۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فیس بوکی ها(9)

از مهر ماه 1373 تا بهار 1374 آقای خانه توانست کمی از دیوار بلند بی اعتمادی بین من و خودش را کوتاه تر کند! با کوتاه تر شدن دیوار بلند آقای خانه بیشتر توانست با انجام حرکات محیر العقول و ژانگولر بازی به خود نمایی بپردازد و من بیشتر توانستم او را با دقت به تماشا بنشینم.
من نمی فهمیدم چرا او به جای کشیدن قلب تیر خورده روی تخته و نوشتن اشعار عاشقانه روی میز و صندلی مستقیم نمی آید و حرف دلش را به من نمی زند!؟
در یکی از همین روزها من در دفترچه خاطراتم نوشته ام:
" امروز آقای وکیل الرعایا آمد بی مقدمه به من یک تکه سفال داد و گفت: این را نگه دارید برای یادگاری، من و میترا رفته بودیم توی کلاس خالی نشسته بودیم در ردیف آخر، پاهایمان را دراز کرده بودیم و می خواستیم چرتی بزنیم، او هم آمد توی کلاس مثل همیشه روی تخته قلب های تیر خورده اش را کشید. کسی با کسی حرف نمی زد و هر کس در فکر خودش بود.
تا این که آمد به طرف ما، من فکر کردم می خواهد از بین صندلی ها رد شود، پایم را برداشتم ولی او روبه روی من ایستاد و به سرعت یک چیزی گذاشت روی میز من و گفت: برای یادگاری است!
به جای من میترا تشکر کرد. چون من آن قدر متعجب بودم که نمی دانستم چه کنم.
به میترا گفتم: چی شد؟ من رو بوس کرد!؟
میترا خندید و گفت: نه دیووونه بهت از این سفال شکسته های روی تپه های باستانی هدیه داده.
گفتم: پس چرا این قدر خجالت کشید؟ فرار کرد!
و با هم زدیم زیر خنده."
چند هفته بعد یک پاکت پر از گل های رز خشک شده توی کیفم پیدا می کنم، روی پاکت اسم و فامیلش را نوشته است.
من در دفتر خاطراتم نوشته ام:" امروز آقای وکیل الرعایا باز هم از آن کارهای مخصوص خودش کرده است، آمده توی کیفم یک پاکت نامه گذاشته که داخلش پر از گل رز خشک شده است. من نمی فهمم این بچه ها کی می خواهند بفهمند ممکن است دخترها توی کیفشان چیزهایی داشته باشند که دلشان نخواهد هیچ پسری چشمش به آن ها بیفتد. چون ما حتی نواربهداشتی های مصرف شده امان را هم می گذاریم لای کاغذ می گذاریم توی کیفمان برای این که توالت دخترها سطل زباله ندارد. "
فردای همان روز آقای خانه در سررسیدش نوشته است:
"امروز کلاس طراحی داشتیم خدا با یک عینک جدید و تاخیر یک ساعته به کلاس آمد، تاخیرها و کلاس نیامدن هایش دارد روز به روز بیشتر می شود،‌ آرام و با سیاست خودم را به او نزدیک کردم و در یک وقت مناسب خرید عینک را به او تبریک گفتم. تشکر کرد،
پرسیدم: فقط چرا شیشه عینکتون این قدر کثیفه؟
جواب داد: بخاطر بارون، حوصله نکردم پاکش کنم.
گفتم: من دستمال عینک دارم اجازه بدید براتون پاکش کنم.
بدون تعارف عینکش را در آورد و به من داد. بعد هم خودش را به من نزدیک کرد و با جسارتی که تنها از او انتظار می رفت آرام به من گفت: آقای وکیل الرعایا پاکت گل هاتون رو دیدم خیلی قشنگ بود،‌ ولی تو رو خدا دیگه دست تو کیف من نکنید،‌ نه چیزی بذارید، نه چیزی بردارید. خوب؟
اگه قول بدید دیگه این کار رو نکنید من هم قول می دم هر وقت عینکم کثیف شد بدم شما تمیزش کنید. "

۵ نظر:

نوشا گفت...

ها ها، معرکه بود این. اول بگم که من تنبلیم میاد از گودر بیام بیرون کامنت بزارم، ببخشین، شرمنده.
خار خاری خانوم خیلی خیلی داری لذت می بخشی با این نوشته هات یعنی نوشته های قبلیت هم خیلی عالی و لذت بخش بودن ولی این خاطره ها یه چیز دیگه اند، شاید برا اینکه داره کل خاطره های مشابه خودم رو هم هی میاره تو ذهنم. حدسم اینه که کسای دیگه ای هم اینجا رفت و اومد می کنند که همین حس رو دارن، حالا جریان هر کسی یه چند سال ممکنه عقب یا جلوتر باشه. مشکل من اینه که خاطره هایی که اون روزا نوشتم ( یه ١٠ سال و اندی پیش) بیشتر به آدم های دیگه غیر آقای خونه الان مربوطه، دلیل اصلیش هم اینه که تا میشد می خواستم موضوع عشق و اینا رو انکار کنم، اینه که حالا با این جزییاتی که شما داری مینویسی و جمله های رد و بدل شده و اینا کامل تو ذهنم نیست ولی وقتی خاطره های تو رو می خونم دونه دونه روزای قدیم خودمون هم جرقه میزنه تو ذهنم. غیر از اون داستان شما هم جذابیت عمیق خودش رو داره برام و منتظرم ببینم پیچ و خم هاش چطوری میره جلو، پیچ و خمهاش برای من جذاب تر از آخرشه همیشه.
شاد باشی بانوی چسم سبز-خاکستری

niloofar گفت...

shahkar bood mesl hamishe. keif mikonam az in revayat asheghaneh.

ناشناس گفت...

خیلی عالی می نویسی. شیرین است. چقدر آقای خانه دوست داشتنی بوده ما نمی‌دانستیم و چقدر شما اذیتش می کردی :-)

شبگرد گفت...

سلام
همیشه می خونمتون و عذر می خوام که خاموش هستم.
خیلی قشنگ می نویسید و همیشه سعی می کنم ازتون یاد بگیرم. فیسبوکی هاتون واقعا فوق العاده ان.
چند وقت پیش به ذهن من هم رسیده بود راجع به لزوم یاد گرفتن عشق ورزی و نحوه ی ابراز محبت مطلب بنویسم ولی دیدم کار، کار بزرگیه و قلم ناقص من از انجام این مهم عاجز،
وقتی شما با همون اهداف شروع به نوستن این پست ها کردید خیلی خیلی خوشحال شدم.
آقای خونه واقعا روش های جالبی برای نشون دادن علاقه انتخاب کردن. کاش ماها یاد بگیریم.
نویسا بمانید.

دارا گفت...

ها ها ها

دلم داره کم کم برای آقای خونه میسوزه

راستی امیدوارم یه عینک پاک کن خودتون خریده باشین بالاخره