۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

نفرين

پدرم اگر هيچ ارثي براي ما نگذاشته باشد ارث ريده شدن به خانه خريدن را براي همه ما گذاشته است. پدربزرگ من يعني پدر پدرم بعد از بازنشسته شدن يكي از طراز اول ترين معاملات ملكي هاي تهران آن روزگاران بود. چقدر خانه براي اين و آن  خريده باشد  و چقدر،   چقدر خانه فروخته باشد خدا مي داند. اما يك چيز كاملا مبرهن است،  نفرين آن آدمها كه بهشان انداخته است يا ملك شان را بالا كشيده است مثل نفرين  بي بازگشتي بر جان ِ خانه خريدن فرزندان و نوادگانش افتاده است و با گذر روزگاران هم باطل نمي شود.
پدر من هيچ وقت خانه نداشت يا اگر داشت به سال نكشيده فاتحه اش را خوانده بود،‌ يا براي رونق كسب و كار مي فروختش، يا براي پرداخت بدهي آتش به آن مي زد. يا حين ساختن،  پولش تمام مي شد و خانه نيمه ساز، حديث نيمه تمام مي ماند و رندان جورش را مي كشيدند.
پدرم حتي يكي دو بار خانه دار شد اما آن يكي دو بار هم شانس با او يار نبود مثلا يك بار  براي آنكه نيازهاي خانواده پر اولادش را برآورده كند يا پيش عروسها و دامادها سرافكنده نباشد تصميم گرفت خانه را بزرگتر كند بنابراين خانه رافروخت تا چيزي رويش بگذارد و خانه بزرگتري بخرد اما دست برقضا در همان ساعت،  برج قمرصاف رفت در ماتحت برج  عقرب  و خانه ي متري  چندر غاز بصورت نجومي قيمتش  بالا  رفت ودست  پدر در پوست گردو  ماند ما هم معطل نكرديم  پول خانه را خورديم رفت پي كارش.
البته شد يكي دو بارهم  كه پدر  بر نفرين مردمان  غلبه كرد و خانه اي اختيار، اما در همان يكي دو بار هم  ناگهان حوادث شوم يكي بعد از ديگري بر سر و روي خانواده  آوار شد. مثلا ً خانه اي داشتيم در سپاهان اصفهان خانه را كه ساختيم پدرم با سليقه بي مانندش تمام خانه را عين يك شركت دست هفتم! ديزاين كرد، براي پنجره ها پرده كره كره آبي كم رنگ ، براي ديوارها پرسياناي قهوه اي تيره ، براي كف ها،  كف پوش هاي لاستيكي چهار گوش همه  با رنگ دلنشين نارنجي و زردِ چرك. اما همانطور كه نصابها آخرين تكه پرسيانا را مي چسباندند در اطاق ديگر برادرها قصد ساختن نيتروگليسرين داشتند و بمب!  هنوز آتش دست گلي كه برادرها توي خانه به آب داده بودند خاموش نكرده بوديم كه لوله آب زيرزمين تركيد و زيرزمين آب انبار شد و همه ي پي خانه نم كشيد. آب زير زمين را نكشيده بوديم كه سقف اطاق پذيرايي ريخت. سقف اطاق پذيرايي را درست مي كرديم كه پدرم توي يكي از اطاقها وقتي داشت كلت كمري اش را پاك مي كرد ( پدرم افسر ارتش بود) دستش روي ماشه رفت و يك تير به سقف اطاق نشست. آن روزها هم كه مثل اين روزها نبود وكيل و دادستان و قاضي دزد و گرگ و از مابهتران توي كوچه و خيابان و پمپ بنزين هفت تير كشي كنند،  آب از آب تكان نخورد! حساب تك تك تيرها را داشتند و اگر تير خطايي در مي رفت تير در دهنده ! حسابش با كرام الكاتبين بود، پدرم هنوز حسابش را پس نداده بود كه كتري داغ از دست خواهرم افتاد و تا آخرين قطره روي من زبان بسته خالي شد. خلاصه  بگذريم . عاقبت پدرم خانه را فروخت و روزگار بد گذشت.
از عموها و عمه هايم نمي گويم اينها ديگر حريم خصوصي خودشان است اگر دلشان خواست روزي مي آيم  داستانشان را برايتان مي نويسم.
اما در مورد نوادگان.خوشبختانه اوضاع به اين بدي ها نيست ازدواج با آدمهاي ديگر طلسمها و نفرينهاي خانوادگي خاندان ما را كم رنگ كرده است.
همه ي اينها را گفتم كه بگويم،‌ ديروز رفتيم براي معامله ي خانه اي كه دوستش داشتيم هنوز به محضر نرسيده بوديم كه پدرِ آقاي خانه با او تماس گرفت. مادرش افتاده بود و از چند نقطه شكستگي هاي ناجور برايش بوجود آمده بود ناچار معامله را نيمه كاره رها كرديم و مادر ِ آقاي خانه را چسبيديم .
نه  هنوز خيلي بد نيست من  اميدوارم.  آقاي خانه صاحب طلسمهايي است كه نفرينهاي  خاندان مرا كم رنگ مي كند.فقط بايد ببينم كه طلسمهاي خاندان  او چطور نفرينهاي خاندان مرا بي اثر مي كنند.
 طلسمهاي او را بعدا ً مي گويم، حالا بايد بروم به عيادت مادرشوهر.

۶ نظر:

نبات داغ گفت...

تو پست قبلیت میخواستم بگم برو حتما خونه رو که به دلت نشسته بخر/ نخری پشیمون می شیم که تنبلیم اومد. حالا خوشحالم دنبالشی. اثر نفرینی هم که گفتی با اعترافی که اینجا کردی از بین رفت.

sara گفت...

اين نفرين يا طلسمي رو كه ميگيد فقط براي شما نيست كه جدتان معاملات املاك داشته و احيانن حق هايي رو جابجا. چون من كه اصلن از 100 كيلومتري معاملات املاك رد ميشوم كهير ميزنم وهسچ دوست و آشناييمان هم اينكاره نيست هم به اين درد و بلاها گرفتارم!! برو خدايت را شكر كن كه قسمت اولش كه همان پيدا كردن خانه دلخواه هست انجام شده كاش ميشد تجربياتت در اين زمينه رانيز برايم بگويي

ناشناس گفت...

خار خارک ،

‌یک چیزی در مورد ، آن دیپلمات مسلمان که واژن دختر بچّه‌ها را در استخر لمس میکرده بنویسید. به نظر شما نقش دین اسلام با دستورات اشتباهش در جدا سازی زن و مرد در طول زند‌گی چقدر است ؟

مشرقی گفت...

خب البته این عیادت هم خودش از همان نفرین هاست که بخشی از آن را مرقوم فرمودید.

مشرقی گفت...

خب البته این عیادت هم خودش از همان نفرین هاست که بخشی از آن را مرقوم فرمودید.

مشرقی گفت...

خب البته این عیادت هم خودش از همان نفرین هاست که بخشی از آن را مرقوم فرمودید.