۵ آبان ۱۳۸۸

3- ته سوراخ

ما رفتیم توی سوراخ ! سوراخ گرم و نرم و خوب بود اما آن ته مه هایش تاریکی بود و ما را می ترساند . شبها صدای زوزه گرگها و باد وحشی می آمد ما جلو ملوهای سوراخ می نشستیم و از ترس به هم می چسبیدیم والبته شاد بودیم چون این ترس تجربه های جدیدی را به ما یاد میداد. این چسبیدن ها خیلی خوب بود از این چسبیدنها گاهی چیزهای جالبی بیرون می آمد ! مثلا اینکه بعضی ها فهمیدند که اگر این چسبیدنها را در ته مه های سوراخ که تاریکتر است انجام دهند هم گرمتر است ؛ هم حس خوبی دارد و هم اینکه از شدت ترسیدن از ته سوراخ کم می شود.مضافا اینکه این چسبیدنها به ما یاد داد که به جای جیغ کشیدن یک اصواتی مثل آه و اوه ! از دهن خودمان خارج کنیم . و این شد که همه دیگر اسم چسبیدن را گذاشتیم آه و اوه و کلی از این کشف جدید خوشمان آمد . به موازات این آه و اوه کردنها یواش یواش برو بچه های ک...ون برهنه ای به ما اضافه می شدند بچه های تولید شده در سوراخ ! مدام جیغ و داد میزدند وهمیشه گرسنه اشان می شد . بعضی از ما که این کو....ن برهنه ها را از تنشان بیرون انداخته بودند ، تا آنجا که می شد از یک جاهایی در بالاتنه شیرشان می دادند . اما هوا سرد تر شد و همه شیر میخواستند .دوستانی که این توانائی را داشتند ردیف کش می نشستند و بقیه ما ازبزرگ و کوچک به صف می آمدیم و شیرمان را می خوردیم و می رفتیم تا نوبت بعد . واینطور شد که این دسته از هم سوراخی ها برای همه عزیز شدند آنها چیزی داشتند که می توانست همه را سیر کند و چیزهای دیگری که گرممان می کرد . ما به آنها تعظیم می کردیم وبه دست و پایشان می افتادیم تا یک چکه شیر به ما بدهند. وآنها هم نوبتی همه ما را می ساختند اما آخرش شیر کم آمد و "شیر بده ها " تصمیم گرفتند یعضی از ما را بفرستند دنبال غذا . از پوست کندن حیوانات فهمیده بودیم میشود یک جاهایی از این جک و جانورها را خورد . خونشان گرم و تقریبا خوش طعم بود ، گوشتشان را باید بیشتر میجویدیم ولی تا مدت طولانی تری سیرمان میکرد و خلاصه اینکه ما به جانور خوری افتادیم . بین خودمان فهمیده بودیم آنهایی که در پایین تنه اشان یک چیز آویزان دارند زودتر و تند تر میدوند و بهتر میتوانند شکار کنند و آنهایی که در بالاتنه اشان دوچیز آویزان دارند بهتر و بیشتر میتوانند سنگها را تیز کنند و برای شکار کردن ابزار درست کنند .در ضمن آنها سوراخ داشتند و سوراخ صد البته چیز مقدسی بود ما را به یاد تنها سرپناهی که در سرما به دادمان رسیده بودو به یاد شیرهایی که خورده بودیم می انداخت . شکار بعضی از" یک چیز" آویزان ها را از ما گرفت !" دوچیز آویزان" های زیادی که قبلا با این " یک چیز آویزان" ها در ته مه های سوراخ آه و اوه کرده بودند غصه اشان شد و به یاد " یک چیز" آویزان ها همانجا در ته سوراخ که حالا دیگر ترسناک نبود و با همان سنگهایی که برای شکارکردن تیز کرده بودند تصاویری از حیوانی که "یک چیز آویزان " را ازشان گرفته بود میکندند . این شد که هنر شکل گرفت !( بعدها به این گفتند "هنر غار نشینی" اما ما تا مدتها به آن میگفتیم "غصه در کردنهای ته سوراخی ") . ( بله خانومی عزیزیک جورهایی داستان انسان را دارم مینویسم به اولیه و آخریه بودنش هم کاری ندارم - حسن وبلاگ جدید من این است که میتوانم بی دغدغه چیز بنویسم )

۴ آبان ۱۳۸۸

2- سوراخ

ما کیفور بودیم و زندگی میگذشت تا اینکه هوا رو به سرد شدن گذاشت . نه از این سردی ها که مینشینی روی راحتی، مقابل شومینه و از پشت پنجره بارش ناز برفها را میبنی و حض میکنی ها ، نه ، از آن سرماهای سگ پدر بود . از ان سرما ها که ما لخت و پتی ها را بالای درخت خشک میکرد و میچسباند به تنه درخت ، جوری که انگار از اول همانجور همانجا چسبیده بودیم . بعضی از ما که عقلشان مثلا کمتر بود خودشان را سپردند به دست سرما و یخ زدند . بعضی ها که زرنگ تر بودند با شاخ و برگ درختان تا میتوانستند خودشان را پوشاندند و باز هم یخ زدند. بعضی ها که باز هم زرنگ تر بودند برگها را پوشاندند و از درختها آمدند پایین و افتادند دنبال خرسها و گاوهای وحشی و ببرها و از این جور جک و جانورها ، آن ها را می گرفتند و پوست می کندند و پوستشان را می پوشاندند البته در این راه خیلی ها شان خوراک همان جک و جانورها میشدند و عمرشان را میدادند به شما اما خیلی هاشان هم که زنده می ماندند یا باید راه می افتادند برای پیدا کردن غذا یا از گشنگی می مردند . اینطور شد که ما راه افتادیم برای پیدا کردن غذا و هر چه دانه ی گیاهان بود و میوه های خشک شده روی زمین افتاده بود جمع میکردیم و میخوردیم تا اینکه یک نفر از ما یک سوراخ پیدا کرد. یک سوراخ عجیب که توی دل یک کوه ایجاد شده بود . ما چه میدانستیم که این سوراخ را هیچ کس نبود برای ما کنده است . یعنی بعد از گندی که در مورد سرما زده و نفهمیده روزگار ما را سیاه کرده بود ناگهان دلش به رحم آمده و خواسته بود کاری کرده باشد و این بود که سوراخ را کند و درست گذاشتش سر راه ما .

۳ آبان ۱۳۸۸

1- درخت

زندگی ان روزها خیلی رویایی بود مدام باران می بارید و گاهی هم که خورشید در آسمان می درخشید از لال به لالی شاخ و برگ درختان می تابید روی شبنم برگها و بخار ظریفی را می برد توی اسمان ، خیلی لطیف بود . آن روزها ما روی درختها عالمی داشتیم از این طرف به ان طرف تاب می خوردیم و میپریدیم و میجهیدیم و یک چیزهایی مثل جیغ کشیدن از گلوی خودمان خارج میکردیم کسی به کسی نبود. ما بودیم و غیر از ما هم گویا هیچکس نبود . آن هیچکسی هم که درواقع بود و خودش را به نبودن میزد کلی از حضور ما کیفور بود و به نظر می آمد که گاهی از ما زیادی خوشش می آید و بعضی وقتها با کندن لباس مبدلش خودش را بین ما جا میزد و ما هم بدون آنکه متوجه حضور او شویم دقیقا مثل اینکه با یکی از خودمان بازی کنیم با او ورجه وورجه میکردیم . آن بالا روی درختها کلی میوهای جور و واجور بود . ما نمیگذاشتیم حتی یک سیب از آن بالا بیفتد پایین ؛ بالطبع نیروی جاذبه همان بالا مانده بود و هنوز کسی کشفش نکرده بود . دایناسورها هم که خیلی وقت پیش عمرشان را داده بودند به شما نمیتوانستند ما را از بالای درختها بگیرند و بخورند القصه ما راحت بودیم . البته جک و جانورهای مزاحمی بودندها که بعضی وقتها پارزیتهایی داشتند . اما ما سرعتمان در از این شاخه به آن شاخه پریدن زیاد بود و بورشان میکردیم.

۲۷ مهر ۱۳۸۸

چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریم ؟ چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریمشان؟ چه باید کرد با روزهایی که وقت کم می آوریم؟ آرتور امروز شکم گنده اش را انداخته بود روی پیش خوان مغازه و دستش را توی سوراخ راست بینی اش تپانده بود و به یک صفحه مقوای اشتن باخ قرمز خیره شده بود و به من میگفت : بچه جان تو اینجا هر روز دنبال چه میآیی ؟ من گفتم : به تو چه ؟

۲۲ مهر ۱۳۸۸

مرغابی کوچولوی بیچارهامان سر گاز سرخ میشود! من افتاده ام به جان یک کامپیوتر پر سر و صدا که جانش از دست من به لب رسیده و خودم را توی منگنه گذاشته ام که همین اول ترمی با یک مقاله یا تحقیق درست درمون استاد ها را بپیچانم و بقیه ی ترم را غیر حضوری سپری کنم . مرد همیشه خسته هم چشم امیدش به من است حاضر است دست به سینه در خدمت من باشد و جارو پارو کند و مجیزم را بگوید تا فکری هم به حال درسهای او بکنم . حالا بماند که این دست به سینه بودن یک ربع بیشتر دوام نمیآورد و خسته میشود قر قر را شروع میکند و حوصله اش از دست شیطنت های وروجک و پشت چشم نازک کردنهای خانم "با کلاس" سر میرود و دمبش را میگذارد روی کولش و میرود باغ و بعد من میمانم و انبوه کارهای خانه ی انجام نداده و دخترهایی که دارند گیس هم را میکشند و کامپیوتری که جیغش درآمده و مقاله ای که نیمه کاره مانده است . و البته مرغابی کوچولویی که دارد جزغاله میشود.
راستی به این فکر افتاده ام که شغل اصلی ماشال بازجویی باشد ! ها چطور است ؟ بعد میرود توی آنجایی که اسمش را نمیخواهم ببرم ومیبیند که عزیزترین را هم گرفته اند و او مجبور است از او اعتراف بگیرد !

۲۱ مهر ۱۳۸۸

این روزها بیشتر از همیشه به این فکر افتاده ام ، باید کاری کنم تا ماندگار بماند نه برای آنکه باور کرده ام به سراشیبی عمر افتاده ام و به زودی زود است که از اسب ! به زمین بیفتم . بلکه برای آن است که فکر میکنم این روزها باید ماندگار بمانند . مانند تما م روزهایی که دیگران لزوم ماندگار بودنش را فهمدند و تمام تلاششان را برای ماندگار بودنش انجام دادند. چیزهایی هست که امکان دارد دو روز دیگر با اصلش مخالفت کنند ، بنابر این زنده نگه داشتن این یادگارها به هر طریق ممکن عکس ، فیلم ، خاطره ، داستان ، نقاشی و هر چیز دیگر از اهم وظایف است . من زورم را میزنم تا چه پیش آید .