۲۵ اسفند ۱۳۹۰

دلم براي غارمان تنگ شده است

وقتي خانه تكاني عيد شروع مي شود مدام با خودم مي گويم اكوان ديو اين خانه كدام است؟
 تميز كردن كابينت ها؟
درآوردن و شستن و آويزان كردن پرده ها؟
شستن و رُفتن فرشها و مبلها و صندلي ها؟
گردگيري و شستن ديوارها و كف ها و سقف ها و ...؟
هر خان را كه پشت سر مي گذارم فكر مي كنم، اي داد بيداد خان بزرگ هنوز مانده است. امروز به اين نتيجه رسيدم كه خان بزرگ خود ما هستيم، ما آدمها!  نانمان نبود آبمان نبود چطور شد كه غارمان  را ول كرديم و آمديم دشت ساكن شديم ؟
توي دشت آدم  بي سرپناه  است معلوم است كه به فكر خانه ساختن مي افتد. بعد از خانه ساختن هم معلوم است كه دنبال اختراع چرخ و كوره و ماشين و يخچال و مايكروفر و اينها مي رود.
ما داشتيم توي غار با چند برگ  آويزان به آنجايمان كه اصلا و ابدا هم بخاطر ستر عورت نبود، چون ما عورت مورت توي غار حالي امان نمي شد و فقط من باب زيبايي آويزانش كرده بوديم زندگي مي كرديم . نهايتاً مقداري چوب براي سوزاندن داشتيم و چند تكه پوست حيوان شكار شده اي هم از در و ديوار غارمان آويزان بود.
كدام شير پاك خورده اي اول به فكرش رسيد كه غار را ول كنيم و برويم دشت صفا كنيم؟
آدم و حوا اول هوايي شدند؟ از اين كه جلوي چشم بقيه با هم بروند آن پشت مشت ها خوششان نمي آمد؟ جيله پيله هاي ديگران موي دماغشان بود؟ شيطان گولشان زد؟
 نمي دانم ! فقط اين را مي دانم كه هر كه بود كار اشتباهي كرد. همانجا توي غار مي ماند. باور مي كرد كه آنجا بهشت است. بهشت بي دردسر و دغدغه يك تكه گوشت شكار مي خورد و هزار تكه گوشت شكار شكر مي كرد.
چرا ما را به اين حال و روز انداخت؟ من هنوز خانه تكاني نكرده ام، دست تنهايم، آقاي خانه صبح مي رود شب مي آيد. من صبح مي روم عصر مي آيم. كسي كه مي آمد خانه امان كمك مي كرد مريض شده است. من دست بردم آشپزخانه را تميز كنم، كل خانه را به گند كشيده ام. اين است حال و روز من و به همين خاطر است كه ياد غارمان افتاده ام.

۲ نظر:

مهگل گفت...

دست نزن به هیچی.هفته دوم عید اگه خونه ای بگو کارگر بیاد سر فرصت با خیال راحت.نشد هم بعد عید.کی واجب کرده حالا؟مشکل از دشت نیست مشکل از پیروی از قوانینیه که میشه پیروی نکرد.

محسن گفت...

صعب روزی, بوالعجب کاری,پریشان عالمی!