۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

عاشقانه نویسی های فیس بوکی(4)

در خانه ما همیشه مادر سالاری بوده و پدر محوری!
در خانه آقای خانه اما پدر سالاری بوده و مادر محوری!
خانواده ما یک خانواده شلوغ بود مادرم دختر زا! 4 دختر مثل دسته گل زاییده بود و فقط دو پسر کاکل به سر!
خانواده آقای خانه هم شلوغ مادرش پسر زا 9 پسر زاییده بود مثل گله گرگ آدم خوار و فقط دو دختر قند عسل،
با وجود این خانواده ما شلوغ تر بود به لحاظ حس زندگی که در آن موج می زد و همه اش بر می گشت به مادر سالار بودن خانواده امان و دختر زا بودن مادرم، ما دخترها همه با هم حرف می زنیم و در همه امور از آشپزی گرفته تا بچه داری از اقتصاد گرفته تا سیاست صاحب نظریم، همه با هم عقیده ایم اما تو سر و کول هم می زنیم تا گفتمان خودمان را به کرسی بنشانیم!
در خانواده آقای خانه اما پدر سالاری خیلی زود گله گرگ ها را به جان هم انداخت و هر گرگ همین که به بلوغ رسید حسابش را از گله جدا کرد و رفت. خانواده آقای خانه یک خانواده تنها است که هر کدام در یک گوشه ی دنیا ماوا گرفته اند. اگر پیش بیاید که هفت هشت نفر از این گرگ ها با هم یک جا جمع باشند به اندازه دندان قروچه کردن خواهر کوچک تر من به وقت عصبانیت صدا از خودشان در نمی آورند. بس که وقتشان به لیسیدن زخم های بی شمار خودشان گرم است.
وقتی قرار شد آقای خانه به خارج از کشور سفر کند تا خودش را به سه گرگ بزرگتر در اروپا برساند! تیرش به سنگ خورد در ایران ماند و اندوهگین شد.
آدم های غمگین زود عاشق می شوند و وقتی هم که عاشق می شوند عشق خودشان را در قلبشان پنهان می کنند چون می ترسند که باز هم تیرشان به سنگ بخورد.
آقای خانه عاشق شده بود و هیچ چیز بروز نمی داد. و من با همه ی زرنگی ام نتوانسته بودم بفهمم که تلاشم برای دیده شدن به ثمر نشسته است.
چون آقای خانه چیزی بروز نداد، و با آن همه شیرین کاری من باز هم قیافه می گرفت و بداخلاق بود، بخصوص بعد از آن فرارش از جلسه سخنرانی، فکر کردم خودم را مضحکه کرده ام. احساس آویزان بودن و کنه بودن می کردم. (اصولاً آن وقت ها من خیلی زود احساس آویزان بودن کنه بودن می کردم و همین که پسری به من توجهی نشان می داد فکر می کردم نکند من خیلی آویزان و کنه بوده ام که او به من گیر داده است؟ بنابراین یا بلافاصله یک قیافه ای می گرفتم که طرف به غلط کردن می افتاد. یا موضوع را زیاد جدی نمی گرفتم و آن قدر روی وجه مسخره بودن موضوع مانور می دام که طرف خجالت زده می شد و راه خودش را می گرفت و می رفت)
بعد از آن روز من دیگر به هیچ عنوان فکر خودم را روی آقای خانه متمرکز نکردم تا دوسال تمام، تمام سعی من این بود که به هیچ عنوان با او در هیچ فعالیتی هم کلاس و هم گروه نباشم. به جرات می توانم بگویم حتی یک جمله میان من و او رد و بدل نشد. از نوع نگاه او و تمرکز او روی خودم بدم می آمد. نگاه او را عیب جو و ایراد گیر می دانستم و از او فرار می کردم.
و به همین دلیل است که در یکی از صفحات یادداشت های آن سال های او نوشته شده :
"هر چه نگاهت می کنم سیر نمی شوم، و تو بی انصاف از دیدن من فرار می کنی!"

۳ نظر:

sabmordeh گفت...

دو سال بى محلى؟ بنازم به پشتکار آقاى خانه!

ناشناس گفت...

میشه همینطوری ادامه بدی و بنویسی؟ انگار داری این روزهای منو می ویسی دقیقاً! :)

بیتا گفت...

سلام! میخوام اگه ممکنه لینک وبلاگ منو اینجا تو وبلاگتون بذارید ( نمیدونم این جمله ای که گفتم چقدر درسته اما امیدوارم منظورمو رسونده باشم)
با تشکر :دی