۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نفرين گاوي


تقريبا يك ماه است  تصميم گرفته ام، خانه را بفروشيم و خانه ديگري بخريم. آقاي خانه هيچ اشتياقي براي جابجايي نشان نمي دهد. ور ِ وسواسي و مشكوك او به او گفته است اصرار من براي عوض كردن خانه بايد اين باشد كه خانه اي كه به نام اوست بفروشيم تا خانه اي به نام من خريداري شود. من البته نود و نه درصد چنين تصميمي گرفته ام اما چيزي بروز نمي دهم و مدام با اصراري معصومانه برايش تكرار مي كنم كه من و تو نداريم عزيزم. هر كدام از من و تو  كه خانه داشته باشيم انگار ما خانه داريم.
 بيش از پنجاه خانه و آپارتمان  را ديدم از بهترين و اعياني ترين نقاط شهر شروع كردم  تا معمولي ترين و پيش پا افتاده ترين مكانها عاقبت خانه ي مورد علاقه ام را در پرت ترين و سنتي ترين گوشه ي شهر پيدا كردم. يك آپارتمان مدرن با سقف سفالي شيب دار در كوچه ي دلگشايي كه ارتفاع درختهايش هنوز از ارتقاع ساختمانهايش بلند تر است. آقاي خانه را بردم و همان را پسنديد. البته اگر همان خانه اي كه يك ماه پيش روز اول ديده بودم را هم مي ديد،  مي پسنديد.
 آقاي خانه گفتند: خوب است همين را بخريم، اما قيمت بالاتر از چيزي بود كه تصورش را مي كرديم. چانه زديم،  قبول نكردند. گاوهاي آقاي خانه اولين چيزي بود كه ذهن مغشوش و درهم مرا به خود جلب كرد. اما ايشان با يك نگاه همه چيز را از نگاه من خواند و آب پاكي را روي دستم ريخت، "مگر از روي جنازه من رد شوي اگر بخواهي گاوهاي من را به پول نزديك كني." گاوها را به طويله ي  پس ذهنم راندم و شروع به محاسبه كردم. خانه خودمان را مي فروشيم،  يك وام مسكن مي گيريم، بيست مليون وام مي گيريم، طلا هايم را مي فروشم، سكه ها را مي فروشيم ، فرش ها را، آنتيك هارا، خنزر پنزرها را ، حتي اگر كليه هايم را هم بفروشم باز هم پول كم مي آيد. اعتراف مي كنم تصوير چهره ي فيلسوفانه مناخيم دوبار اين وسط مسط ها به طرز دلبرانه اي  بر من عيان شد اما من كه مي دانستم تهديد آقاي خانه جدي است حتي زنگوله اش را هم در ليست خريد جاي ندادم، چه برسد به تمام قدش را.
يك هفته است كه به اين خانه فكر مي كنم و با هزار ترفند با صاحبخانه  كلنجار مي روم كه قيمت خانه را لااقل به اندازه خريد يك گاو پايين تر بياورد اما بي نتيجه است. يك هفته است كه هر شب به اين خانه فكر مي كنم، خودم را توي آشپزخانه ، روي تراس ، كنارشومينه، زير پنجره ، توي كمد، زير تخت، لاي لباسهاي شسته شده تا نشده! تصور مي كنم. و انرژي كاينات را به مدد گرفته ام تا از راه دور روي مخ صاحبخانه كار كرده باشم .
امشب اما صاحبخانه زنگ زد راضي شده است خانه را به قيمتي كه من مي خواهم بفروشد، من اما شك كرده ام، چرا؟
 نكند فاضلابش ايراد داشته باشد؟ يا پنجره هايش در بعضي ساعات روز آنطور كه بايد و شايد آفتاب گير نيستند؟ نكند در همسايگي ما يك بچه آزار مازوخيستي خانه دارد؟ نكند اطاقهارا  با يك لايه نازك مقوايي از هم جدا كرده باشند؟  نكند...؟
 دارم پشيمان مي شوم، دارم روي خودم كار مي كنم كه از خانه اي كه خوشم آمده است بدم بيايد. دارم فكر مي كنم چرا نبايد نظر ايران را هم  در مورد جايي كه قرار است ببريمش تا زندگيش را ادامه دهد به طريقي! جويا مي شديم . دارم فكر مي كنم ...
ولش كنيد  بابا به نظر شما اسباب كشي كار پر دردسري نيست ؟

۴ نظر:

ناشناس گفت...

این چند کلمه اول نوشته شماست <> به این میگن دموکراسی از نگاه خانوم ها حتما بعدش هم به آقای خونه گفتین نظر مثبتت چیه ؟ ایشون هم جواب داده مثبته
(:

مشرقی گفت...

نه سخت نیست. شما را به خدا وسواسی نشوید. این خانه ها رو به انقراضند.

ناشناس گفت...

وا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا شفات بده

مشکل داریها... دعا میکنی اصرار میکنی وقتی میشه میگی نمیخوام

حالت خوش نیست

ناشناس گفت...

خیلی قشنگ نوشتید همه ما اینطوری هستیم. تا چیزی نداریم می خواهیم همین که در شرف بدست آوردن هستیم، دلمان را می زند