۸ بهمن ۱۳۹۰

بازي روزگاران

قبلاً ها سفت كار مي كردم، شل فكر مي كردم. تازگي ها اما،  شل كار مي كنم سفت فكر مي كنم.
آقاي خانه امروز مي گفت: اگر اصرار نكرده بودي كه خانه امان را به نام خودمان كنيم مي توانستيم از تعاوني فلان جا يك تكه زمين به نام خودمان بگيريم و مايملكمان را زياد كنيم.
پيشترها به دلايلي مجبور شديم خانه امان را به نام پدر شوهرم بخريم، بعد از مدتي من زير پاي آقاي خانه نشستم كه بيا خانه را به نام خودمان كنيم پدر تو نزديك به نود سن دارد اگر زبانم لال، زبانم لال، هفت قرآن در ميان، رويم به ديوار ايشان فوت فرمودند. و خواهر ها و برادرهاي تو از اقصي نقاط جهان جمع شدند ارث و ميراثشان را بگيرند ما چطور مي توانيم خانه امان را از چنگ اين اراذل و اوباش بيرون بياوريم؟
آقاي خانه هم به اكراه راضي شدند خانه را به نام خودمان كنند.
و حالا تعاوني فلان جا زمين مي داده اند و آقاي خانه جا مانده اند.
اين را توي ماشين به من گفتند، همين ماجراي خريد زمين تعاوني را: بنابراين وقتي من صورتم را به طرف ايشان برگرداندم و همينطور به نيم رخشان خيره شدم نمي توانستند ايشان هم مقابله به مثل كنند چون بايد جلويشان را مي پاييدند.
در عوض گفتند: چت شده است؟ چرا من را نگاه مي كني نكند مرا دوست داري؟
من همچنان نگاه مي كردم و فكر مي كردم كه  ما چه  روزگاراني  داشته ايم.
برادر من يك عمر نماز شب خواند و جبهه رفت، حالا يك آدم معمولي و درب و داغان است. يك  قران  پس انداز ندارد، زن ندارد، بچه ندارد، درد و مرض اما از عوارض جنگ شيميايي و فيزيكي اش را دارد تا دلتان بخواهد.
پسرعموي من يك عمر رجز خواند و دروغ گفت، در همه ي خانواده معروف بود به  ابول چاخان!  نه زير گوشش اذان خوانده بودند و نه اهل نماز بود، نه اعتقاد به جنگ و نه انرژي هسته اي  و نه آن آقاي بالا!  و نه هيچ خط و مرز ديگر داشت اما از قِبَل ِ اينكه شركتش را ستاد انتخاباتي يك كانديد خاص كرد الان ميلياردر است. حالا هم مي داند كه بايد دست  روي شانه ي برادر فرش باف شهردار! پايتخت گل و بلبل بگذارد  تا روزگارش چنان شود كه حساب سرمايه ريالي و ملكي و ارزي و غيره و ذالكش با حساب سرمايه بانك مركزي برابري كند.
آقاي خانه بايد هنرمند مي ماند،  مجسمه سازي اش را مي كرد،‌ اما گاو دار شد و هر روز دلش مي لرزد براي زاييدن گاوهاي  نر و خشك شدن شير گاوهاي ماده اش!
من بايد چيز مي نوشتم داستان نويس مي شدم، اما انبار داري مي كنم و وبلاگ نويس در پيتي هستم و دلم خوش است  كه به هر ترتيب به نوشتن ادامه مي دهم  وكساني نوشته هاي مرا مي خوانند!  خواننده هايي كه نويسنده ها و رمان نويس هاي واقعي اشان  خانه نشين  شده اند  و ماتم گرفته كتاب هاي مجوز چاپ نگرفته اشان را رج مي زنند.
به آقاي خانه همينطور نگاه مي كردم و فكر مي كردم.
ديروز در بازار زني را ديدم كه دويست تومان داد عدس بخرد اما خوار و بار فروش گفت: بگرد ببين در كجاي بازار خري پيدا مي شود كه با دويست تومان به تو عدس بدهد بعد اگر داد بيا من به تو به جاي دويست تومان يك كيلو عدس مي دهم.
من همينطور به آقاي خانه نگاه مي كردم و فكر كردم به آن  يكي دو نفري كه به من رو انداختند براي آنكه كاري در شركتمان  برايشان دست و پا كنم. اما من دستم بسته است چون از ما بهتران آنقدر فاميل و دوست و آشنا دارند كه ديگر كاري  روي زمين نماند.
پشت چراغ قرمز آقاي خانه فرصت پيدا كردند تا نگاهي به من بياندازند ودوباره  بگويند: چيه چرا نگاه مي كني حرف بدي زدم؟
و من با كلمات كش دار و از ته حلق برآمده گفتم: راست مي گويي حيف آن زمين كه تعاوني داد و ما نتوانستيم صاحبش شويم!

۱۱ نظر:

nana گفت...

من اگر به جای شما بودم به آقای خانه می‌گفتم خانه را به نام من میکردی تا الان مشکلی‌ برای زمین تعاونی نداشته باشی‌. حالا هم دیر نشده, برویم خانه را به نام من کنیم زمین تعاونی را هم بگیریم...

ناشناس گفت...

به آقای خانه بگو خانه را به اسم شما کند و خودش برود دنبال زمین!!!

گلاره گفت...

خارخاری جان، واقعا حرف دل منو زدی امروز، گاهی چقدر به این فکر می‌کنم چه کسائی قبلان کجا بودن و الان کجاند و چقدر هم خوبو راحت این پولا از گلوشون پایین میره، اون وقت ما نشستیم دل مونو خوش کردیم به اینکه نون حلال می‌خوریم هزار تا بدبختی هم داریم که نشانهٔ عنایت خدا به ماست.

Rahgozar گفت...

همیشه حرف هایی هست که نباید گفته بشه، چیزائی هست که نباید نوشته بشه، چیزائی هست که نباید دیده بشه.

اما بهترین خواننده انی‌ است که نانوشتها را بخونه.

بهترین شنونده انی‌ است که ناگفته هارو بشنوه، و بهترین بیننده انی‌ است که نادیده هارو ببینه.

از همه مهمتر گلایه هایی هست که نباید به دایره ریخته بشه تا ..............

ناشناس گفت...

می دانی، من هم از آن خواننده هاییت هستم که رمانها یم در گوشه و کنار انتظار می کشند، اما من هر روز می آیم و این صفحه را باز می کنم و با اشتیاق می خوانم، خواستم بگویم شاید خیلی چیزها سر جای خودشان نباشند، اما بعضی هاش آنقدر هم بد نیست... لااقل برای من خوبست که مدتهاست اینجا را می خوانم و لذتش را می برم :)
-سیندخت

نیلوفر گفت...

من گاهی در این انتها یاد این شعر می افتم که
*حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن*

بامداد راستین گفت...

ببین پشت یک تکه زمین چه فکرهایی نهفته بود....

مهگل گفت...

سلام.میخونی اینو؟
http://golmah.persianblog.ir/post/70/

نبات داغ گفت...

چرا به نام شما زمین را نمی گیرند/ اگر باید به نام خودشان باشد خوب خانه را به نام شما کنند تا زمین به نام خودشان شود/ ها چطوره؟ کمک خواستی یه سوت بزنی اومدم
اصلا تو کی می خوای مهریت رو بگیری؟ الان وقت خوبیه ها بپر دختر خوب یه پستی من باب مطالبه مهریه در این روزها مهمانمان کن

محبوبه گفت...

بسیار زیبا مینویسید. شاید نویسنده یک رمان هم شدید. شروع کنید به نویسنده شدن و موضوع داستان فکر کنید. همینکه اراده ادامه دادن این وبلاگ را دارید برای انجام هر کار دیگر هم کافی است. راستی به اینکه بسیار صبورانه و در عین حال زیرکانه جواب آقای خانه را میدهی خیلی حسودی میکنم!

مهدی گفت...

نصفه شبی یاد بدبختی های خود و دگران افتادیم.یاد آندفعه افتادم که رفته بودم بنگاه(خوشبختانه نه برای اجاره). شما یادتان نیست، چون آنجا نبودید، جوانی آمد به همراه همسرش. جوانی بود در ظاهر تحصیل کرده و موقر. نه برچسب معتادی و الواطی به او میچسبید و نه مال مردم خواری. خلاصه از صاحب بنگاه پرسید خانه ماهی صد هزار تومان دارید با دو ملیون پیش. حالم بد شد. در دانشگاه گاها جماعتی را میبینم که کلیت صحبتشان محدود به این است که تیشرتشان را از هایپر استار گرفته اند به مبلغ نود هزار تومان و عینک دودی دارند به مبلغ یکصدو شصت تومانی ،و همچنین مدام پز شلوار لی شبه پاره شان را می دهند. سر انگشتی که جمع میزنی میبینی کرایه یک سال آن جوان را به تن دارند.