و چند كشور ديگر مي بينم، حس مي كنم اين چيزي نيست كه ديگران به سر ما آورده باشند، اين بلايي است كه من خودم به سر خودمان آورده ام،
 اين يك زنجيره است كه اگر سرش را بگيريد و به جاي جلو رفتن عقب برويد، آخرش به خودمان ، به خودتان و به من  وصـــــل مي شود.

۱۲ نظر:

آب تنی گفت...

این یکی که معرکه بود ! ببین راستی احیانا شما توی محل کار جدید من استخدام نیستین؟!!!

محسن(بعد از چندی!) گفت...

بله همیشه پای خارخاسک در میان است!

خارخاسک هفت دنده گفت...

هميشه هميشه هم پاي خارخاسك در ميان نيست . گاهي محسن ها كبريت را مي كشند.

خارخاسک هفت دنده گفت...

به آب تني: نكند شما نفر دوم باشيد؟

وحيده گفت...

خوشحالم نوشتيد لذت بردم

دنیا گفت...

مثل همیشه عالی

nana گفت...

آفرین به ج. ا. که چنان طرز تفکرش را به خورد مردم داده که اینچنین در فکر و ذهن این مردم رسوخ کرده. هر جا تجاوزی رخ داد، اینها مفعول را به جای فاعل محکوم کردند، هر جا کسی‌ به دادخواهی بلند شد اینها مظلوم معترض را به جای ظالم مجازات کردند. تا جایی که امر به مردم متشبه شده که کلا اوضاع مملکتشان هم چیزی نیست که دلیلش بی‌وجدانی و بیمسولیتی حاکمان باشد. خود ما هستیم که به آنها فرصت دادیم بی‌ لیاقتی‌شان را ثابت کنند، چرا که همیشه مقصر مظلوم است که به ظالم فرصت ظلم میدهد!! خار خاری جان از این به بعد ماشینت را توی خیابان پارک نکن، چرا که داری به دزد فرصت و انگیزه دزدی میدهی‌. بدان و آگاه باش که از ماست که بر ماست!!

نبات داغ گفت...

به nana چیه سردیت کرده! موضوعاتو با هم قاطی می کنی.
امروز ما داشتیم می رفتیم مرکز شهر با ماشین خودمون / روز تعطیل بود و جمعیتی مثل ما عزم مراکز خرید داشتند با خودرو شخصی/ ترافیک بود و سمت چپ ما مسیر آزاد برای اتوبوس شهری در جهت مخالف. عده ای که اصلا کم هم نبودند می رفتند توی لاین مخصوص اتوبوس و لحظاتی تند تر حرکت می کردند بعد که سرو کله اتوبوس پیدا می شد می پیچیدند جلوی ما صف رو بهم می زدند و .../ از سرو وضع ماشیناشونم پیدا بود که از قشریند که دستشون به دهنشون می رسه و وقتی روشنفکر می شن برای بهتر بودن شرایط و فرهنگ زندگی تو کشورهای غربی خوب بلدند رو منبر برن.
بله من عمیقا معتقدم که یکی از مقصر ها منم!

مجنون فیلسوف گفت...

قشنگ بود.موافقم ولی جرم ظالم هنوز توجیح ناپذیره و مستحق عقوبت

ناشناس گفت...

ای داد و بیداد

پس عامل همه بد بختی ها تو هستی!

خوب گیرت آوردم

سی ساله دارم دنبال تو میگردم

که حقمان را ازت بگیرم

خدای بزرگ بر ما ببخشای

لیژان گفت...

از ماست که بر ماست

بابک گفت...

اینکه ما بدانیم خودمان خراب کردیم، خیلی خوبه، ولی تا حدی با nana هم موافقم. اگر سیستمی سر کار بود که دلش برای ایران و ایرانی می سوخت، خرابی های ما را کمی جبران می کرد، نه اینکه بفکر ساختن ارتش حزب الله در لبنان و هزار ها نامردی دیگر باشه.
خوبه ما سی سال ننشینیم و بگیم تقصیر از خود ما بود، پس تو سری بخوریم و کما فی السابق به نظارۀ تاراج مملکت بپردازیم. باید همه مان کاری بکنیم! آنوقت است که این اعتراف به اشتباه معنی و ارزش پیدا می کنه. وگرنه اجنبی ها کاری برای ما خواهند کرد، که لزوما برای ما نیست