۲۳ خرداد ۱۳۹۲

بهای منصفانه ی عشق


درواقع همان لحظه ای که روی اولین پله اتوبوس ایستاده بودم به مقصد سفر دور پشیمان شده بودم. با خود فکر می کردم چرا باید کاری را انجام دهم که در اصل قبولش ندارم؟ من حتی نزدیک بود به آقای خانه پیشنهاد دهم همین طور با هم باشیم بدون انجام آن مراسم عقد بی خاصیت که هیچ چیزش را قبول نداشتم،‌ تربیت من جوری نبود که مهریه برایم نقش تعیین کننده ای داشته باشد، ولی دوست داشتم آقای خانه با فروتنی به من اعتماد کند. می خواستم به من بگوید: هیچ مهریه ای نمی تواند،‌ میزان محبت و علاقه ی او به من را نشان دهد.و اگر قرار است روزی بین ما دیگر رابطه ای وجود نداشته باشد با دادن هزار سکه طلا هم نمی توان دردش را التیام بخشید. دوست داشتم وقتی به او واگذار کرده ام تصمیم گیرنده باشد،‌ با مهربانی با من تماس بگیرد و بگوید: گیرم هزار سکه طلا قرار ما باشد برای روزی که دیگر نتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا تو این را قبول می کنی با گرفتن دوبرابرش تمام این روزهای عاشقانه را تمام کنی.  آیا تو محبت را می دهی و در قبالش 1000 سکه طلا می گیری!  دوست داشتم آقای خانه به من بگوید: چرا عشق من را باور نکرده ای؟ و برای این محبت بهایی این اندازه نازل تعیین کرده ای؟
من حتما از شنیدن این حرف ها شرمنده می شدم، اما می خواستم این شرمندگی برای من بماند،‌ من مصمم بودم حتی آن میزان مهریه ای که پدر و مادرش تعیین کرده اند را نخواهم. من با همان میزانش هم احساس آشفتگی می کردم. تعیین شدنش باعث خجالتم شده بود. می خواستم او به من اعتماد داشته باشد، مرا باور کند تا جواب های خوب مرا بشنود و بفهمد من آن قدر متکی به نفس هستم که بعد از به هم خوردن یک رابطه،  بهایی برای عشق از دست رفته ام نخواهم خواست.
 اما سکوت  آقای خانه تا روز عقد کنان باعث شد خودم را تحقیر شده ببینم. برای چیزی که اعتقادی به آن نداشتم اندازه ای تعیین کنم و کاسبکارانه در موردش چانه بزنم.
در هر صورت من او را دوست داشتم و دلم نمی خواست درست یک هفته بعد از آن که دیگر تمام موانع برای با هم بودنمان برداشته شده است به سفر بروم. بخصوص آن که  روز سفرآقای خانه با تمام دلخوری اش  به  بدرقه ام آمده بود.
  اخم کرده و تلخ با من خداحافظی کرد،اما وقتی درست روی اولین پله اتوبوس ایستاده و دو دل بودم که چه باید بکنم دستم  را کشید و آرام گفت: می دانم همین الان هم پشیمان شده ای بهتر است همین حالا بیایی پایین و منصرف شوی، نه این که بگذاری دو سه روز بگذرد و نتوانی تحمل کنی و برگردی!
خدای من!  همین حرف او باعث شد ناگهان تمام تردید هایم را کنار بگذارم،  با صلابت از پله ها بالا بروم  و سفری سخت را آغاز نمایم.

۶ نظر:

ناشناس گفت...

cheghadr ziba minevisid
moshtaghaneh in dastan ra donbal mikonam

ناشناس گفت...

خوب دیگه این داستان آخر و جریان اتوبوس و پله، نشون میده که اون داستان اول هم خیالی بیش نبوده و اگر آقای خانه شما اونموقع همچون حرفایی که الان میگی دوست داشتم بشنوم میزد، شمام با تمام صلابتت میگفتی نه و هزار سکه میتونه جبران کنه و ... و رو 1000 سکه به عنوان مهر پافشاری میکردی بلکه بیشتر!!
یا من اشتباه متوجه شدم که بعیده. اتفاقا سیاستش درست بوده بنظرم، مرد با سیاسیاستیه.

ناشناس گفت...

من الان درگیرم با خودم. این داستانه یا واقعیت؟ دوس دارم بدونم تهش چی میشه

دارا گفت...

ها ها ها

دو کله شق یکدنده ی عاشق

ناشناس گفت...

خوب دردی بهش زدی. از مردای خودخواه بدم میاد.

ناشناس گفت...

عجب حرفی زده. می دانسته با این حرف شمای لجباز را بیشتر مصمم به رفتن می کند