۵ مرداد ۱۳۹۰

برای خانمهایی که شب عید شوهرانشان را می فرستند بروند کفش برایشان بخرند !

یک شب عیدی بود هفده هجده  سال پیش مادرم سخت مشغول خانه تکانی بود . پدرم را فرستاد تا برایش کفش عید بخرد ! پدرم کفش مادرم را خرید و به خانه آمد . مادرم خسته و کوفته نشست تا کفش عیدش را ببیند یک کفش پاشنه تخمه مرغی ،  ورنی سیاه با یک نوار قرمز نازک دورتا دور آن ( این تیپ کفشها حتی آن روزها هم از مد افتاده به حساب می آمد)  خانه و خانواده همه با هم ( به غیر از پدرم ) روی هوا رفت . ما خواهرها و برادرها  از خنده منفجر شده بودیم . مادرم از عصبانیت منفجر شده بود پدرم که منفجر نشده بود و علت منفجر شدن ما را هم نمی فهمید مبهوت نگاهمان می کرد .
مادرم فریاد زد : مرد حسابی این کفش است تو برای من خریده ای ؟
پدرم که هنوز جو گیر بنداز بنداز مرد کفش فروش بود و فکر می کرد کفش ورژن جدید سیندرلا را برای مادرم گرفته است  گفت : مگه چه اش هست خیلی هم قشنگ است خیلی هم گران است تو بپوش اگر توی پایت قشنگ نبود؟
ما خواهرها و برادرها دیگر سرچای خودمان بند نبودیم کفش را یکی یکی نوبت به نوبت می پوشیدیم و از صدای ترق ترق پاشنه فلزی کفش روی زمین  ریسه می رفتیم و به نفر بعدی می دادیمش .
خلاصه پدرم هر چه گفت و هرچه دلیل آورد مادرم قانع نشد که آن کفش ورنی سیاه با آن نوار قرمز ؛ و آن پاشنه های فلزی طلایی ؛  کفش زیبایی می تواند باشد  . پدرم که کم آورد زد به فاز دیگری به مادرم گفت : راستش را بخواهی این کفش , کفش اعتراض است ببین ! همه ی زنهای به سن و سال تو  کفش تک  رنگ می پوشند ولی وقتی تو کفش بپوشی که یک نوار قرمز دارد و پاشنه کفشت هم صدا بدهد  با همه ی آنها فرق خواهی داشت  خانم این یعنی من معترض هستم . مادرم که دختر یک مبارز زمان شاهی بود ناگهان چشمهایش به قاعده یک پیش دستی گرد شد . ما هم همینطور و بعد از سکوت نسبتاً کوتاهی دوباره همه  منفجر شدیم . این که یک نیروی از  رده خارج ضد اطلاعات زمان شاه چنین استدلالی بلغور کند برای ما عجیب بود خندیدیم و گذشت . تا اینکه این روز و روز شد . حالا وقتی می بینم دخترها را بخاطر کفش و لیاس و آرایششان می گیرند . مجسمه ها را می کنند و می برند ؛ زنها را دسته جمعی می زنند و تجاوز می کنند . می فهمم اینها همه چیز را اعتراض می بینند . یعنی چه ما بخواهیم وچه نخواهیم هر جور که باشیم یا نباشیم با هر نگاه که بنگریم و ببینیم ما را معترض می بینند .  زیرا ، کم آورده اند و حیرت کرده اند و تنها چیزی که از حیرت خودشان به دست آورده اند این است که فکر کرده اند ما صدای اعتراض خودمان را یک جوری که شبیه فریاد نیست  بلند کرده ایم .


۷ نظر:

محسن گفت...

من هم بدجوری کم آوردم بانو!!!

ققنوس گفت...

عجب ماجرايي بوده اون كفش شب عيد :))
و عجب حكايتيه كفش و لباس اين روزهاي ما

خارخاسک هفت دنده گفت...

چرا محسن جان ؟ تو هم سوتي داده اي يعني ؟

محسن گفت...

نه بانوی عزیز. جلوی شما با این قلم و محاسن (نه از نوع مردانه!) رسما کم آوردم.

امیر گفت...

بر حسب اتفاق چند روزی است که خواننده وبلاگ صمیمیتان شده ام، از سبک نوشتن و تفکری که پشت بیان خاطره هایتان می بینم بسیار خوشم میاد.

آرزوی موفقیت و شادکامی برای شما، آقای خانه، بیزبیزک و بیزقولک را دارم.

خارخاسک هفت دنده گفت...

تشكر مي كنم امير عزيز

سپهر گفت...

عالی بود.لذت بردم