۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فیس بوکی ها(6)

درست از روزی که آقای خانه تصمیم گرفت حرف دلش را با من در میان بگذارد تا روزی که جداً تصمیم گرفت حرف دلش را با من در میان بگذارد6 ماه دیگر هم گذشت. در این فاصله البته اتفاقی افتاد که در این خویشتن داری موثر بود.
آقای خانه و دختر شیرازی و فردین دوست آقای خانه یک تحقیق گروهی داشتند در مورد هنر دوران صفوی، هنگام سخنرانی موضوع بحث به عرب ستیزی و برتری نژادی قوم آریا کشیده شد. استاد مورد نظر این درس هم که اصلا برای خودش یک پا ناسیونالیست افراطی بود خیلی به این ها پرو بال داد. دختر شیرازی و فردین می بریدند و می دوختند آقای خانه هم تایید می کرد. من که موقع را برای به چالش کشیدن این ها مناسب می دیدم، مخالفت کردم و با بیان این که اگر بخواهیم تازی ها را بخاطر حمله به کشور تضعیف شده ایران در پایان دوران ساسانی و پیروزی هایشان بر این سرزمین مواخذه کنیم یا به خاطر تحقیر شدنمان از شکست مفتضحانه، آنها را از نظر نژادی فرو دست در نظر بیاوریم. باید به همان نسبت امپراطوران هخامنشی و ساسانی را به خاطر کشور گشایی های بی شمار و نادر شاه را به خاطر حمله به هندوستان، و ... فرو دست و بی اعتبار و عقب مانده در نظر بگیریم. این حرف ها خون استاد ناسیونالیست که خود را از فرزندان خلف هخامنش بزرگ می دانست به جوش آورد و بنای بحث و بگو مگو با مرا گذاشت در نهایت هم گفت: نکند شما خودتان از تخم و ترکه عرب ها هستید که این قدر از این ها دفاع می کنید؟ (که با شلیک خنده ی لوس هم کلاسی ها و البته تیم سه نفره! همراه بود،) من هم با خونسردی و به مسخره گفتم: بله ممکن است هر کدام از ما تخم و ترکه ی تازی ها باشیم، اما مطمئن هستم شما هم رگ و ریشه مغولی دارید چون وقتی مغول ها به نیشابور حمله کردند( استادمان اصلیت نیشابوری داشت، و نیشابور یکی از شهرهای بزرگ و پرجمعیت دوران خوارزمشاهی بود که با هجوم مغول کاملا ً ویران شد) همه ی مردها را کشتند و چند زن باقی مانده را هم باردار کردند.
( من آن وقت ها زیاد خودم را درگیر بار معنایی کلمات نمی کردم)
با این جمله من چنان خون استاد آریایی به جوش آمد که گفت از کلاس بیرون بروم و نمره درس مورد نظر را هم برایم صفر منظور می کند. من هم بدون اعتراض و چانه زنی بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم. نیم ساعت بعد آقای خانه دوان دوان دنبالم آمد. من با چشم ها و بینی پف کرده و قرمز شده روی صندلی های انتهای راهرو نشسته بودم،‌ او با دست پاچگی آمد و خواهش کرد سر کلاس برگردم و گفت با استاد صحبت کرده اند، مشکل رفع شده است. اما من که اصلا دلم نمی خواست یکی از عامران حادثه! بعد از آن شجاعتی که جلوی استاد به خرج داده ام من را در آن حالت شکست خورده و اشک ریزان ببیند بیشتر غرورم جریحه دار شد و بیشتر از او بدم آمد و بدون این که حتی جوابش را بدهم نگاه کینه توزانه ای به او کردم و راهم را کشیدم و رفتم.
( هاها کور خوانده اید اگر فکر می کنید می نویسم، آقای خانه در مورد این ماجرا در سررسیدش چه نوشته است! آدم که همه ی مسائل خصوصی اش را در معرض دید همه نمی گذارد، فقط می توانم این را بگویم که بعد از این واقعه ایشان مرا به لقب "خدا" مستفیض کردند)

۵ نظر:

ناشناس گفت...

بی صبرانه منتظر باقی ماجرا هستیم

ﻏﺮﻳﺒﻪ گفت...

ﺩاﺭﻱ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭاﻥ اﻭﺟﺖ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻱ:). اﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺴﺖ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﺩاﺭﻱ ﭼﻠﻮ ﻣﻲ ﺑﺮﻱ.

دارا گفت...

خودمونیم ها

معلومه زمانیکه گرم نوشتن این خاطرات میشید حسابی در همون قالب قرار می گیرید.

هیجانی که در این خاطرات هست انگار همین حالا از تنور بیرون اومده. خیلی زنده و جاندارند
حالا تا آخر موضوع 2 هته باقیست. تا اونزمان حتما دفتر خاطرات آقای خونه کامل بازگشایی میشه

ناشناس گفت...

این تیکه آخرش خدا بود . :D :D

عمادکـ گفت...

تخم و نژاد نه خیر نخمه و نژاد