۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فیس بوک (7)

تابستان سال1373 تمام شده بود و ما برای ترم جدید به دانشگاه رفته بودیم. بعد از 6 ماه از تصمیم اولیه آقای خانه هنوز هیچ چیزی بروز نداده بود.
آن ترم گروه تصمیم گرفته بود عذر استاد تاریخ اسلام را بخواهد. ما با این استاد مشکلی نداشتیم اگر فقط یک بار فیلم محمد رسول الله را می دیدیم و با ورود و خروج استاد خوب برپا برجا می کردیم! نمره خوبی می داد، توقع زیادی هم نداشت، نه کنفرانس، نه تحقیق، امتحان را هم تستی می گرفت. من و دوستانم به رییس دانشکده نامه نوشته بودیم و درخواست کرده بودیم که با رد کردن این استاد فهیم و فرهیخته از دانشکده کاری نکند که ما دانشجویان مشتاق دانش اندوزی نتوانیم از اندوخته ی عمیق علمی و معنوی! او بهره مند شویم. نامه را نوشته بودیم و بدون آن که در مورد محتوایش صحبت کنیم بین خودمان دست به دست می چرخاندیم و زیرش را امضاء می کردیم. کلاس تعطیل بود و جز ما چند نفر و آقای خانه که مطابق معمول روی صندلی آخر نشسته بود و ظاهراً هیچ توجهی به ما نداشت کسی نبود. اما همین که من نامه را گرفتم و می خواستم از کلاس بیرون بروم( چون لزومی نداشت از هر کس و ناکسی امضاء بگیرم) مرا صدا زد و گفت: به من نمی دید امضاء کنم؟ تمایلی به این کار نداشتم، ولی دوستان با چشم و ابرو اصرار کردند که نامه را به او هم بدهم تا امضاء کند. با اکراه نامه را به دستش دادم. و او بدون آن که محتوای نامه را بخواند امضاء کرد.
آقای خانه در مورد این ماجرا در سررسیدش نوشته است: " اصلا مهم نبود نامه در مورد چیست، من بلافاصله امضایش کردم. ولی دختره وروجک شاکی شد و با خنده شیرینی گفت: محتواش رو نمی خونید؟
گفتم: هر چه باشه عیبی ندارد، من شما رو قبول دارم.
با شیطنت گفت: آخه می دونید... مشکل در مورد حمام خوابگاه دخترهاست!
خنده ام گرفت و نمی دانستم چطور جلوی خنده ام را بگیرم، بالاخره خودم را کنترل کردم و گفتم: اشکالی نداره اگر شما دچار مشکل شده باشید من هزار بار دیگه هم براتون امضاش می کنم.
خودم هم نمی دانم چه طور توانستم چنین حرفی را بزنم انگار ناگهان چیزی که در دلم گذشت به زبانم جاری شد.
دستپاچه شد، سریع قیافه جدی گرفت و گفت: باشه خوب، ممنون آقای وکیل زاده
آه از نهادم برآمد این بشر حتی فامیل من را درست و حسابی نمی داند. اورا به اسم و فامیل صدا زدم و گفتم: فامیل من وکیل زاده نیست! جداً هنوز نمی دونید فامیل من چیه؟
خندید و گفت: نگران نباشید من حافظه شفاهیم زیاد خوب نیست عوضش حافظه دیداریم خیلی خوبه قیافه تون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
گفتم: بعید می دونم که اون هم زیاد تو خاطرتون بمونه! دیگر توجهی به حرف من نکرد و رفت نزدیک در که رسید برگشت و یک نگاه عمیق به من کرد و با جدیت گفت: همیشه عینک می زدید!؟
ای کلک!
عیب نداره آن قدر آن دستپاچه شدن و رنگ به رنگ شدنش وقتی گفتم برایش هزار بار دیگر هم نامه امضاء می کنم لذت بخش بود که این بدجنسی اش را می بخشم."

۷ نظر:

دارا گفت...

ها ها ها
بنازم حاضرجوابی رو

واقعا که
یعنی اگر من جای تقدیر و سرنوشت بودم تا حالا به شما اجازه نمی دادم به خونه بخت برید تا دیگه پسر سربزیر و ته کلاسی رو اینقدر نچزونین

حالا برام جالبه که بدونم در دنیای واقع، چندبار این خاطرات رو با آقا مرور کردین؟ یعنی به عبارتی ایشون هم نقبی به خاطرات شما میزنن؟


ناشناس گفت...

یه عنوان یک خواننده خاموش که بعد3-4 سال این اولین کامنتیه که میذاره!یه درخواست دارم!!!
یه جلد از دفتر خاطرات آقای خانه رو نمیشه بدین یه انتشاراتی چیزی یه کتاب ازش چاپ کنن؟ :دی. چیز خوبی میشه!
این سری خاطرات فیسبوکی هم خیلی خوبن. ادامه بدین ;)

ناشناس گفت...

من چند ساله اینجا رو یا اشتیاق می خونم.اولین باره که کامنت میذارم جون بر خودم واجب دیدم برای از دست ندادن وبلاگ مورد علاقم تلاش کنم!!! این نوشته های آخرتون بسیار لوس و خسته کننده و بی جذابیته!!! تو این فاز نرید لطفاٌ! به اندازه کافی از این جور داستانا پیدا می شه همه جا.شاید یه سری خواننده جدید پیدا کنین ولی یه عده رو هم از دست می دین.

zahra گفت...

خیلی باحاله
من همه اش اینجا رو دنبال می کنم...
من هم توی دانشکده همه فکر می کردن که خیلی شیطونم اما به نظر خودم که خیلی لوس و بی مزه بودم. بخصوص الان که به اون موقع ها فکر می کنم.

"من" گفت...

عالی بود و است و خواهد بود.
لطفا به وبلاگ من هم بیاین.

سورمه گفت...

خیلی خوبن این خاطرات. واقعن آدم جالبی هستی.

سمن گفت...

فقط میتونم بگم عالی...مردم از خنده