۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بخشش لازم نيست اعدامش كنيد

تا روز ششم  نوروز باستاني سال 91،‌ كشيك اجباري هستم در فروشگاه، از 10صبح تا 9 شب! اين حكم اعدام من است بدون محاكمه.
ليست كشيكها را كه مي بينم تعجب نمي كنم! من جفتك پرانده ام بالادستي ها هم لگد زده اند اين به آن در.
رييس بزرگ امروز مرا خواست دفترش، با قيافه حق به جانب گفت: خوب ماجرا چه بوده است؟
من هم با لبخند گفتم: كدام ماجرا؟
سينه اش را صاف كرد و گفت: همين كه مشتري ها را پرانده اي!
گفتم : همان مشتري هايي كه  براي به دام انداختنشان خودم دان پاشيده بودم؟
گفت: مگر قرار بود كس ديگري دان بپاشد؟ من به شما اعتماد كرده بودم و فرستاده بودمتان شيراز تا ماموريتي را انجام دهيد. بنابراين، اين كه چه كسي دان پاشيده باشد مهم نيست . اين كه شما كار را چطور به سرانجام رسانده باشيد ارزش دارد.
گفتم: شما مرا نفرستاده بوديد شيراز تا مشتري پيدا كنم، مرا فرستاده بوديد كه ليست بدهم و موجودي را سبك سنگين كنم. آن آقايان رفته بودند مشتري پيدا كنند.
گفت: فرقي نمي كند كه چه كسي قرار بوده چه كاري انجام دهد. مهم اين است كه چه كسي به وقت ضرورت چه توانايي هايي از خودش بروز داده است.
گفتم: آقا چطور است وقتي از شيراز آمديم كسي از من نخواست گزارش توانايي هايم را بدهم. ولي وقتي داستان مشتري ها منتفي شد. توانايي هاي من هم قابل ارزيابي شدند؟
گفت: شما فكر مي كنيد كه هستيد كه براي من خط مشي تعيين مي كنيد؟
گفتم:  شما همين الان گفتيد كه هر كس بايد بتواند به وقت ضرورت توانايي هايش را بروز بدهد.
گفت: بروز توانايي ها وقتي قابل ارزش است كه مفيد و موثر باشد نه آنكه باعث ترمز و عقب گرد شود.
گفتم: اگر در ارزيابي توانايي ها دچار محاسبه اشتباه شويم ناچار بايد گاهي عواقب ترمز و عقب گرد را هم بپذيريم.
گفت:  حرف آخر شما همين است!
گفتم: نه،‌ راستش را بخواهيد براي من حرف آخري وجود ندارد.
سرش را با تاسف تكان داد و گفت: اين نتيجه اعتماد من به شماست؟ باشه ! از امروز به بعد روش ديگري پيش مي گيرم.
گفتم: البته من عادت كرده ام مدتهاست كه روشهاي ديگر،  ديگران راتجربه مي كنم.
و به اين ترتيب بحث بي سرانجام خاتمه پيدا كرد. چند بار رفتم زنگ بزنم به مشتري هاي شيرازيمان تا دوباره بپزمشان! اما پشيمان شدم. فكر كردم بهتر است اوضاع به همين منوال باشد. در هر صورت من براي ارتقاء پست هنوز آمادگي ندارم، هر چند توبيخ شدن هم با مزاجم سازگار نيست. بايد يكي دو روز بگذرد ببينم چه مي شود. شايد اگر واسطه بفرستند خام شوم.

۵ نظر:

ناشناس گفت...

راهتو معلوم کن
اون کاری که تو شیراز کردی.....
یا این راهی که تو این پست رفتی (بی تفاوتی)....
هر کدوم اسبابو رفتار خاص خودشو میخواد و سود و ضرر خودشو داره
اما یکی در میون یکی از اینو یکی از اون فقط ضرر خالیه.
تو این ماجراها باس حرف طرفه مقابلتم شنید نمیشه یه طرفه به قاضی رفت، در هر صورت تو متعهدی به صاحب کارت، اما کف و سقف این تعهد بسته به توافق دو طرف هست.
سال خوبی داشته باشی، نمی دونم دو ساله کمتر یا بیشتر اما مشتریه داستانهاتم. اینم اولین کامنتم بود.

مهگل گفت...

هاهاها
چقدر پرروئه مرتیکه.

Sepideh گفت...

be nazare man ke khub kardi .. adamhaye ghadr nashnas ro bayad adab kard ... good one
happpy new year
Sepideh

ناشناس گفت...

سلام خانوم، چندين وقته توشته هاتونو ميخونم، شايد يه دوسالي از شما كوچكتر باشم ولي توي كارم چندين بار تو شرايط مشابه شما بودم. باتوجه به لذتي كه از نوشته هاتون بردم دوست دارم خوندن دوتا كتاب كه خوندنشون باعث شد شرايط مشابه براي من بصورت بهتري تغيير كنه، بهتون معرفي كنم: اوليش "اصول و فنون مذاكره" ترجمه دكتر مسعود حيدري از انتشارات سازمان مديريت صنعتي و دوميش"چگونه بر رييس خود مديريت كنيم؟" ترجمه احمد رضا اشرف العقلايي از انتشارات موسسه ايران، ضمنا سال نو رو به شما، آقاي خونه، بيز بيز و بيزقولك تبريك ميگم و براتون سال شاد وپر از سلامتي رو آردو ميكنم.

مریم گفت...

قربان شکلت! برای ما زنان نازنین این سرزمین هیچ وقت فرصت برای ارتقاء شغلی نیست!
شنبه رفتم اداره. بچه ها گفتند معاون پشتیبانی عوض شده. پرسیدم: جانشین کیست؟ اسم یکی را بردند که در بلژیک دکترای مربوط به بازیافت زباله گرفته! با خود فکر کردم، به آن یکی یک سال-یک سال و نیم طول کشید تا فاینانس یاد دادیم (خوبیش این بود که مالی چی بود قبلاً) خدا می داند به این یکی چند سال طول می کشد اعتبار اسنادی یاد بدهیم!!!

و همچنان ما سر جای خود هستیم. و آن بالایی ها تغییر می کنند!