۴ مرداد ۱۳۹۰

ماجراي دگمه اي كه مي زنند و مي روند هوا

بيزقولك درشش سالگي به خاله اش سفارش دوخت لباس مي دهد .
خاله يه لباس مي خوام پف پفي باشه مثل مال زيباي خفته . ولي  قرمز باشه .تور داشته باشه بلنننننننند از پشت گردنم بياد بياد بياد پايين تا پام برسه . مي توني برام بال هم درست كني ؟
خاله فري : بال تزييني ؟  بله دو تا تور توري خوشگل ؛ چه رنگي باشه ؟
بيزقولك : آبي ؛‌  نه نه سبز باشه ؛‌ نه يكيش سبز باشه يكيش آبي باشه . يه گل مي تونه داشته باشه روي كمرش ؟
خاله فري : بله يه گل قرمز خوش رنگ !
بيزقولك : نه صورتي باشه .
خاله فري : باشه صورتي .
بيزقولك : يه دگمه هم داشته باشه كه وقتي فشار مي دم برم تو  آسمون  بپرم رو ابرها .
خاله فري : يه خورده مشكل شد از اين دگمه ها نمي تونم براش بذارم .
بيزقولك : پس اصلا نمي خوام فايده نداره !  مي توني برام لباس مرد عنكبوتي درست كني ؟
خاله فري : از اونا كه چسبونه قرمز و مشكيه ؟
بيزقولك : آره از همونا ولي اولش بهت گفته باشم بايد يه چيزي رو دستم درست كني كه وقتي فشارش مي دم برم تو آسمون يچسبم به ديوارا !
...

۲ نظر:

معمولی گفت...

:دی
دنیای شیرین بچه ها.
جدا اگر بچه ها اختراع نمی شدند بی شک بزرگان همدیگر را از عصبانیت می خوردند.
متعادل کنندگان اکوسیستم انسانیند

محسن گفت...

چه دنیای قشنگی داره این بچه!