۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فیس بوکی ها(10)

با وجود آن همه نشانه و اشاره ای که آقای خانه هر روز بیش تر از روز پیش به من نشان می داد،‌ باور نمی کردم که او واقعاً علاقه ای به من داشته باشد. تربیت من و تجربه ای که از عشق و عاشقی خواهرهایم به دست آورده بودم می گفت: " مردی که زنی را دوست دارد باید بتواند بدون حاشیه رفتن صاف و مستقیم چشم در چشم زنی نگاه کند و بگوید، من شما را دوست دارم و درجا از او خواستگاری کند!"
تربیت آقای خانه اما با وجود هشت شارلاتانی که بزرگتر از او راز و رمز زن های نژادهای مختلف را در آورده بودند می گفت: باید آرام آرام میخ را بکوبی و خوب مراقبش باشی تا یک وقت قبل ار فرورفتن به دیوار کج نشود!
عکس های بیست سال پیش آقای خانه نشان می دهند که او برای استاندارد های آن سال ها جوان خوش تیپ و خوش قیافه ای بود،‌ سبیل کلفت، چهار شانه، بلند بالا! اگرچه برای ذائقه ی دخترهای این دوره و زمانه شایداصغر قاتل!
او پسر جوان مغرور تودار و کم حرفی بود که دخترها زود عاشقش می شدند و همین موضوع مرا بیشتر به شک و گمان می انداخت.
بخصوص از وقتی یکی از دخترهای گروه ما از او خوشش آمد شک و گمان من بیشتر شد، و بیشتر به این فکر افتادم به جای تفسیر اشاره هایی که از او می بینم بهتر است سرمایه گذاری ام را روی پسرهای جا افتاده با سن و سال بیشتر از خودم متمرکز کنم، نه یک پسر جوان به سن و سال خودم که جسارت حرف زدن بی حاشیه و بی پرده را ندارد.
یکی از این روزها در دفتر خاطراتم نوشتم: " از کلاس خانم دکتر.... جیم زدم تا بروم دانشگاه شهید بهشتی برای پیدا کردن نقشه! بعد از ظهر که آمدم دیدم مریم دارد با آب و تاب و هیجان ماجرایی را تعریف می کند ظاهرا وقتی برای ارائه کار دور میز جمع شده بودند آقای .... پایش را به پای او می زده!
احساس احمق شدن دارم. اشتباه کرده ام و برداشتم غلط بوده است. متاسفانه احساسم به من دروغ گفته است. نمی دانم چرا این قدر غمگین هستم."
بعدها آقای خانه در سر رسیدش چنین نوشته بود:
" دختر کوچولو خودش را به در و تخته می کوبد تا به من بگوید پسر بچه هستم و هنوز دهنم بوی شیر می دهد. مثل سرطان در بعضی امور زندگی پیشرفت چشم گیر داشته ولی در دریافت های عاشقانه عقب مانده است، هر روز کاری می کنم تا بفهمد چقدر دوستش دارم و او هر روز با یک حرکت عجیب ناامیدم می کند.
چهار شنبه برای آن که بفهمانمش منظورم چیست وقتی جز خودم و خودش کسی توی کلاس نبود روی تخته قلب تیر خورده کشیده ام! بعد برگشتم و مستقیم به چشمهایش نگاه کردم، فکر می کردم این دیگر نشانه ای است که دختر بچه های دو سه ساله هم می توانند معنایش را بفهمند. فکر کردم این طنزی می شود که بعدها بتوانیم با هم به آن بخندیم. اما او با چشمهای از تعجب گشاد شده به قلب نگاه می کند و هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. نیم ساعت بعد می آیم می بینم دوستانش را به کلاس کشانده تا در مورد قلبی که کشیده ام خنده و شوخی راه بیاندازد.
می خواستم بگویم: تو اگر دختر باهوشی بودی نشانه های عمیق تر را می گرفتی اما حیف، آن قدر در نشانه شناسی عاشقی خرفت هستی که حتی معنای کودکانه ترین نشانه ی عاشقانه را هم نمی فهمی.
کارهای احمقانه ای می کند که هیچ تفسیری برایش ندارم چند روز پیش هم دوستش مریم را فرستاده بود تا از من تکه سفال قدیمی بگیرد. به مریم گفتم: فقط یکی آورده بودم برای خانم ... برو ازش بخواه مال خودش را به تو بدهد. "

۵ نظر:

نوروتیک گفت...

من هم طرز فکری شبیه آقای خانه داشتم. ولی افسوس که تجربه های همه تلخ تغییرم دادند، شاید هم هیچ وقت اونقدرها آدم احساستی نبودم.
به هر جهت این مطلبت بیشتر من را به یاد این چند بیت انداخت،

«قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ»

ناشناس گفت...

آیا زنهای دوم فریب خوردند؟ نظر شما چیست؟
http://zanhe2.blogfa.com/

ناشناس گفت...

به شدت زرد و خاله زنکیسم
حکیات یک عشق و عاشقی معمولی بین یک پسر معمولی و یک دختر معمولی
شادباش برای سقوط به قهقرای بلاگ نگاری
احتمالاً دو سه ماهی سر نخواهم زد تا بلکه با کاشف به عمل آمدن موضوعی نوین (یا بلکه اصابت جسمی سخت بر سر نویسنده وبلاگ سابقاً محبوب خویش)، پایانی برای این سریال کـــــــــش دار و مزخرف رقم خورده باشد

گنجفه گفت...

جالبی

Fariborz Soroush گفت...

سلام
فکر کنم حدود ۵ سال بیشتر هست که شما رو میخونم....ولی این داستانا خیلی فوق العاده است....
راستش دوسال پیش وضعی مثل آقای خانه داشتم...ولی خوب به سکوت و منتفی شدن انجامید...
جالبه .... منتظر قسمتهای بعدی هستم...
واکنش بیزقولک البته این وسط باید بامزه تر باشه:))