۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

انتخاب اصلح

شبهاي جمعه ، دخترها تا دير وقت بيدار مي مانند و من و آقاي خانه سر تماشاي فيلمهاي مورد علاقه امان با هم اختلاف نظر داريم . من فيلم هاي رمانتيك عاشقانه را دوست دارم، هرچند بعضي وقتها هوقم  را در مي آورند، اما باز هم دوست دارم ببينمشان .
 آقاي خانه اما حيات وحش دوست دارند.  فيلم پرورش گاوشان را چهار صد بار ديده ايم، اما ايشان باز هم دوستش دارند. دخترها را امر مي كنند بروند برايشان متكا بياورند، خودشان دراز به دراز مي خوابند جلوي تي وي،  گاوها ماو مي كشند، ايشان حال مي كنند.
 من اما دلم مي خواهد يك فيلم عاشقانه ببينم، يا چيزي كه اشكم را در بياورد، اما هميشه سر صحنه هاي ماچ و بوس، بچه ها موي دماغمان مي شوند.  بيزقولك مي رود جلوي تي وي و با يك حالتي كه  خيلي ناشيانه است مي گويد : اهههههه باز هم شروع شد، مامان اينا چرا همش همديگه رو بوس مي كنند؟
 آقاي خانه اخم مي كنند مي گويند : بزن يه كانال ديگه اين تيليويزيون را،  من كنترل را مي دهم  دست خودشان؛ ايشان كانال ها را كنترل مي كنند.
فيلمهاي اكشن، بكش بكش را آقاي خانه دوست دارند. يك صحنه  اكشن كاراته اي  يا تعقيب و گريز را با هزار اشك و آه و ماچ و بوس با هنرپيشه هاي پري پيكر عوض نمي كنند.  البته  به وقت انتخاب ضعيفه ها،  سليقه اشان هم بد نيست،  نيكول كيدمن را خوششان مي آيد، بعد از او آنجلينا جولي را مي پسندند اما ديده ام كه گاهي آنجلينا جولي را هم رد مي دهند.  مثلا فيلم توريست را دوبار برايشان گذاشته ام،  هر دوبار همان دقايق اول فيلم خوابشان گرفته است. من اما فيلمهايي كه زن نداشته باشد، فيلم نمي دانم اصلا فيلم بدون زن براي من يك چيز بي هويت من درآوردي است.  بنابراين ترجيح مي دهم زنها هميشه در فيلمهاي انتخابي ام باشند حتي اگر قرار باشد در يك صحنه و فقط يك صحنه از اين در بيايند و از آن در بروند بيرون.  در واقع زنها در همان يك صحنه  كار خودشان را مي كنند.
 كاري كه هنرپيشه هاي مرد درسرتاسر  فيلم با كلي جنگولك بازي و بزن و بكش و  بزن و  در رو انجام مي دهند.

۵ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

من از انتخابات افتاده ام

از ديروز تبليغ كانديداها شروع شده است به همان دليل كه ما هميشه وسط ميدان هستيم. خانه امان را هم وسط ميدان خريده ايم. حالا نه البته وسط وسط،  كه جا گذاشته باشيم جاي پاي فردوسي طوسي. بلكه  كمي كنار وسط! توي بلوار اصلي، سر خيابان فرعي. 
از طرفي ستاد يكي از اين كانديداها را  درست توي ميدان بيخ گوش ما زده اند. خلاصه  از ديروز تا به حال خواب راحت بر ما حرام شده بس كه اينها سرود و شعر و ترانه پخش مي كنند. بيچاره ايران گربه امان هم از بس "اي ايران"  شنيده است هاج و واج  شده ، پسر ها را ول مي كند، مي رود  مي نشيند  سر تراس تا شايد بتواند كشف كند اين بابايي كه "ايران ايران"  از دهنش نمي افتد كدام شير پاك خورده اي است؟
مي نويسم  شما هم بدانيد نه اينكه من با اين جريان شفاف دموكراسي كه در وطن جريان دارد دشمني داشته باشم. يا اصولا نيمچه ديكتاتور زاده اي باشم كه از اين سوسول بازي ها بدم بيايد. اما اگر اين روال ادامه پيدا كند، حتي اگر من كشته مرده " نام جاويد وطن "  باشم  بل كل بي خيال صبح اميدش مي شوم،  فردا چادربه كمر مي بندم، مي روم سراغشان. مي روم بساط بلند گو ملندگويشان را بهم مي ريزم.
والا به خدا گناه كه نكرده ايم ميدان نشين شده ايم!
البته الان كه خوب فكر مي كنم مي بينم اين سابقه مخالفت با دموكراسي شايد يك عقده ديرينه اي باشد كه من از عنفوان داشته ام! و  الان قلمبه شده و بيرون زده است. 
گفته بودم كه پدر بزرگم ديكتاتوري كوچك بود! اما شايد نگفته باشم  پدرم خدا بيامرز ديكتاتوري،‌ دموكراسي خواه بود. او كه گاه و بيگاه با اشتباهات فاحش و غير قابل جبران بساط خانه و زندگي را بهم مي ريخت و همه چيز را چوب حراج مي زد . هيچ گاه بدون مشورت با ما و راي گيري  از اعضاي خانواده دست از پا خطا نكرد.
وقتي تصميم به كاري مي گرفت همه را در اطاق بزرگ جمع مي كرد. خواهرها و برادرها همگي ، شيره خواره ها مستثني بودند  با مادرم و زير پستان او به اطاق مي آمدند و چون دهانشان پر بود ابراز وجودشان هميشه ناديده گرفته مي شد.
اما از چهارده سال به بالا آدم به حساب مي آمدند و رايشان شمرده مي شد.
 القصه همه امان را توي اطاق جمع مي كرد و مي گفت :  بچه ها، دخترها و پسرهاي عزيزم وضعمان خراب شده است  خودتان كه مي بينيد اوضاع دارد بهم ريخته تر هم مي شود. من تصميم گرفته ام خانه را بفروشم،  يا شغلم را عوض كنم،  يا يك تكه زمين در قورقوز آباد بگيرم تا همه امان برويم آنجا يك روستا درست كنيم، يا باغ بالا را بگذارم مزايده . يا ماشين را بدهم به فلاني به جاي قرضش يا ... دست آخر هم مي گفت: حالا شما را اينجا جمع كرده ام كه راي گيري كنيم . هر كي مخالف است دستش را ببرد بالا و هر كس موافق است، همينطور دستش پايين باشد. نشان به آن نشاني، كه ما هميشه دستمان را مي برديم بالا و پدرم هميشه كار خودش را مي كرد. 
آنقدر اين راي گيري هاي دموكراتيك و روشنگرانه در طول زندگي امان ادامه پيدا كرد كه آرام آرام دستمان آمد هر چقدر بيشتر دستمان را بالا بگيريم و بيشتر مخالفت كنيم پدرم بيشتر مصمم مي شود كار خودش را بكند و بيخيال راي ما شود. 
خلاصه شايد اينكه من حالم از اين ستاد انتخاباتي توي ميدان كه خواب و آسايش را از ما گرفته است بهم مي خورد همين باشد كه من از اصل و اساس از انتخابات منتخابات  افتاده ام و رايم اين است كه ديگر در هيچ انتخاباتي شركت نكنم .


۴ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

همه چيز به من ربط دارد

تازگي ها فهميده ام همه چيز به من مربوط مي شود!
يعني اوضاع و احوال كواكب و خر تو خري مملكت را كه مي بينم،  بعد زندگي خودم را كه سبك و سنگين مي كنم،  متوجه يك گرفت و گيرهايي مي شوم كه معلومم مي كند، همه ي خاك برسري هايمان در اين مملكت گل و بلبل يك جورهايي به من ربط دارد.
وقتي مدرسه درس مي خواندم بدترين كلاس مدرسه همان كلاسي بود كه من در آن درس مي خواندم و  اگر دو كلاس مشابه داشتيم كه من در يكي از اين كلاسهاي مشابه بودم. مثلا اگر دوكلاس در رشته رياضي فيزيك وجود داشت و من در يكي از اين كلاسها بودم. آن كلاسي كه من در آن درس مي خواندم  اوضاعش بدتر، خرابتر، بچه هاي شرتر و اوضاع نابسامان تري داشت. و اين در تمام طول تحصيل از كلاس اول تا پايان دبيرستان و دانشگاه ادامه داشت .
حتي در دوران دانشگاه مسئولان دانشگاه، از امور اداري و حراست و مالي و ترابري و سلف سرويس و مسئولان بخش سرويس هاي بهداشتي،  از رييس و معاون فرهنگي و پژوهشي و غيره، همه متفق القول بودند كه فلان رشته از رشته هاي دانشگاهي و از ميان آن رشته،  فلان كلاس از فلان دوره،‌ اوضاعشان خيلي خراب است از همه نظر،  و بيشترين مشكلات را براي دانشگاه بوجود آورده اند.
اوضاع پيچيده تر از اينهاست. حتي اگر درهمان دانشگاه و همان دانشكده و همان رشته و همان كلاس، دانشجويان كلاس را به دو گروه مي كردند و مي گفتند: هر گروه بايد فعاليتي  انجام دهد، اين گروه ما بود كه شلوغترين و بدترين و بي سرو سامان ترين و نا بسامان ترين دانشجويان را داشت و دست آخر داد همه را در مي آورد.
اگر در همان كلاس دانشجويان را به چهار گروه تقسيم مي كردند، باز هم گروه ما ساز مخالف بيشتري مي زد و صدايش در مي آمد. اگر اين چهار گروه را به هشت گروه تقسيم مي كردند و هر گروه دو نفر عضو داشت . گروه دو نفره اي كه من در آن بودم از ميان هفت گروه ديگر اوضاعش بهم مي ريخت و از ميان اين دو نفر اين من بودم كه مي گفتم : اوضاع خراب است و  دارد در حقمان ظلم مي شود وهمه با ما دشمني دارند، ما بايد برويم بنشينيم كنار پنجره و چرا اول از ما نپرسيدند كه ما كجا باشيم و چرا ما بايد تو سري بخوريم. و اين من بودم كه مي گفتم بايد حال همه را بگيريم  و حتي اين من بودم كه مي گفتم : بيا كلك بزنيم يكي از گروه ها را بپيچانيم  كار گروهي امان را بدهيم آن گروه انجام بدهد،  در عوض ما برويم زودتر از همه فيش غذا بگيريم كه مجبور نباشيم توي صف بايستيم .
حالا كه دارم اوضاع مملكت را ميان اين چند صد و چند كشور ديگر مي بينم، حس مي كنم اين چيزي نيست كه ديگران به سر ما آورده باشند، اين بلايي است كه من خودم به سر خودمان آورده ام،
 اين يك زنجيره است كه اگر سرش را بگيريد و به جاي جلو رفتن عقب برويد، آخرش به خودمان ، به خودتان و به من  وصـــــل مي شود.

۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در عنوان مي نويسيم،‌ از اينترنت چيزي نمي گويم و نمي نويسم، دچار تهوع مي شوم. هر وقت دلشان مي خواهد شيرش را آنقدر بازمي كنند كه اينترنت با فشار توي صورت شما مي پاشد! و هر وقت دلشان نمي خواهد شيرش را چنان مي بندند كه شما تمناي قطره اي از آن را داريد، بگذريم، فرزندان ايران بزرگ شده اند و ديگر در يك انبار تنگ و تاريك بند نمي شوند. تا همين ديروزهر بار كه بچه ها راهشان را مي كشيدند، بيايند بيرون به مابقي زندگي سرك بكشند. ايران دوان دوان دنبالشان مي كرد گوششان را مي كشيد پس گردنشان را مي گرفت بر مي گرداندشان ته انباري! اما مثل اينكه امروز به اين نتيجه رسيده است كه ديگر حتي اگر خودش را هم بكشد نمي تواند اين موجودات گريز پاي كوچك را كه براي كشف كردن دنيا آفريده شده اند در انباري نگه دارد، بنابراين با آنها همراه شده است. خودش هم پا به پاي آنها در خانه مي گردد هر كجا كه مناسب باشد ولو مي شود تا اينها بيايند شيرشان را بخورند و بعد دنبال بقيه ي دنياي گمشده بگردند. اما در نهايت انباري پناهگاه هميشگي اشان است شبها فقط در آنجا و در سبد خودشان آرام و قرار دارند. فردا 25 بهمن ماه پيش آمدي كرده است كه براي چند روزي بايد بروم تهران! هر چند اميدي به گشايش كار با سرعتي كه مي خواهم ، ندارم ليكن براثر صبر نوبت ظفر آيد اين را مي دانم.

۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ه‍.ش.

با كلاسها و بي كلاسها

رفته ايم يك رستوران آبرومندي ، نيمچه گردان است و چشم انداز خوبي دارد. همه سعي مي كنيم شهري به نظر بياييم و با كلاس رفتار كنيم.مودب  مي نشينيم و غذايمان را سفارش مي دهيم.
چند ميز آن سو تر از ما يك قبيله هم آمده اند همه با كلاس هستند، لباسهاي شيك پوشيده اند، عطرهاي گران زده اند و آرايش چشم گير دارند.
تعدادشان خيلي زياد است از زن و مرد و جوان حتي يك دختر بچه ي سيزده چهارده ساله  كه  خانه شاگرد يا خدمتكارشان باشد را هم با خود آورده اند. دختر بچه لباسهاي مندرسي دارد. و عجبا كه او  را كنار خود ننشانده اند او روي يك ميز ديگر جداي از اينها نشسته است.
من بصورت افسار گسيخته اي منزجر مي شوم. آقاي خانه زير لب بدو بيراه مي گويند.
اي كاش بعضي وقتها پول و ثروت ما آدمها را اينطور نفرت انگيز نمي كرد!
فكر مي كنم بدترين چيزي است كه دراين رستوران ديده ام، اما بدترينش اتفاق مي افتد خانواده به اين عريض و طويلي براي بچه چيزي سفارش نمي دهند داخل يك بشقاب ازروي ميز وظرف هاي خودشان چيزهايي برمي دارند با عجله براي دختر مي گذارند.
( خدا را شكر مي كنم لااقل برايش قاشق و چنگال گذاشته اند و مجبور نيست غذايش را با دست بخورد)
خلاصه غذا حناق مي شود و از گلويمان پايين مي رود.
عاقبت اين ها غذايشان را مي خورند و راه مي افتند. درست وقتي از كنار ميز ما رد مي شوند، بيزقولك يك قلپ از نوشابه اش را مي خورد و ناگهان به بلندترين صدايي كه ممكن است از گلوي تنابنده اي بيرون بيايد آروغ مي زند.
من شوكه مي شوم، بيزبيز خجالت زده گردنش را توي تنش فرو مي كند و سرخ مي شود. آقاي خانه اما همانطور كه  با خونسردي دندانشان را خلال مي كنند و شكمشان را جلو انداخته اند مي گويند: باباجان آروغت را زدي؟ گوزت را هم،  همين الان بده كه ديگر فرصتي از اين بهتر پيدا نمي شود.
قيافه اينها ديدني است قبيله از ما خوششان نيامده،
من اما خوشحال مي شوم خدا را شكر بي حساب شديم. نه ما از شما خوشمان آمد و نه شما از ما.

۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ه‍.ش.

خائن

بيزبيز كارنامه اش را گرفته است، همه نمرات بالاي 18 اجتماعي را شده است 14 دعوايش مي كنم،
مي گويم : من خوب يادم مي آيد روزي كه فردايش امتحان اجتماعي داشتي گفتم اصلا درس نمي خواني و از اين درس نمره خوبي نمي گيري!
بيزقولك خودش را لوس مي كند كه مامان، تقصير خودت است اگر مي گفتي از اين درس نمره خوبي مي گيرد، حتماً نمره اش خوب مي شد چون تو جادوگر هستي و همه چيز را مي داني!
مي گويم: تو ساكت باش.
بيزبيز مي خواهد با حرفهاي قلمبه سلمبه مرا تحت تاثير قرار دهد مي گويد: مامان چرا تعجب نمي كني كه من فقط نمره اجتماعي را خراب كرده ام،  من براي چي بايد اجتماعي بخوانم،‌ در حالي كه جامعه و اجتماع در حال فروپاشي است.
زبانم را در دهانم مي چرخانم و مي گويم: خودت را لوس نكن، با اين چيزها نمي تواني من را تحت تاثير قرار دهي ازدستت ناراحت هستم و كارنامه ات را امضاء نمي كنم. گندش را درآورده اي.
بيزبيز كارنامه اش را مي گيرد و بي حرف مي رود توي اطاق خودش.
آقاي خانه روي مبل خودشان ساكت نشسته اند و قيافه گرفته اند. طوري كه بچه ها نشنوند مي گويند: اگر يكبار مي زدي توي سرش مي گفتي برو بنشين درست را بخوان و تا درس نخوانده اي از  غذا خبري نيست. الان  وضعش اينطور نبود.
مي گويم: برو بابا ببينيم تو هم، تا قرار است تربيت كني از چوب و فلك و توسري و ندادن غذا به بچه ها حرف مي زني، اصلا مي  خواهي بزني توي سرش خودت بزن، چرا از من مايه مي گذاري، من تا اينجا هر كار كه بايد بكنم كرده ام، اگر راست مي گويي يكبار هم خودت تربيت بچه ها را بعهده بگير، اين گوي و اين ميدان.
آقاي خانه ابروهايشان را بيشتر گره مي اندازند  و در مبلشان جابجا مي شوند و بيزبيز را صدا مي زنند.
بيزبيز، بيا اينجا ببينم بابا جان! كارنامه ات را هم بياورببينم.
بيزبيز كارنامه به دست در حالي كه پايش را روي زمين مي كشد مي آيد.
آقاي خانه كارنامه  را مي گيرند و مي گويند: به به، آفرين دخترم چه نمره هايي ! باريك الله دختر گلم،
بيزبيز خودش را براي آقاي خانه لوس مي كند، بابا، مامان همش اذيتم مي كنه، مي گه نمره اجتماعي را گند زدي.
آقاي خانه مي گويند: نه بابا جان ، زياد هم بد نشده ،  آفرين گل بابا، حالا بپر برو براي بابا يه چايي بيار دخترم.
بيزبيز درحالي كه ابرويش را براي من بالا مي اندازد مي رود آشپزخانه براي پدرش چاي بياورد.
من به آقاي خانه نگاه مي كنم و مي گويم: اي خائن!
ايشان با همه گندگي اشان براي من زبان در مي آورند.