۳۰ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

برای ماندن در تاریخ


5 بهمن 75
"دیشب دوباره او را دیدم. دلنشین تر، مهربان تر و زیباتر از آخرین تصویری بودکه از او در ذهنم مانده بود،‌ گردن باریک و دراز، صورت آفتاب سوخته،‌ موهای قرمز کوتاه،‌ تی شرت سفید، شلوار لی!
باید او را دو دستی نگه می داشتم،‌ اما نمی توانستم، ظرفیتش را نداشتم، کم آورده بودم من تشنه یک جرعه آب بودم ولی ازدواج رها شدن در اقیانوس بود،‌ وحشت زده شده بودم، نمی دانستم این وادی این اندازه مهیب است و نمی دانستم  باید با او چه کنم، او تصور مرا در مورد زن ها بر هم زده بود،‌ زن های آرام، زن های لطیف، زن هایی که می شد روبرویشان نشست و مدت ها نوازششان کرد بدون آن که پلک بزنند. اما او آرام و قرار نداشت و این مرا می ترساند. 
 دردناک است خیلی دیر فهمیدم که من فقط برای رسیدن به او نقشه کشیده بودم اما برای با او بودن هیچ برنامه ای نداشتم. من یک جوان بیکار و عاشق بودم که از معشوق همه چیزش را می خواستم و او یک دختر مستقل و پرجنب و جوش،‌ من در جستجوی او بودم و او در جستجوی دنیا!
چهار ماه دوام آوردم، چهار ماهی که برایم چهار هزار سال گذشت،‌باید سخت و بی وقفه کار می کردم تا  دلتنگی ام را برای شنیدن صدایش یا دیدن بازیگوشی هایش تحمل کنم.
و تحمل کردم تا دیشب،
نمی دانستم به میهمانی خانه فردین می آید یا نه، اما می دانستم او هم دعوت شده است. بی تاب آمدنش بودم و وحشت این را داشتم نکند نیاید یا از آمدن پشیمان شود.
اما عاقبت آمد با یک پیراهن مشکی گلدار و یک خنده دلنشین و موهای مجعد قهوه ای که روی شانه هایش ریخته بود.او آمد و تمام خاطرات خوب را با خودش آورد. با هم دست دادیم، در چشم هم خیره شدیم، لحظاتی که زمان و مکان متوقف مانده بود. در سرتاسر شب دزدانه در میان جمع همدیگر را جستجو می کردیم.
تا این که بالاخره کنار پنجره، تنها گیرش آوردم سیب بزرگی گاز می زد،‌ 
کنارش ایستادم  و گفتم: دلم برایت تنگ شده بود، چقدر زیباتر شدی.
با ناباوری نگاهم کرد و باخنده گفت: الان در این صحنه بهتر بود ما کنار پنجره سیگار می کشیدیم! و دودش را توی صورت هم فوت می کردیم.
گفتم: این چیزها مال توی فیلم هاست مردها ترجیح می دهند لب و دندان زن ها بوی سیب بدهد نه بوی توتون.
گفت: اوه ه چه پررو شدی! تو هم الان داشتی سیگار می کشیدی، به ترجیحات زن ها فکر کردی؟
گفتم: ترجیحات زن ها را ول کن، خودت چه دوست داری؟
به وضوح سرخ شد و با دستپاچگی گفت: بهتره سیگار نکشی! بیا بقیه این سیب را هم بخور، تو همیشه من را شوکه می کنی، تو را به خدا این طور به من نگاه نکن خجالت می کشم. من می روم اگر بیشتر این جا بایستم و با تو حرف بزنم قلبم از حرکت می ایستد.
دستش را گرفتم و نگهش داشتم گفتم: پیرهنت خیلی قشنگه، بهت می آد.
گفت: آره خودم می دونم خیلی روش کار کردم.
گفتم: خودت دوختی؟ مگرخیاطی هم بلد بودی؟
گفت: نه پیراهن خواهرمه روی خواهرم کار کردم تا راضیش کردم کوتاهش کنه و تقدیمش کنه به من.
خندیدم و گفتم: ای بد اصفهانی، هرچند خوب کاری کردی معلومه به تو بیشتر می آید.
تمام شب به او نگاه کردم. می گفت و می خندید و شوخی می کرد اما آرام تر شده بود، حتی می دیدم گاهی سر می چرخاند و دنبال من می گردد!
 عاقبت دوباره توی آشپزخانه غافل گیرش کردم گفت: من رو تعقیب نکن دستپاچه می شم،
دستش را با لیوان آبی که گرفته بود بالا آوردم و گفتم: لذت می برم از این که هنوز به من فکر می کنی و حلقه را در نیاوردی! ببین من هم حلقه ام را در نیاورده ام.
با خنده گفت: زیاد امیدوار نباش حلقه را برای اینکه دیگه کسی مزاحمم نشه در نیاوردم.
گفتم: خوبه،‌ ولی من با این چیزها میدان را خالی نمی کنم، قصد دارم از حالا به بعد با حلقه و بی حلقه مزاحمت باشم.
آهسته در گوشم گفت: پررو نشو، من هنوز اصل گواهی را دارم! اونی که پاره کردی کپی بود.
گفتم: اصل قضیه وقتی تغییر کند، اصل گواهی از اعتبار می افتد!

ماچاره ای جز با هم بودن ‌و با هم زندگی کردن نداریم، این ها را نوشتم تا بدانی هنوز چقدر دوستت دارم. بعدها این هم خاطره می شود این که شیرین ترین بوسه هایمان را در آشپزخانه ی فردین رد و بدل کردیم و این که آن آشپزخانه چه جای مقدسی بود برای نزدیک کردن دل های ما به همدیگر.
و برای ماندن در تاریخ می نویسم قفل کردن در آشپزخانه ترفند خودم بود شخص دیگری در را به روی ما قفل نکرد، بعدها شاید کسی پیدا شود کلید را از داخل خاک گلدان خالی کنار پنجره پیدا کند، کاشتمش تا روزی سبز شود! " 

۲۳ نظر:

ناشناس گفت...

che aahsgehaaneh...che khallagh...che romantik...khosh behaalet:)

ناشناس گفت...

yadam raft benevisam...che aghaay khaneh sherafatmandi:)

سورن گفت...

دوست عزیز من این داستانت را نخواندهام لطفا کاملش را اگر اشکالی ندارد برایم بگذار در فیس دوست هستیم
soren mak هستم
وبلاگ هم دارم البته خیلی کم می نویسم
anarmehri.blogfa.com

زهرا اسکندری گفت...

چی کار کردین مگه توی اون آشپزخونه که در رو قفل کرده بودین؟!

ناشناس گفت...

midooni kharkhari, khoshalam ke madaret vasate neveshtane dastane gholombe solombat zad too halet va bes shod ta to biai va inaro bara ma benevisi

دارا گفت...

هورااااااااااااا

clap clap آقای خانه. این مرد عاشق باهوش و قدرتمند.

گاز زدن اون سیب گنده یا مخ زدن خواهر برای لباس عاریتی اصلا رومانتیک نیست . ببینید چه کردین با آقای خانه که حتی پا روی ایده آل هاشون (زن مینیاتوری و ظریف و آرام) گذاشتند و واقعه تاریخی آشپزخانه رو رقم زدند.
کاشکی سالها پیش این سطور رو می خوندم، یاد می گرفتم و بزرگترین اشتباه زندگیمو انجام نمی دادم.

میلاد گفت...

ای ول بازم کلید!!

پس این کلید ازون موقع حرف داشته واسه گفتن.

داستانتو داری جالب مینویسی. من هیچوقت داستان های عشق وعاشقی واز این دست داستانها نخوندم و نخواهم خوند واین اولین و آخرینش خواهد بود.

تشکر میکنم.

ناشناس گفت...

:)

ناشناس گفت...

che ghad lezt bakhshe khondane neveshtehat

شبگرد گفت...

خیلی خیلی خیلی لذت بردم
خیلی درس یاد گرفتم
واقعا ازت ممنونم خارخاری جان.
چند وقته تنها دلیل من برای فیسبوق اومدن، داستان های تو بود و بس،
پایان واقعا زیبا و نکته داری هم داشت.
باز هم ممنونم
راستی، احتمالا اون کلیده همونی نیست که دست روحانیه؟
نکنه پیداش کرده؟
اصلا همیشه پای یه کلید در میان است

سوری گفت...

بهتره یه وبلاگ برای اقای خانه درست کنید . ظاهرا هم حرف برای گفتن بسیار دارند ، هم ذهنی خلاق و قلمی شیوا

دارا گفت...

"زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست"

بانو گفت...

خیلی خیلی عالی. خیلی خیلی حرف حساب

ناشناس گفت...

یه سوال. با تی شرت سفید یا با پیراهن مشکی؟

کیقباد گفت...

چه کار سختیه معکوس خونی !

گربه ایرانی گفت...

من متولد 5 بهمنم :)
بسی کیف نمودم و حض بردم ازین پست خارخاری جون!!

ناشناس گفت...

فکر کنم بیشتر از 3 ساله میخونمت .خیلی جالبی!!

ناشناس گفت...

زودتربقیه اش را بنویس

ناشناس گفت...

هووووووورااااا
بلاخره بوسه هرو ما دیدیم بین شما

من پیشنهاد میکنم وقتی این نوشته ی دنباله دار تمام شد اون رو به عنوان یه کتاب چاپ کنید. و شرت میبندم خیلی استقبال میشه

ناشناس گفت...

"من یک جوان بیکار و عاشق بودم که از معشوق همه چیزش را می خواستم و او یک دختر مستقل و پرجنب و جوش،‌ من در جستجوی او بودم و او در جستجوی دنیا!"
واقعیت اینه نه اون چیزایی که قراره خاطره بشه.
ابنا دقیقن اتفاقی بود که تو زندگی واقعی برای من افتاد.

Shima Shi گفت...

خارخاری بد موقع داستانو تموم کردی! تازه داشتیم از رمنس در می اومدیم می رفتیم تو دل واقعیات :))))))))))))

مشکل اغلب روابط اینه که به موقع یه آشپزخونه توش پیدا نمی شه دیگه! همین می شه که آدما هی از هم دور می شن و اینا و اینا :))))))))

مريم گفت...

چون سخت مي توانم با فيلترشكن بيايم سراغت؛ نوشته هايت از ف ب ميل مي شود برايم. مي خواندم. مي خوانم. ولي اين نوشته...
از چهارشنبه كه خوانده ام تا به حال، ذهنم را مشغول كرده. پاساژ قائم بودم پنج شنبه. دنبال كفگير چوبي مي گشتم كه اخر هم يادم رفت بخرم. در عمرم نايستاده ام براي ديدن طلا پشت شيشه ي مغازه اي. ايستادم. نگاه مي كردم. نمي ديدم. از مغازه صداي داريوش مي آمد. جمله اي كه كليد را كاشت تا در گلدان سبز شود در ذهنم نبض مي زد. براي اولين بار به خود اعتراف كردم: هرگز عاشق نشده ام... هرچقدر هم كه مدعي عاشق مسلكي باشم. مي خواند: ... زندگي رو باختي دل من... مردمو شناختي دل من... پيش رو سراب... پشت سر خراب... با اسپري به شيشه مي پاشيد. نم بر چشمم نشست. راهم را كشيدم و رفتم...

مريم گفت...

چون سخت مي توانم با فيلترشكن بيايم سراغت؛ نوشته هايت از ف ب ميل مي شود برايم. مي خواندم. مي خوانم. ولي اين نوشته...
از چهارشنبه كه خوانده ام تا به حال، ذهنم را مشغول كرده. پاساژ قائم بودم پنج شنبه. در عمرم نايستاده ام براي ديدن طلا پشت شيشه ي مغازه. ايستادم. نگاه مي كردم. نمي ديدم. از مغازه صداي داريوش مي آمد. جمله اي كه كليد را كاشت تا در گلدان سبز شود در ذهنم نبض مي زد. براي اولين بار به خودم اعتراف كردم: هرگز عاشق نشده ام...
مي خواند: ... زندگي رو باختي دل من... مردمو شناختي دل من... پيش رو سراب... پشت سر خراب...