۱۸ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

خسته و كوفته از شيراز رسيده ام، آقاي خانه آمده نيامده برايم اس ام اس دادند،‌ آمدي خبر بده بيايم دنبالت با هم برويم، سالگرد سميرا!
سميرا يكي از بستگان ايشان است كه سه سال پيش به رحمت ايزدي پيوسته اند. برايشان اس ام اس دادم، نه مي خواهم بيايي دنبالم، نه مي خواهم نيامده مرا ببري سراي اهل قبول!
امروز صبح پرواز داشتيم دو دقيقه دير مي رسيدم طياره را از دست مي دادم . دور  و بر فرودگاه شيراز را هم كنده بودند نمي دانم براي چه كاري؟ تاكسي بي معرفت مرا يك فرسخ دورتر از فرودگاه پياده كرد با ساك و كيف و چمدان و كيسه خوراكي  تو راهي! دوان دوان خودم را رساندم به در ورودي و باجه  بليط چك كني ! و همانطور دوان دوان بازرسي خواهران و در خروجي و چك نهايي و سوار اتوبوس شدن و رفتن تا دم  پله هاي  هواپيما! و سوار شدن و پيدا كردن صندلي و نشستن و بستن كمربند.
آهان آن دو تا همكاران مرد هم دنبالم مي دويدند خوب!
اما نفس تنگي گرفتم سينه ام گز گز مي كرد تا خود تهران سرفه كرده ام، دويدن آن هم با آن همه بار و بنديل و استرس مرا از نفس انداخت.
و اما در شيراز،  پيش آمد كه بروم تخته ي  جمشيد!  اما نرفتم. دلم نمي آيد تخته جمشيد خاطرات كودكي ام را طور ديگري ببينم.
مادرم زنگ زد اصرار كرد بروم شاه چراغ،
 رفتم گفتند : بايد چادر سرت كني،
گفتم: چادر ندارم !
گفتند: از بيرون كرايه كن سرت كن بيا تو
گفتم: چادر كرايه كنم!؟
و بي خيال شدم، از همان راه دور براي جناب شاه چراغ پالس فرستادم. گفتم : مادرم چنين گفته و چنان و اين ده هزار توماني را هم ( ده هزار تومان را از همان دور نشان گنبد و بارگاهشان دادم) فرستاده كه بياندازم داخل ضريح با اجازه مي خواهم بگذارم توي جيبم از طرف شما بدهم به يكي از  گداياني كه دور و بر حرمتان پراكنده اند.
احساس كردم ايشان موافق بودند پول را توي جيبم گذاشتم و روي برگرداندم.
آرامگاه سعدي را بسته بودند! تعميرات بود گويا. حافظيه شلوغ بود از خيرش گذشتم بوسه كذايي كه نذرشان كرده بودم از راه دور حواله شد.
مي خواستم خريد كنم نمي دانستم كجا بروم ازيك خدمه هتل كه تصادفا مشهدي بود پرسيدم،
گفت : سر دوزك ! خيلي چيز دارد و قيمتها مناسب است!
با مكافاتي رفتم سر دوزك عين همين دور و بر  شابدول عظيم خودمان بود. قيمتها هم البته ارزان ولي كيفيتها پايين.
 برگشتم هتل  به يارو گفتم: برادر سر دوزك هم شد جا! خودمانيم مشهدي بازي درآوردي ها.
 گفت : والله كارت ملي اتان را كه ديدم فهميدم اصفهاني هستيد. فكر كردم سر دوزك برايتان انتخاب مناسبي باشد. اگر تهراني بوديد مي گفتم برويد عفيف آباد خريد كنيد.
شيراز بهشت مردان است! به اندازه تمام شهرهاي ايران و بوتيكهايش لباس مردانه فروشي  دارد. يك خيابان به چه درازي ! هر چه مي رفتم پيراهن و كت و شلوار و زيرپوش و كفش و جوراب مردانه مي فروختند. دو حالت دارد يا مردهاي شيرازي خيلي اهل سرو وضع خودشان هستند. يا زنهاي شيرازي مشكل پسندند
سقرشيراز برايم  دست آوردهاي خوبي داشت. توانستم براي قسمتي از اجناس انبار شده امان، خريدار خوبي پيدا كنم. آن هم نه از بين تجاري كه رييس بزرگ آدرسش را داده بود يا مردان ِ رييس دنبالشان بودند.مشتري خوب را با رابطه و توسط يكي از دوستان دوران دانشكده ام پيدا كردم.
تا ببينيم عكس العمل رييس بزرگ  چه خواهد باشد! شايد هم قسمت شود از انبار بيرون بيايم و هوايي تازه كنم!




۱۲ نظر:

دنیا گفت...

وااااای ، مردم از خنده چون شیرازی هستم! اون خیابون به اون درازی که لباش مردونه داره همش، خیابون زند هست. اما دوزک رفتنت دیگه کشته! اونم با اون ادرس دادنش :)))

شیرازی گفت...

چرا به این زودی تشریف بردید؟کاش یه چن روزی بیشتر در خدمتتون بودیم...

یکه نویس گفت...

ببینیم قسمت میشه مدیر فلان بشی

کیقباد گفت...

فکر کرده می خوای واسه چهارشنبه سوری ترقه بخری اینه که بهت آدرس سر دوزک داده !

ناشناس گفت...

"تخته جمشيد"؟؟
بیز بیز میاد می‌خونه یاد می‌گیره، اون‌وقت نمره‌ی دیکته‌اش کم میشه.
حالا "اهل قبول" رو آدم نمی‌فهمه شوخی و جدی‌اش رو

مهگل گفت...

ایشالا
روز زن هم مبارکت

پری گفت...

ااااااااااااا سردوزک !!! آخه آنجا هم شد جا ! چیزی نخریدید که الحمدلله ؟!

خوش رفتید به شیراز !

مجنون فیلسوف گفت...

رسیدن به خیر.
واسه آقای خونه سوغاتی نخریدید پس؟
از اون خیابون درازه؟
ایشالا نظر رئیس بزرگ هم مساعد خواهد بود و طی حکمی، خواهر خارخاسک هفت دنده را مفتخر به ارتقا به درجه یا درجات بالاتر خواهند کرد.
موفق باشید.

قاصدک گفت...

تازه می فهمی من بیچاره هر هفته چی میکشم با این شیراز رفتن هام. فرودگاهش دورترین جای دنیاست. باید از کار و زندگی بیوفتی تا برسی به پرواز. شهرش هم که گل و بلبل...مردمش هم که راحت...ریلکسسس...(بقول خودشون عامو ولش کن)!

ناشناس گفت...

یک شیرازی :
از خوانندگان ساکت وبلاگ شما هستم . خواستم بگم سر دوزک را خوب آمدید . با تشکر و ممنون از سفرنامه ی شما ...

سحر گفت...

شیراااااز! باورت میشه سفر به شیراز برام شده یه آرزو؟ هیچ وقت قسمت نشده برم تو اون شهر و "تخته جمشید" و حافظیه و ... رو ببینم.
ایشالا بطلبه ما هم یه سفر بریم اونجا :)

سنی گفت...

خارخاسک جان اطراف فرودگاه رو برای مترو خراب کردن.
سر دوزک دیگه آخرش بوده هاااا...
اینبار رفتی شیراز کتلت،بستنی فالوده پشت زندان، آش سبزی و آش کارده رو حتما امتحان کن:-)