۷ آبان ۱۳۸۹

از رنجي که مي بريم

وقتی دوستان جوانم از من می پرسند چرا رابطه ی بعضی حکومت ها با مردمشان اینقدر خراب است . بی اختیار خنده ام می گیرد یاد ماجرایی می افتم .
وقتی بیزقولک به دنیا آمددچار بیماری خاصی شدم که به آن می گویند ؛ افسردگی زایمان  . در من بصورت فرار از آقای خانه نمود پیدا کرده بود . یعنی من آقای خانه را از دور که می دیدم انگار دشمن پدرم را دیده ام . از شکل و شمایلش که بدم می آمد هیچ ؛ حتی شامه ام به بوی او هم حساس شده بود و با فاصله ای هر چند دور مرا ناراحت می کرد . حرف زدنش هم به نظرم خیلی لمپن و مزخرف می آمد . راه رفتنش ؛ قد و قواره اش ؛ لباس پوشیدنش ؛ خندیدنش ؛ اخم کردنش کلا همه چیزش کابوس بود .  خوب من زن محترمی هستم این چیزها را مستقیم که به خودش نمی گفتم الان دارم برای شما می گویم . آن وقتها تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که خیلی سریع  حساب خودم را از او جدا کنم . یعنی متکا و پتو و ملافه ام را برداشتم و  به بهانه ی اینکه بیزقولک کوچک است و به مراقبت شبانه احتیاج دارد و بیزبیز ممکن است از روی تخت دو طبقه اشان پایین بیفتد به اتاق بچه ها کوچ کردم . خوب معلوم است  آقای خانه به شدت حسادت می کردند بعضی شبها می آمدند و  تقریبا مرا با زور و کشان کشان به اتاق خودشان می بردند  من هم با نفرت و اشمئزاز وجود ناپاکشان را تحمل می کردم . در نهایت هم  شروع کردم به هیبنتیزم درمانی  و توانستم به این مهم نایل شوم که در مواقع لزوم خودم را به شکل یک جسد در بیاورم تا تحمل رنجی که می برم را آسانتر نمایم . از شما چه پنهان این داستان شش هفت ماهی ادامه داشت  تا اینکه متوجه نوع بخصوصی از رفتارهای کودکانه  در آقای خانه شدم . او زود رنج و دمدمی شده بود ؛ بوضوح مرا برای داشتن دنبه ی اضافه تحقیر می کرد . از راه رفتنم که بدش می آمد هیچ حتی بوی عطرم حالش را بهم می زد . فکرش را بکنید آدم یک عمر بشنود کسی به او می گوید : ونوسم  , خوشگلم , عشقم  ؛  بعد ناگهان رنگ عوض کند و بگوید : مادر فولاد زره ؛ اکوان دیو  ؛ عجوزه  ؛ روزان و شبان بسیاری در خلوت اتاق بچه ها می نشستم و به این تغییر رفتار فکر می کردم  و از این بی ثباتی ایام و دمدمی مردان تاسف می خوردم . چند صباحی بدین منوال بود تا اینکه تصمیم گرفتم اوضاع را سر و سامانی دهم . متکا و پتو و ملافه ام را برداشتم و به بهانه ی اینکه بچه ها دیگر بزرگ شده اند به اتاق خواب خودمان برگشتم . برای آقای خانه اطعمه و اشربه ای که دوست داشتند می پختم  . وقتی به خانه می آمدند نگاه مهربان به ایشان می انداختم و کلمات دلنشین بر زبان می راندم . خوب معلوم است ایشان اوایل خیلی تعجب می کردند . مدام می گفتند : این لوس بازی ها دیگر چیست تو چرا اینقدر زگیل شده ای ؟ اما من باز هم بیشتر لبخند می زدم . از همان حرفهای خوب دوران گذشته بر زبان می آوردم .کم کم آقای خانه یخشان باز شد .غرورشان را زیر پا گذاشتند و شروع کردند به مهربان شدن و حرفهای خوب زدن .
 حکومت ها بعضی وقتها می زایند ؛  زیر بار اقتصاد می زایند ؛ زیر بار فرهنگ می زایند ؛ زیر بار آموزش می زایند ؛ زیر بارخیلی چیزها می زایند بعد از آن است که  دچارنوعی  افسردگی زایمان می شوند . درست در همین وقتهاست که  حسابشان را از ملتهایشان جدا می کنند  بستر که جدا می شود آرام آرام اتفاقات ؛  پشت سر هم ناخوشایند می شوند . اینجاست که ملتها هم شروع می کنند به جدا کردن حسابشان از حکومتها . اما یادتان باشد همه ی حکومتها مثل من نیستند . من حکومتی هستم که به مردم عشق می ورزم .

۶ آبان ۱۳۸۹

عجایب المخلوقات

از خیابان می گذشتم . پسری نشسته بود روی موتور کنار خیابان با تلفن همراهش صحبت می کرد می گفت : به خدا من به سمیرا  هم گفته ام ؛ دلم می خواست به تو می گفت ؛ من تا به حال با هر دختری دوست شده ام به قصد ازدواج بوده است .
فکر می کنم سمیرا نقش واسطه ای را بازی می کرد که در اینجا البته ؛  کارش را خوب انجام نداده بود .
خیلی دلم می خواست  آماری از این دخترها بگیرم ببینم چند نفر بوده اند  ؟

۴ آبان ۱۳۸۹

خدا ؛ شیطان و "میم واو سین واو یا "

همیشه تعجب می کردم که اینها به رنگ پرچم چکار دارند ؟ یعنی چه که رنگ سبزش را  عوض می کنند ؟ سرمه ای می زنند ؛ آبی می کنند ؛ قرمز را آنقدر می آورند بالا که سپید و سرخ بماند و رنگ بالایی حذف شود . یا اریب می کنند تا می زنند که سبزش برود زیر سرخ و سپیدش بماند آن رو  .....
امروز فهمیدم اینها عجب کاری کرده اند و چقدر کوته فکر  بوده اند  .
پرچم کوچکی روی میز مطالعه ی من است  اسباب بازی بیزقولک ؛ می آید پرچم را بر می دارد برای خودش در طول و عرض اتاق راه می رود و شعر می خواند و بپر بپر می کند  پرچم را می چرخاند  دور سرش و از این کارها .
امروز به او گفتم : از بین رنگهای پرچم کدام یکی را بیشتر دوست داری ؟
کمی فکر کرد و گفت :  قرمز که هیچی رنگ شیطان است اصلا دوستش ندارم . سبز هم  که هیچی خیلی خطرناک است   پدرمان را در می آورند چون رنگ موسوی است . مامان من فقط سپید را دوست دارم چون رنگ خداست به شرطی که این چیز قرمز را از وسطش بردارند .
 یعنی می خواهم بگویم این بابا دستی دستی برای خودش شده است یک رنگ پرچم بس که این ناشی ها  جنگولک بازی  در آوردند و او را به این رنگ معنا کردند .
.

۱ آبان ۱۳۸۹

چه وقت بخندم ؟ چه وقت گریه کنم ؟

خواهری داشتم ( هنوز هم دارمش ) که در 26 سالگی هنوز بالغ نشده بود . او دختر قد بلندی بود با هوشی بالا اصولا کسی که  26 سال تحصیلات و زندگی اجتماعی را پشت سر گذاشته ولی احساساتی 14 ساله دارد به اندازه 14 سال سن احساسی اش با هوش است دیگر اینطور نیست ؟
14 ساله بود چون هنوز  طغیان گری ها ؛ ناپختگی ها و لوس بازی های 14 سالگی اش را داشت . زود عصبانی می شد ؛ پر خاش می کرد ، قهر و آشتی داشت و .... وقتی عاشق شد هنوز 14 ساله بود وقتی قرار شد ازدواج کند 14 ساله بود در 26 سالگی وقتی 5 روز به عروسی نامزدی اش را بهم زد 14 ساله بود . 14 سال بعد در سن 40 سالگی وقتی با همان مردی که یک بار در 26 سالگی عاشقش شده بود و قرار ازدواجشان را بهم زده بود ازدواج کرد هنوز 14 ساله مانده بود. اما حالا  پس از گذشت 5 سال از ازدواجشان  الحمد الله دوران بلوغ را پشت سر گذاشته  و 26 ساله شده است .
شاید به همین دلیل است که من از آغاز دوران بلوغ بچه ها می ترسم , دوران بلوغ  شروع شدنش با تغییرات هورمونی است اما تمام شدنش با چقدر تو سری خوردن و تحقیر شدن و عقب  افتادن  باشد خدا می داند .
من مردها و زنهای زیادی را دیده ام که دوران بلوغشان از یک سال تا 60 سال ادامه دارد . اینها همه دخترکان و پسرکان باهوشی هستند که فقط قدشان و سنشان بلند و زیاد شده است ولی عقل احساسی اشان هنوز در سیزده ؛ چهارده سالگی متوقف مانده است .
اصولا ما ایرانی ها بیشترمان اینطور هستیم ما دوران بلوغی بس طاقت فرسا و طولانی را پشت سر می گذاریم . احساساتمان لجام گسیخته است ؛ زود کلاه از سر بر می داریم و بر زمین می کوبیم , رگ گردنمان زود قلمبه می شود , شیرمان زود خشک می شود , خشتکمان را زود پرچم می کنیم  ؛ یقه امان را زود جر می دهیم . خیلی پاچه ور مالیده هستیم . اما ساده ایم ؛ سرمان زود کلاه می رود , خیلی حجب و حیایمان زیاد است ؛ به وقتش تو سری خوریم , بار خوب از ما می کشند , همین است دیگر  وقتی ما نمی دانیم چطور احساساتمان را کنترل کنیم  دیگران کنترل احساسات ما را به دست می گیرند .
مدتهاست تمرین می کنم ریموت کنترل  احساساتم به دست خودم باشد . هر وقت دلم خواست بخندم هر وقت دلم خواست گریه کنم .
.

۳۰ مهر ۱۳۸۹

خانم با من ازدواج می کنید ؟

دوستی سالگرد ازدواج گرفته است در یک رستوران شیک ما را هم دعوت کرده اند . می رویم خیلی از دوستان دانشجویی آن روزهایمان هستند از مرد و زن ؛ بزرگ و کوچک با بچه هایشان آمده اند بعضی ها خیلی شکسته شده اند ؛ رستوران پر از جمعیت است . یک گوشه دیگرهم تعدادی دختر و پسر یک مهمانی تولد شاد گرفته اند . همه توجه اشان به دختر های جوان و خوشگل مهمانی بغلی جلب شده است . زنها جزء به جزء را می بینند و اظهار نظر می کنند دماغش را عمل کرده . ابرویش را تتو کرده . کجایش را بوتاکس زده . اینجایش را کشیده . آنجایش را ژل تزریق کرده . اینش را این کرده ؛ آنش را آن کرده .
پسرها چشمشان از سینه به بالای دخترها را می بیند و دهنشان باز است . مردها از شکم به پایین توچه اشان را جلب کرده و در گوش هم پچ پچ های جلف می کنند . من حوصله ام سر رفته است .
آقای خانه مدام طوری که دیگران بشنوند از من می پرسند: خانم با من ازدواج می کنید؟
دوستان می خندند من می گویم : چاره ندارم اگر نکنم که بچه هایم روی دستم می مانند .
مدتی می گذرد ؛ دوباره می پرسند؛ این شده است تفریح امشبشان . بعد از مدتی زیر گوشم می گوید : چرا حلقه ات را نیانداختی؟
می گویم : انگشتر که دستم است .
می گوید : نه حلقه ات را همیشه بیانداز . بلافاصله می پرسد :من خوش قیافه ام ؛ جوان مانده ام ؟
فکر می کنم سوالش ارتباطی با حلقه دست نکردنم دارد .
می گویم: اه من که گفتم با تو ازدواج می کنم چرا خودت را لوس می کنی ؟
می گوید : خوش قیافگی را که برای دختر بازی می گویم.
من چشمهایم را گرد می کنم و طوری که فکر کند تعجب کرده ام می گویم : نامرد ؛ تو که تا حالا داشتی جلوی این همه آدم از من خواستگاری می کردی ؟
با خنده می گوید : هر چیز حساب کتاب خودش را دارد ؛ تو را برای اینکه برایم بچه بیاوری و زن خانه ام باشی می خواستم ؛  شخص  دیگر را برای چیز دیگر .
خلاصه نمی دانم با این تنوع مزاج سرانجام با او ازدواج کنم یا خیر ؟

۲۷ مهر ۱۳۸۹

ماجرای غم انگیز نیکول کیدمن و دخترانی که در زیر زمین اورانیوم بارور مي کنند

زندگی سختی است هر کس دردهای خودش را دارد . وقتی من از قد بلندی  بیزبیز گله می کنم هستند کسانی که بگویند قد بلند زیباست .اما کم هستند کسانی که مشکل دختران قد بلند را از نزدیک دیده باشند . راه دور چرا برویم همین نیکول کیدمن خودمان ؛ شما یادتان نمی آید   این طفلی چه کشید تا از تام  جدا شد  ,  محال بود با هم مهمانی بروند نیکول با توسری مجبور به پوشیدن کفش بدون پاشنه نشود .درعوض کروز خودش را می کشت تا با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند مردانه ی ایتالیایی و نوک پنجه ایستادن  خودش را به سر شانه های نیکول برساند اما نمی رسید .آخرش هم زندگی اشان دوام نیاورد این رفت آن را گرفت ؛ آن یکی هم رفت یکی دیگر را گرفت .
 وقتی   می ترسم دخترک ؛  کم حرف و گوشه گیر شود. همه  باهوش بوندش را می گیرند و می گویند: این که خوب است ما هم باهوش هستیم ؛ ما هم کاراته کاریم ؛ ما هم هوشمان سر ریز دارد . تو نگو  انگار در این مملکت همه فرار مغزها هستند و فقط منم   که  همیشه تنبل کلاس بوده ام و همانطور هم مانده ام .
.بگذارید حقیقت را بگویم دختران باهوش ِ کم حرف ِ گوشه گیربه درد زندگی نمی خورند اینها اگر وقت کنند ازگوشه ی تنهایی خود بیرون بیایند فقط برای اجابت مزاج است و خوردن لقمه نانی برای زنده ماندنی محدود .یادتان می آید مادام کوری را همه اش تربچه می خورد و بس ؟ اینها  فرصت دلبری و دختر بودن ندارند . شاهکار اینها فقط همین است که بروند توی زیر زمین بلایی بر سرانرژی هسته ای بیاورند تا چشم دنیا کورشود.
 وقتی می گویم دوران بلوغ ؛ بچه ها به هیولاهایی دهشتناک تبدیل می شوند هي نگوييد : واي چه مادر بدي چرا به دخترت گفتي هيولا ؛ شما که نمي دانيد  این هیولاهای بدون چنگال و شاخ و دم چه کارهایی که می توانند بکنند؟  مثلا خود ِ من در دوران بلوغ آتشفشان احساسات متناقض بودم تخصصم  تبدیل کردن  روزهای  شیرین خانواده به جهنم های زهرماری خانواده بود . کافی بود من و خواهر بزرگترم بر سر چیزی مثل اثبات وجود خدا ؛ جبر و اختیار ، گل ِ سرموش موشکی من  ، جوراب سفید پولک پولکی او  ، میخ کوبیده به دیوار ، دیوار کوبیده به زمین ؛  زمين ِ کوبيده به آسمان ؛ اختلاف نظر پیدا کنیم . آنگاه ،  ناگهان همانند دو شیر نر گرسنه به جان هم می افتادیم . شیر ماده نمی گویم چون شیرهای ماده طفلکی ها می دوند دنبال یک لقمه گوشت  این نرهای بی کار هستند که برای آویزان شدن به ماده های پرکار به جان هم می افتند . خلاصه به جان هم می افتادیم .  من ران او را گاز می گرفتم او گرده مرا چنگ می انداخت  من یال  او را می کشیدم .او پنجول مرا می پیچاند. اوایل مادر ترسیده ام می آمد و سعی در جدا کردنمان داشت اما خودش هم  آسیب می دید ، آخر دعوا هم کاسه کوزه ها را سر او می شکستیم . من می گفتم : او را بیشتر دوست داری . او می گفت : این را بیشتر دوست داری . دوساعت بعد هر دو با هم دوست بودیم و با مادر قهر می کردیم . من می گفتم : چرا به او چنین گفته ای؟ او می گفت : چرا با این چنین کرده ای؟  مادرکم  ؛ آرام آرام فهمید ما یک جای کارمان می لنگد و بهتر است هنگام این نبردهای خونین خودش را بزند به کوچه علی چپ  وسگ محلمان نگذارد . این شد که  ما هم روشمان را عوض کردیم اول می زدیم همدیگر را لت و پار می کردیم بعد هم می نشستیم یک گوشه  زخمهایمان را می لیسیدیم وکمی بعد هم التیام پیدا می کردیم .این پروسه دو سال بعد برای من و خواهر کوچکم تکرار شد ، و نیم سال بعد برای ما خواهرها و برادر وسطی امان . دوران بلوغ من اینطوری   گذشت مال شما را نمی دانم  . آه زندگی سخت است شما نمی فهمید من چه می گویم مگر اینکه  واقعا مرا  فهمیده باشید .

۲۵ مهر ۱۳۸۹

قبیله ی سوراخ کن ها

بیز بیز یازده ساله است به نسبت سنش قد بلند .  از میان خواهر ها و برادرهای آقای خانه چهار پنج تا از عموها خیلی دراز  هستند ؛ از میان عمه ها یکی منار جنبان است . دل توی دلم نیست  قد و قواره اش به این عمه برود و آن عموها آنوقت برای پیدا کردن دامادی در ارتفاع او دچار مشکل می شوم  . حالا قد و قواره به کنار ، این کلاس کاراته و مدرسه تیز هوشان  روی اعصاب من است کدام پسری خوشش می آید با دختر کاراته کاری که  خیلی  هم با هوش است   معاشرت داشته باشد . از کارهای دیگر که بگذریم , اصلا این جور دخترها به درد نشستن و دو کلام حرف حساب شنیدن نمی خورند مخ آدم را فلج می کنند آدم نمی داند با اینها چکار باید بکند . وقتی دلمشغولی هایم را به آقای خانه می گویم   یک جور ناجوری  نگاهم  می کند و می گوید : به درک اصلا شوهرش نمی دهم  خیلی هم دلشان بخواهد . من اما منطقی هستم با خودم می گویم : کاش بیز بیز یک دختر معمولی بشود می ترسم ژنهایی از قبیله ی آقای خانه را گرفته باشد ؛ اینها تعدادی شان خیلی زیادی قد بلند هستند و زیادی باهوش اما تا سنین بالا ازدواج نمی کنند ؛ مجرد می مانند  یک مرض عجیب دارند ؛ خیلی کم حرف و درونگرا هستند  اگر شیر بریزید توی دهن اینها شب بیایید می بینید ماست شده است . بس که فکشان را ثابت نگه می دارند  تکانش نمی دهند ؛ اما در عین حال یک جور عجیبی عمیق هستند  فکر آدم را سوراخ می کنند  انگار ارتباطشان از راه کلامی نیست  .می نشینند توی جمع ومیان جمع نیستند. اصلا آدم فضایی اند  اشتباهی میان مردم معمولی بُر خورده اند .بیز بیز بعضی وقتها که اینجوری می شود  من وحشت زده می شوم با خودم می گویم : خدا به خیر کند این بچه  باز چه می خواهد بکند ؟  تا سن  سه سالگی تنها سه بار گریه کرد ؛ اصلا نمی دانستم صدای گریه او چطوری است ؟ او اّ  ؛ اواّ  می کند . اونقه اونقه می کند ؛ میو میو می کند . فکر می کنید در این مدتی که گریه نمی کرد ؛ می خندید ؟ خیر نمی خندید.  من حتی صدای خنده درست و حسابی اش را نشنیدم ولی در عوض یک سوراخی روی دیوار بود در حد میلیمتری در یکی از اتاقهای خانه در یک گوشه ی پرت و تاریک  و خیلی دور افتاده ای که تقریبا انباری خانه بود و  دیوارش گچ . این بچه  هر روز با زحمت فراوان چهار دست و پا خودش را می رساند به این اتاق انگشتش را می کرد توی سوراخ و همانطور که سرش بالا بود و به دیوار نگاه می کرد با ناخن کوچکش سوراخ را  می کند و گشاد می کرد . این کار را تا آنجایی ادامه داد که یک روز وقتی در اتاق دیگر بودم ناگهان دیدم یک دست کوچک از سوراخی در گوشه ی  پایین دیوار در آمد بیرون بعد تازه آن روز بود که  صدای غش غش خنده بچه  را برای اولین بار از اتاق دیگر شنیدم . بیز بیز دوران بلوغش شروع شده و گاهی عجیب می شود خودم را آماده می کنم تا با این هیولا از قبیله ی سوراخ کن ها زیر یک سقف زندگی کنم .

۲۳ مهر ۱۳۸۹

الهي من قربونتون برم ؛ الهي فداتون بشم ؛ جون من این کارها رو نکنید



سال چهارم دبستان تقريبا  هيچ هنري نداشتم . نه فارسي بلد بودم و نه رياضي ؛  رو خواني ام فاجعه بود ؛ جدول ضرب را هنوز حفظ نکرده بودم . تاريخ و جغرافيا را در اين حد  مي دانستم که حالا به جاي شاه ؛ امام  داريم و در ايران  زندگي مي کنيم .  نهايت هنرم اين بود بدانم همانطور که 2×2  مي شود چهار ؛ 2+2 هم مي شود چهار  و مدام حيرت مي کردم چرا اين داستان براي بقيه اعداد اتفاق نمي افتد . هيچ وقت مشق نمي نوشتم ؛ تمرينات رياضي حل نمي کردم . انشاء را جدي نمي گرفتم  . کلا برايم عادي شده بود  معلمهاي ديگربيايند سر کلاس و من را به عنوان نمونه و اشل يک  بچه تنبل واقعي  ببرند در کلاس خودشان به بچه ها نشان بدهند براي درس عبرت . کار به جايي رسيده بود که  خودم به معلممان  پيشنهاد مي دادم و مي گفتم :  اجازه مي توانيم برويم سر کلاس خانم  فلان زاده  ؛ براي بچه ها در مورد اينکه بچه تنبل بودن چقدر بد است صحبت کنيم  ؟
روزگار مي گذشت و من همچنان بچه تنبل بودم تا اينکه يک روز  نقطه عطف زندگي ام رقم خورد يکي از خواهرهايم که به شدت مستعد نويسندگي بود  برايم يک انشاء نوشت گفت : بايد حفظش کني و به صورت سليس و زيبا در کلاس بخواني اش  . خوب يادم هست انشاء با اين جملات شروع مي شد ." همانطور که انسانها را دوست دارم و مواظب هستم به غرورشان خدشه اي وارد نسازم به همان صورت بهار ؛ تابستان ؛ پاييز و زمستان را دوست دارم ." وقتي انشاء را خواندم معلم  فهميده بود  دست گل را شخص ديگري به آب داده است و من تنها مجري بوده ام . اما مبهوت اجراي بي نظير و بدون نقص من شده بود. آن روز  اولين نمره بيست را بخاطر اجراي خوب از آن خود کردم . از آن زمان به بعد فهميدم اگر مجبور هستم تقلبي بزنم بايد جنمش را داشته باشم که بدون عيب و نقص باشد . همه ي اينها را گفتم که بگويم : دوستي برايم آدرسي گذاشته است از وبلاگ نويسي که خوب ؛  ناچار شده است چند پستي از نوشته هاي من  را به نام خودش در وبلاگ خودش کپي  کند . به سر صبر رفتم مطالب را خواندم . خدا شاهد است چند بار نزديک بود از زور بي مزگي و جفنگ بافي نويسنده ! بالا بياورم  ؛ الهي من قربونتون برم , الهي فداتون بشم , تو رو خدا اين کار رو نکنيد ؛  کپي نکنيد .  ولي اگر هم کرديد جان مادرتون گند نزنيد به  متن  ، "بالا  پايينش "  !  رو يکي نکنيد .بيايد پيش خودم  مطلب آفتاب مهتاب نديده دارم ؛  مي دم خدمتتون . (  البته از حق نگذریم  مامان نگار و من و همسلی ! و سی سی و مامان میلاد , مامان جوجو   و چهل پنجاه نفر دیگه تو کامنت های این بانوی کپی کار چنان قربان صدقه ی این خانم و جینگیلی شون رفته بودند  . که من یوخده همچین بگی نگی حسودیم هم شده الان  . )

ته  نوشت : خانم  پر شکوه ؛ این  و این  و   این   با   این   و پست بعدی اش و  البته  "پا نوشتش"  که  دیگر حوصله پیدا کردنش را ندارم ؛ چهار  پست در دو پست کرده است خواهرمان ! چه جالب پستی هم از دختر ترشیده دیدم گذاشته است این  . بگردیم شاید چند صفحه هم از سایت اسفندیار خان  کپی کرده باشد .

ای خوشا کسانی که حقیقت را بی زور می بینند

همه ما به دنبال حقیقتیم , حقیقت گاهی با زور گاهی بی زور خودش را به ما نشان می دهد . ای خوشا کسانی که حقیقت را بی زور می بینند .همه ما می خواهیم بدانیم درپشت پرده چه می گذرد . خانه هایی که درشان نیمه باز است چشم های ما را حریص تر می کنند اما خانه هایی که درشان همیشه بسته است کنجکاوی ما را بر نمی انگیزند.
عکسی از بچه ها در پست قبلی  گذاشتم با آنکه بچه ها عینک آفتابی  به چشم داشتند باز هم با ادیت کردن عکس سایه ها را پررنگ تر کردم . تصویر مبهم تر شد .خیلی بیش از 49 نفر عکس را دیدند .اما هیچ کس نه به سایه های عجیب صورت توجه کرد نه به عینکهای آفتابی؛ ( عجیب است حتی دمپایی دختر کوچک بیش از عینکهای آفتابی توجه همه را برانگیخت) . همه از این که  حقیقتی را از لای در دیدند ؛  راضی بودند . برای کسانی که تصویر را دیده بودند همین حقیقت مخدوش هم کفایت می کرد . عکس را برداشتم وتاکید کردم این عکس را تنها برای 49 نفر نمایش داده ام ؛ خاموش ترین خوانندگان برای اولین بار صدایشان در آمد چرا باید آنها محروم می شدند ؟ اگر من سایه ها را ده برابر می کردم و قسمتهایی از تصویر را می بریدم برای این خوانندگان خاموش  تصویر به شدت مبهم به همان خوبی تصویر مبهم  اول جای حقیقت را می گرفت .
می خواهم بگویم  تا ندانیم در پشت پرده چه می گذرد همه چیز برایمان عادی است تلاشی برای آنکه بدانیم پشت پرده چه می گذرد نمی کنیم  اما کافی است گوشه ای از پرده کنار برود و ما دامن ردای بازیگری را از پشت پرده ببینیم آنگاه است که  همه ی حقیقت پشت پرده  برای ما همان گوشه ی دامن رداست . نه می خواهیم پرده کنار تر برود و نه می خواهیم بیشتر بدانیم .ما تنها می خواهیم کمی از چیزی که به ما می گویند حقیقت است به ما نشان داده شود .
محدودیت یعنی عادت دادن مردمان به اینکه کمی از حقیقت را بدانند و به آن راضی باشند . هر چه محدودیت بیشتر باشد مردم به حقیقت کمتری نیاز دارند . آنگاه است که می توان دروغ را به جای حقیقت به مردم نشان داد و راضی اشان کرد .

۲۰ مهر ۱۳۸۹

دو صد گفته ...

چهار ماه پیش : بیز بیز و بیزقولک با هم اختلاف نظر پیدا کردند ، بیزقولک کتاب امانتی  بیزبیز را خط خطی کرد . بیزبیز هم از دفتر خاطرات مدرسه بیزقولک صفحه ای که معلم کلاس اول برایش یادگار نوشت ؛ پاره کرد  .
امروز نشسته ام تا با وصله پینه کردن کاغذ ،  یادگار بیزقولک از معلم کلاس اولش را سرو سامانی دهم . معلم در یک روی کاغذ با لفظی شسته ورفته و کتابی یک صفحه را پر کرده است " هنگامی که دستان کوچک و لرزانت را در دست گرفتم و به تو نوشتن یاد دادم ..... و به یاد می آوری چگونه در روز اول مدرسه در جشن شکوفه ها ترسان  بودی و.... آموزگارت در گوشت زمزمه محبت خواند و ...."
بگذریم از این که  به خاطر رفتار همین معلم ناچار شدم امسال مدرسه بیزقولک را عوض کنم و بگذریم از این که همین امروز بیزقولک به من گفت : مامان خاخاری  معلم کلاس اولمان همیشه دفتر من را پرت می کرد  و می گفت : خیلی بد نوشته ای ،  ولی معلم امسال خیلی من را دوست دارد .چیزی که می خواهم بگویم این است ؛  در روی دیگر همین  کاغذ ؛  یک خط خرچنگ قورباغه از دوست صمیمی بیزقولک در کلاس اول نیز  وجود دارد که نوشته :
" بیزقولک ! خیلی ترا دوست دارم ، کوثر "
کاغذ را گذاشته ام جلویم و نمی دانم  کدام طرف  باید چسب را بچسبانم ، کدام طرف را فدایی طرف دیگر کنم . وقتی به مرور زمان چسب کارایی خودش را از دست داد و زرد شد کدام روی کاغذ لکه لکه شود؟ .بیزقولک با دیدن کدام  یادگاری نوشته ،  به یاد کدام دوران می افتد و دلش چه خاطراتی را می خواهد ؟

۱۹ مهر ۱۳۸۹

کسي که کار خودش را مي داند

از بعد ِ  پست قبلي عذاب وجدان گرفته ام . راستش را بخواهيد در عالم واقع آقاي خانه  مرد بسيار متعهد و مبادي آدابي  است .
سابقه نداشته است من يک اس ام اس بي تربيتي براي او بفرستم  او بعدش بلافاصله برايم اس ام اس نزند که : بي ادب . هيچ وقت براي من پيغام نامربوط نفرستاده است .وقتي مي رود سفر کاري دمار من را در مي آورد بس که بيست دقيقه به بيست دقيقه اس ام اس مي زند که حالا دم دروازه خروجي هستيم ؛ حالا توي اتوبانيم , حالا رسيده ايم به پليس راه ؛ حالا دم عوارضي  ؛ حالا .....من را خيلي دوست دارد , دخترها را خيلي دوست دارد . سگش را هم خيلي دوست دارد . گربه من را کم دوست دارد . اما مرغ و خروس هايش را بيشتر از گربه من دوست دارد  . با اينکه دخترها را خيلي دوست دارد اما اولها اينطور نبود يعني وقتي من زن جوانتري بودم هر بار که خبر باردار شدنم را به او مي دادم با ،  ناباوري انکار مي کرد ؛ مدعی می شد اغفالش کرده ام ؛ حيرت مي کرد , مي زد زيرش ؛ ترش مي کرد ؛ غصه مي خورد ؛  ؛  يبوست مزاج مي گرفت ؛ کم حرف مي شد ؛ احساسات مردانه اش مي رسيد به مرز صفر مطلق  اما آخرش نتيجه خوب بود  قاف را پیدا می کرد سي مرغ را می دید ! مي فهميد از ماست که برماست  . رضايت مي داد  ؛ آشتي مي شد . دخترها که به دنيا مي آمدند . عالم و آدم را از خانه امان فراري مي داد مي ترسيد بچه ها مريض شوند . بوسيدنشان ممنوع بود ؛ گريه کردنشان آخر دنيا ؛ پي پي کردنشان شاهکار عالم ؛ خنديدنشان بهشت برين . آقاي خانه مرد خوبي است . متعهد است . خودش از مردهاي  دو زنه بيزار است .  کنترل پايين تنه اش را خوب دارد . تعادل و تناسب را نيک مي شناسد . تقسيم کارش حرف ندارد . از وقتي ازدواج کرده ايم من موهاي او را کوتاه مي کنم او هم ناخن هاي دست و پاي مرا بدیش این است که نمی گذارد ناخنهای پایم را بلند کنم  از ناخنهای بلند پا بدش می آید می گوید شبیه بیل می شود  .  خلاصه اينها را گقتم که بگويم : آقاي خانه خطرناک نيست ؛ با انصاف است ؛ چيزهايي که دارد ؛ چيزهايي که داشته چيزهايي که آرزويش را دارد  به هيچ کرشمه اي نمي فروشد .
من هم البته کار خودم را خوب مي دانم .


۱۷ مهر ۱۳۸۹

کجکی ابروت نیش کژدم است چه کنم افسوس مال مردم است

بزک دوزک کرده ایم سوار ماشین شده ایم می رویم عروسی یکی از دوستانمان .
زن خواننده با لهجه ای شیرین می خواند : کجکی ابروت نیش کژدم است چه کنم افسوس مال مردم است زیم زیم زیم .
به آقاي خانه مي گويم : با اين طرح حمايت از خانواده ممکن است یک روز بروي بدون اجازه من زن دیگری بگيري هی تولید مثل راه بیاندازی ؟ اخم مي کند . جوابم را نمی دهد به اصطلاح از گفتگوی پایین تنه ای که منجر به تولید مثل مجدد باشد  خوشش نمی آید .مي گويم : آره جون خودت خيلي هم بدت اومد.
 مي گويد : اينها نسخه ی خودشان را پیچیده اند  عزیز من  . امروز يک نماينده رفته يک گهي خورده ؛  زنش فهميده ؛  توی سرش زده ؛  فردا مي آيد با چند نماينده ي مثل خودش مي نشيند فکرهايشان را روي هم می ریزند  چطور زن را ادبش کنند ؛  لايحه مي دهند . برچسب شرعی  هم مي چسبانند  تنگش ؛  هم زن را ادب مي کنند هم دست و بال خودشان را باز مي کنند .
من می گویم : راستی ها چطور است اينها برنامه ندارند براي اينکه پسرهاي بي زن با  دخترها بي شوهر بروند با هم مناسباتي داشته باشند تا فکرشان آزاد شود   . اما برنامه دارند براي مردهاي يک زنه که بروند يک زن ديگر هم اختيار کنند ؟
آقای خانه می گوید : اصلا این دو زن داشتن و سه زن داشتن مگر از عهده ما مردهای معمولی بر می آید . ما مردهای معمولی خیلی زور بزنیم بتوانیم  از پس یک زن بر بیاییم ؛ حرمسرا باز کردن فقط با حقوق نمایندگی و خوردن مال مردم جور در می آید .
ناگهان يک دختر  چسان فسان کرده با سانتافه اش مي پيچد جلويمان  آقای خانه ماشين را کنترل مي کند و می رویم در شانه خاکی جاده  پایش را می گذارد روی ترمز چرخی می زنیم و از خطر مي جهيم . بلافاصله  سرش را از پنجره بيرون مي کند و به دختر که  مشغول جمع و جور کردن خودش و ماشینش است  مي گويد : هي خوشگل ؛  وقت کردي يه نگاه به پشت سرت بنداز اين همه کشته مرده داری ؛  خودت بیخبری ؟ بعد  سرش را می آورد تو و در حالی که نیشش تا بناگوشش باز شده می گوید : دیدیش ؟ عجب تیکه ای بود  لامصب ؛ چه سرعتی می رفت .
سنگینی نگاه مرا که روی صورتش احساس می کند  ( نگاهم خیلی مهربان و ملوس است ) .
می گوید : بفرما ما مردهای معمولی  خیلی زور بزنیم با اجازه زنمون بتونیم یه متلکی   بیاندازیم و  ادامه می دهد اما لاکردار نماینده ها عجب حالی می کنن .
من   بک دستمال کاغذی بر می دارم  می دهم دستش می گویم : بیا مرد معمولی آب دهنت را پاک کن همینطور پیش بره تا لایحه رو تصویبش کنن از آب دهن شما مردهای معمولی و نماینده های مردمی سیل می برتمون .

۱۴ مهر ۱۳۸۹

چنان که افتد و دانی

من می خواهم سهم مرغ و خروس هایم را بفروشم این هم یک آگهی فروش است  و کاملا  جدی است . نه  کمی بیش دارد نه کمی کسر.
این مرغها و خروسها را بعد ازآنکه آقای خانه  شکست کاری اشان را خوردند ؛ خریدند.  سپس شروع کردند به پرورش ایشان تا امروز که همه اشان بالغه و الحمد الله رشیده  شده اند  ؛  اولش من بسیار مخالف بودم اما بعدش که دیدم ممکن است آقای خانه دپرس شوند دلشان هوای تجدید فراش کند  عاقبت رضایت دادم . مرغ و خروسها را یک روز دم غروب وقتی هنوز دو سه ماهی بیشتر نداشتند آوردند به باغ لواسان !  ما را می گویید چشم و چارمان شده بود این هوا گفتیم : آقا این همه مرغ و خروس به چه کار شما می آید ؟  گفتند : می خواهیم کاسبی راه بیاندازیم خودمان آقای خودمان باشیم  و گفتند : در کار دولتی امید پیشرقتی نیست  ممکن است روزی برسد که از ناچاری برای دریافت یک لقمه نان  مجبور شوند دست به هر کاری بزنند. خلاصه  مرغها حالا شده اند هفت هشت ماهه . از همان روزهای اول که ایشان مرغ و خروسهایشان را خریدند ؛ یعنی در واقع زیبا و کوکب و حشمت و فریدون و ارنست و جاناتان را  ما گفتیم : آقا جان حالا خریدید که خریدید به درک که  خریدید . اما لا اقل خیانت کار نباشید به جای اینکه هورمون بتپانید به  شکم ایشان در حد اشباع دو روزه هیکلشان را بکنید به قواره  بوغلطون . بیایید برویم در کار تغدیه ارگانیک این حیوانات زبان نفهم را ذره ذره چاقشان کنیم . بس است بس که ملت مرغ هورمونی خوردند زنها ریش و سبیل در آوردند و خشن شدند  و مردها به ماهیت و به هیبت تغییر کردند به  قواره برادران مقتدر که این چند روزه عکسشان را روی سر و کول دیگر برادران دیده ایم . ایشان گفتند : خوب و مرغ و خروسها  را ول کردند در باغ انگور ؛ اختر و کوکب و ستاره و تقی و نقی و دیگران هم  ( نام مرغان و خروسان آقای خانه ) نامردی نکردند   تا دیدند سفره باز است و قرار است ارگانیک تغذیه شوند زدند به ریشه  صاحبخانه .  آنچنان از در و دیوار و دار و درخت باغ بالا رفته اند  وخودشان را تغذیه کرده اند که نه تنها یک انگور بر شاخه های دم دست  نمانده است که گویی قلاب گرفته اند برای هم تا آن شاخه های بالایی که حتی لوبیای سحر آمیز هم به آن اندازه رشد نمی کند رفته اند و تا ته تاکستان را چریده اند وصف باغچه های  سبزی و صیفی جات از همه رقم را که قبلا در زمین بودند و حالا در شکم مبارک ایشان  هم بماند برای بعد باری اینها حالا برای خودشان مرغ و خروسهای باحالی هستند که صاحبشان عجیب به ایشان دل بسته ,  دست و بالش به فروختن اینها نمی رود .آنچنان به این شهین و مهین و پری و سمیرا وابسته است که انگار ,  نگار در میان آنها یافته . القصه  تصمیم گرفته ام به عنوان یکی از سرمایه گذاران سهم خودم را بفروشم . تا شاه عبداعظیم هم بیشتر بنزین ندارم اگر خریداری میانتان هست که مرغ و خروس با تغدیه ارگانیک  می داند که چه معنایی دارد بی معطلی برایم ایمیل بزند نا شرایط فروش را برایش بگویم . در غیر این صورت بروید از همین هورمونی ها بخورید انشاء الله  حالا که نشد کشف حجاب خواهران را ببینیم در این دوران  , شاید که تغییرات هورمونی کاری بکند با برادران چنان که افتد و دانی .

۱۳ مهر ۱۳۸۹

گوشت کوبیده کهنه ، لیموی تازه

رژیم گرفته ام ؛ شبها می نشینم یک قطعه نان تست بر می دارم یک لایه پنیر سفید فتا یا لیقوان یا از همین پنیرهای کوفتی که شاید تب مالت داشته باشند  رویش می مالم  ؛ دو برش گوجه فرنگی   رویش می گذارم و می خورم ، سیر نمی شوم .
یکبار دیگر یک قطعه نان تست بر می دارم تند تند همان چیزها را رویش می مالم هُلُپی می اندازم بالا، سیر نمی شوم .
 بدمصب معده ام بدجوری گشاد شده است . یک قطعه دیگر با همان مخلفات می چپانم توی حلقم  ؛ افاقه نمی کند .
آخرش می گویم گور بابای رژیم و اینها ،  تیریپ فرنگی آمدن ،  باربی بازی ، گور بابای اینکه آقای خانه دلش بخواهد من را با یک انگشت بلند کند ببرد بالای سرش دو دور بچرخاند ، بندازد هوا باز بگیرد.
اصلا مادر،  باید یوخده گوشت به تنش باشد تا وقتی بچه ها بزرگ می شوند او باز هم از آنها بزرگتر باشد .؛ مگر من چند سال دیگر زنده می مانم . نخورده بمیرم و آرزو به دل باشم بدتر است یا بخورم و چشمم به لقمه دیگران نباشد ؟
می روم گوشت کوبیده را از یخچال بر می دارم ،  یک تکه حسابی نان سنگک هم  گرم می کنم . گوشت کوبیده ها را می گذارم لای نان بزرگ ؛  یوخده آب لیموی تازه می چکانم رویش  و .....
گاز آخر را که می زنم آقای خانه  سر و کله اش پیدا می شود ؛  می گوید : نامرد همه گوشت کوبیده ها رو خوردی ؟
او هم رژیم گرفته است .

۱۱ مهر ۱۳۸۹

یک نهنگ تنها ؛ خوابيده در گهواره

به اصرار دخترها مي برمشان استخر ؛ قرار بود امروز با دوستهاي جدیدشان و مادرهاي دوستهايشان توي استخر وهنگام شنا آشنا شوم .مايوهای  گل گلي امان را پوشيده ايم  ومن هي سعي مي کنم شکمم را بدهم تو که آنها نفهمند چقدر دنبه آورده ام صورتم کبود شده است از فشاري که به خودم مي آورم  . بد مصب شکم بي پيري است هي فراخ تر مي شود . الحمد الله مادرهای دوستهاي دخترها هيچ کدامشان شنا کردن درست و حسابي نمي دانند یا اگر می دانند چیزی بروز نمی دهند . همه کپه شده اند در قسمت کم عمق استخر .مي خواهم بچه ها پيش دوستهايشان و پيش مادرهاي دوستهايشان سر بلند شوند اين است که مي روم در قسمت عميق استخر و آن جوري که همه بتوانند ببينند و بشنوند  خودم را يک جور خوبي شالاپي مي اندازم توي آب تا صدايش هفت استخر آن طرف تر هم برود. فکر مي کنم نصف آب استخر بيرون مي ريزد   . مادرهاي دوستهاي دخترها و دوستهاي دخترها اولش کمي نگاهم مي کنند . من سعي مي کنم خودم را بزنم به کوچه علي چپ  ونشان دهم  اين همه هنر نمايي فقط قطره اي است از دریای بیکران توانمندی های  من  که از انگشت کوچک دست راستم خیلی ناغافلی ریخته شده است در این استخر زپرتی . شنا می کنم قورباغه اي , کرال پشت ؛ کرال جلو ؛ پروانه اي ؛ شيرجه ؛ زير آبي ؛ سگي ؛ فکي ؛ يک طرفه ؛ يک دست ؛ دو دست ؛ بي دست کسی حواسش به من نیست . مجبور هستم هنر نمايي را بيشترش کنم مثل زير دريايي نفس مي گيرم مي روم زير آب  ؛ يک ساعت بعد مي آيم بالا ؛  نامردها سرشان گرم است . مثل دلفين پشتک وارو مي زنم نيم متر خودم را از آب پرت مي کنم بالاتر دوباره شيرجه مي روم دستم را می زنم کف استخر ، بالا می آیم در جا چرخ می زنم ( ای کاش توپ داشتم سر دماغم می چرخاندم ) اما  دريغ از يک توجه کوچک . نگاه مي کنم , من اينجا در قسمت عميق استخر با اين همه هنرنمايي چقدر تنها هستم . ولي آنها در آن قسمت کم عمق با هيچ هنري با هم بازي مي کنند توي سرو کول هم مي کوبند , بچه هايشان را آب مي دهند . جيغ مي کشند ورجه  وورجه می کنند . بچه های من اما ؛ تنها هستند مثل خود من .  یادم به ایرانی بودنمان افتاد و اینکه در گهواره تمدن زندگی می کنیم  و از این گهواره فقط بلند پروازی های بی حاصل نصیبمان شده است . احساس می کنم مثل  نهنگی هستم خوابیده درگهواره وسط اقیانوس بی کران . موج مرا به هر کجا که می خواهد می برد.

۹ مهر ۱۳۸۹

دسته چهارم

 از خودم می پرسم : موبایل خریدن برای بیزقولک یعنی آنقدر مهم است که من روزها در مورد آن بنویسم و به دقت نظرات دیگران را بخوانم تا ببینم چه باید کرد؟ به خودم جواب می دهم : موبایل خریدن برای بیزقولک مگر  مسئله بنزین است که بتوان سرشلنگ را در آورد از این شیر به آن شیر کرد جای واردات صادرات عوض شود تا مشکل حل گردد ؟ موبایل خریدن برای بیزقولک مسئله اعطای آزادی هایی است که  من و آقای خانه نمی دانیم چه وقت ؛ چه طور ؛  با چه مناسباتی به چه طریقی ؛  به چه کسی با چه ظرفیتی  بدهیمش تا از آن چه  استفاده ای بشود ؟ مسئله موبایل  برای بیزقولک یعنی  تنش در حکومت مطلقه ی ما ؛  کسی آمده . چیزی خواسته  که ما قبولش نداریم و او کوتاه نمی آید و مدام خواسته اش را به اشکال مختلف  مطرح می کند . متاسفانه بیز بیز در این میان نقش روشنفکران جامعه را کمپلت بر عهده گرفته است . یک کینه ی عمیق و دیرینه از تمام  " نه " گفتن های من و آقای خانه به دل گرفته است و قصد دارد با کمک این پارتیزان کوچک فضا را برای خودش کمی بازتر کند بطوریکه  هر وقت قرار است اوضاع آرام شود با یک جمله "چطور شد بیزی ؟ یادت رفت دلت چی می خواست ؟ من یک پیشنهاد جدید دارم !"  بیزقولک را دوباره هوایی می کند .آدمها  برای رسیدن به رویاهایشان چند دسته هستند . دسته ی اول آنهایی هستند که  اگر بگوییم :  نه  ؛  می گویند : چشم . دسته ی دوم را  باید بزنیم توی سرش و بگوییم :  نه ؛   تا او بگوید : خوب ؛ دسته سوم کسانی هستند که می گویند : ما رویایی داریم و رویا برایشان همه چیز شده است و با آن زندگی می کنند . برای این دسته مرگ بهتر از فراموشی این رویاست .
خریدن موبایل برای بیزقولک از نظر من که مادر  خانواده  هستم  یعنی به دست آوردن ابزار آزادی پیش از موعد مقرر خوشبختانه من دیکت اتور منصفی هستم  زیرا دیکتاتورهای دیگر  آزادی را بل کل و برای همه زمانها  ممنوع کرده اند اما من برایش موعد گذاشته ام . در هر صورت تصمیم گرفته ام همانطور که برخی از دوستان راهنمایی ام کردند صبور باشم و بگذارم بیزقولک برای رسیدن به رویایش پیش از موعد مقرر  تلاش کند  .دنیا را چه دیدید شاید هم بتوانم  شرایطی بوجود بیاورم تا او بتواند از طریق اینترنت نقاشی هایش را به بعضی شکاکان اینترنتی بفروشد . هرچند  ساده تر این است که من دست توی جیبم کنم و برای او یک موبایل بخرم اما راستش خیلی دوست دارم او از دسته  سومی ها  باشد .

ته نوشت : دست چهارمی هم وجود دارد . دسته چهارم روشنفکران جامعه هستند .