۱۴ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مردان بزرگ

فردا قرار است برويم شيراز،  با دونفر از همكاران كه مرد هستند.
چند روز پيش مدير بزرگ ما را خواست و گفت:  بايد بخش عمده اي از جنسهاي توي انبار مانده امان را بفروشيم.
 گفت: ديگر هيچ كارخانه اي تمايلي به خريد جنس با اين قيمتهاي سرسام آور را ندارد.
گفت: فروشمان از نصف هم كمتر شده، وضعمان  خراب است، اگر اينطور پيش برود ورشكست مي شويم. در بين كارمندان گشته ام شما را پيدا كرده ام كه همه اتان  از بهترين و معتمد ترين و شكست ناپذيرترين كارمندانم  هستيد. مي خواهم برويد شيراز جنسها را آبش كنيد و بياييد!
من گفتم: آقا منهم  از بهترين و معتمد ترين و شكست ناپديرترين كارمندانتان هستم؟
گفت: نه شما انباردار هستي ! از جيك و پوك اجناس توي انبارها خبر داري.
گفتم: ها( و يك جور غريبي سرتكان دادم، مرتيكه الدنگ!)
گفت: سه روز ديگر بهترين لباسهايتان را مي پوشيد، گران ترين عطرهايتان را مي زنيد وبا آراسته ترين آرايش مو و چهره، راهي مي شويد. مي خواهم با خبرهاي خوب بر  گرديد. هر كدام از شما بتواند بهتر و موثرتر واقع شود مديريت بخش فلان شركت را به او مي دهم. آقاي جيم و آقاي لام سراپا گوش شدند. شق و رق نشستند و نفسشان را توي سينه حبس كردند.اينها هر دو از مديران سطح بالاي شركت هستند اما مديريت بخش فلان در اداره ما چيز ديگري است. خيلي ها براي گرفتن اين پست سرو دست مي شكنند. و آدم مي فروشند و برده آزاد مي كنند.
گفتم: آقاي رييس لزومي دارد كه من هم بهترين لياسهايم را بپوشم و گران ترين عطرم را بزنم و آراسته ترين آرايش مو و چهره را داشته باشم. يا من فقط انبار دار هستم و از جيك و پوك اجناس خبر دارم!؟
نگاهي به من كرد و گفت: مي خواهي شانس خودت را امتحان كني؟
يك آن شك كردم. راستش من آدم زياد!  قدرت طلبي نيستم، مضافاً آنكه براي مدير بخش فلان شدن بايد تمام زندگي ام را تنها و تنها روي دو چيز متمركز كنم، كار و كار. بنابراين اگر بخواهم مدير بخش فلان شوم نه ديگر مي توانم  به بيزبيز و بيزقولك برسم،  نه آقاي خانه را سرويس دهم  و نه حتي ديگر مي توانم وبلاگم را بگردانم.
به همين خاطر به رييس بزرگ گفتم: خير من فقط يك انبار دار هستم كه تنها شانس زندگي ام خبر داشتن از جيك و پوك انبارهاي شماست.
رييس بزرگ چشم غره اي به من رفت و دوباره به مردانش نگاه كرد. گفت: يادتان باشد روي شما حساب باز كرده ام، برايتان در هتل فلان جا رزرو شده است . قرار ملاقات هايتان هماهنگ شده. سر قرار برويد، با حوصله باشيد و از رو نرويد.
بنابراين فردا ما راهي شيراز مي شويم. من دوباره كيف به دست خواهم بود و نقش ملا بنويس ها را بازي مي كنم.
شايد هم دلم بخواهد شانس خودم را امتحان كنم.
بايد ببينم هواي شيراز چقدر با مزاجم سازگار مي افتد.

ته نوشت: بابك جان مي روي يك جايي كامنت مي گذاري كه من حتي خودم ديگر از آن خبر ندارم! من ايميلم را نوشته ام و آدرس صفحه فيس بوكم را چند بار داده ام. با اين حال اين آدرس صفحه هر وقت مطلب جديد بگذارم آنجا هم منتشرش مي كنم.  
 http://www.facebook.com/kharkhasak7

۶ نظر:

bahar گفت...

سلام. من شیرازی هستم. خوش حال میشم اگه وقت کردید و براتون امکان داشت یه وقت که میتونید بگید بیام ببینمتون. مایه افتخار من هست.

بابک گفت...

ممنونم که اختصاصی و سبز پاسخ نوشتی
ولی منظور من چیز دیگری بود. اینکه وقتی شما پست جدید میگذاری، اتوماتیک برای من ایمیل بیاید. کاری که با وبلاگ علیرضا رضایی و نسوان مطلقه کرده ام. علیرضا با بلاگ اسپات گوگل می نویسد، بنابراین این کار شدنی است. شما همانجا نزدیک مشترکین، یک قوطی کوچولو موچولو میگذاری، خلق الله همیشه در صحنه ایمیلشان را وارد می کنند و جل الخالق، بقیه کارها بوسیلۀ تکنولژی استکبار جهانی اتوماتیک پیش می رود
من فیس بوکی نیستم یعنی راستش از محیط و شرایط فیس بوک خوشم نمیاد
کامنت برای نوشته را جداگانه می نویسم. سفر خوش

بابک گفت...

اگر قول بدهی که این وبلاگ را تعطیل نکنی، شانست را امتحان کن، چرا که نه؟ نه اصلا بترکون و آن مردان شرکت را بزن کنار بگو بگذارید باد بیاید. بیز بیز و بیزقولک را میتوان دست آقای خانه سپرد، ولی وبلاگ مسئله ای حیاتی است.
و از شوخی گذشته هوای شیراز خیلی خوب است. مردمش هم در مهمان نوازی شهرۀ آفاق. دست کم شصتاد سال پیش اینطوری بود

24 گفت...

:) ما هنوزم میخونیمتونا!!
فقط از تو گودر البته

کیقباد گفت...

چرا بی خبر ؟!
کاش قبلش خبر داده بودین گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم !

ناشناس گفت...

خار گل محمدی
به شهر ما خوش آمدی