۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

گرفتار

در حقیقت آقای خانه یک دخترباز باوجدان و حرفه ای بود! او قانون های خودش را داشت،
قانون اول: برای ورود به یک رابطه باید موضع خودت را مشخص کنی، چه می خواهی؟ چه طور می خواهی؟ چند درصد می خواهی؟ برای چه می خواهی؟ تا چه زمانی می خواهی؟
قانون دوم: برای خروج از یک رابطه باید طرف خودت را راضی کنی، اگر اطمینان می خواهد، اگر ملاحظه می خواهد، اگر احساس می خواهد، اگر پول می خواهد! اگر ظرفیت می خواهد،
(این ها را من بعدها از لابه لای خاطراتش که برای من فرستاده بود دریافت کردم!)
مشکل من به هیچ وجه چگونگی رابطه ی او با آن دختر شیرازی نبود من کمابیش او را شناخته بودم. راستش را بخواهید مشکل من، من بودم. دیدن او با آن دختر روی آن نیمکت، با آن احساسی که می دانستم دختر نسبت به او دارد ( اگرچه نمی دانستم او به آن دختر چه احساسی دارد) برایم تنها یک بهانه بود!
من گرفتار تردید شده بودم و ترس برم داشته بود. من آزادی ام را در خطر می دیدم، فکر می کردم عاشق شدنم به این مرد مرا فلج کرده است. هر چه بیشتر در باتلاق فکر کردن به او فرو می رفتم وحشت زده تر می شدم. مدام فکر می کردم چرا باید موضوع را از حالت سرگرمی خارج می کردم؟ چرا باید حرف خواستگاری را پیش می کشیدم؟ هنوز هیچ نشده تمام ذهن من به تسخیر او درآمده بود، من آدم ها را با خاطره ای که از او داشتم می سنجیدم، ناگهان متوجه شدم در خیابان، در کوچه، در میهمانی ، چشم های من مدام مردهایی که پیراهنی مثل او پوشیده اند رد یابی می کنند،‌ مردهایی که مثل او راه می روند می بینند، گوش های من مدام صدای خنده های او را یا آوازهایی که او می خواند می شنید، حتی شامه ام قوی شده است، من بوی مردها را احساس می کردم، باور کردنی نبود من در طول زندگی ام نمی دانستم که آدم ها بوی مخصوص به خودشان را دارند، زن ها بوی خودشان را و مردها بوی خودشان را و بعضی ها بوهایشان به هم شباهت دارد،‌ من مردهایی که درصدی از بوی مشابه او داشتند را شناسایی می کردم. شرم آور بود زندگی من به گند کشیده شده بود! من دنبال بهانه می گشتم تا از خیال او رها شوم. دوست نداشتم آزادی ام را مفت ببازم.
مدام با خود تکرار می کردم: " بعد هم ازدواج است به حکم وظیفه بشور و بساب با من است! من باید هر روز بدانم که برای نهار چه باید بپزم، من باید ظرافت زنانه یاد بگیرم، ترفندهایی برای جذاب تر بودن در مقابل همسر! بعد لابد بچه دار شدن است، مصیبت پشت مصیبت!"
مساله دیگری هم بود، درست از بعد رابطه ام با آقای خانه چیزهای زیادی یاد گرفتم که قبلاً نمی دانستم، من می خواستم زندگی را یک بار دیگر تجربه کنم. من شرور شده بودم و می خواستم دیگر مردها را به چشم برادری نبینم. من از آن حس نجیبانه ای که تا آن روز در مورد مردها داشتم متنفر شده بودم. من حتی می خواستم به او پیشنهادهای بی شرمانه بدهم! اما دقیقاً به دلیل آن ترس معصومانه رویه ای مغایر با آن چه می خواستم پیش گرفتم.
یک بار از او پرسیدم: تو مرا برای جسمم می خواهی؟ چه طور می فهمی عاشق یک زن هستی، یا فقط تن یک زن را می خواهی؟
خنده از جگر برآمده ای کرد و گفت: ببینم تو فیلم زیاد می بینی؟ یک جوری می گویی تو من را برای جسمم می خواهی که انگار هر روز، روزی سه نوبت جسمت را در اختیار من گذاشته ای و من هم آن قدراین تن نازک آفتاب و مهتاب ندیده برایم حیاتی است که بدون آن انگار کن اکسیژن به من نمی رسد!
آقای خانه در خاطراتش در این مورد نوشته بود: "عزیزترین هر روز یک بهانه ای می آورد. یک چیزی توی کله اش شروع به جوشیدن کرده است. مردها بدون رویای هم آغوشی زندگی کسالت باری خواهند داشت، حتی رویای هم آغوشی گاهی زیباتر از خود هم آغوشی ست،‌ اما اگر این رویا همیشه در مورد یک زن باشد یا اگر رویا نباشد، واقعیت باشد با زن های دیگر و بدن های دیگر ولی باز با رویای آن زن معطر باشد شاید این عشق باشد! عشق به آن زن.
به او همین را گفتم: گفتم مسخره است به مردی که می گوید، تو را دوست دارد! بگویی تو مرا برای جسمم می خواهی یا روحم؟ راستش من نمی توانم عاشق یک روح شوم چون نمی شود با یک روح توی رخت خواب رفت، مگر می شود در یک رابطه ی عاشقانه بین زن و مرد جسم را فراموش کرد؟! خوب تو بامزه و گرم هستی و من دوست دارم این دختر بامزه و گرم را بگیرم و ببوسم! تا این گرما را بیشتر احساس کنم.
ناراحت شد، به من گفت: دخترباز، آشغال کله، کثافت پشت گوشت را ببینی که من نقش بخاری تو را بازی کنم.
برای دختری مثل او که زندگی معصومانه ای داشته است زنده شدن احساسات و برانگیخته شدن عواطف خطرناک است. برای اویی که وقتی دستش را می گیری یا وقتی صورتش را لمس می کنی یا وقتی به لب هایش نگاه می کنی دستپاچه می شود، نفسش بند می آید و نمی داند چه طور می تواند صدای ضربان بلند قلبش را خاموش کند نتیجه برانگیخته شدن عواطف این است که بگوید: من هم می خواهم از این رویاها داشته باشم! من اصلا آمادگی متعهد بودن به یک مرد را ندارم! می خواهم تمام مردهایی که روزی می دیدمشان ولی خوب نمی دیدمشان را دوباره ببینم. می خواهم ببینم می توانم با آن ها رویای عاشقانه داشته باشم. چرا فقط شما مردها باید رویای عاشقانه داشته باشید من هم می خواهم داشته باشم. من نمی خواهم تا آخر عمر فقط به یک مرد متعهد باشم. مدام بشویم و بپزم و برایش بچه داری کنم.
هر چه او بیش تر از این حرف ها می زند بیش تر احساس می کنم حالا دیگر واقعا خطرناک است اگر بخواهم بی خیالش شوم.

۶ نظر:

دارا گفت...

سوال جالبی که پیش میاد این هست که آیا آقا خوش سلیقه هم بوده اند؟ یا صرفا به دلیل همان شیطنت ها و کله شقی ها، جاذبه عاشقیت در ایشون ایجاد شده بوده.
در حالت دوم واقعا باید به ایشان خسته نباشید گفت.

ناشناس گفت...

این آقای خانه شما یک جوری ست که انگار ده بار به دنیا آمده و زندگی زناشویی داشته.....زیادی عاقله....اصلا آدم وقتی عاشقه دستپاچه می شه...هیجان درون نمی ذاره اینقدر منطقی باشه...از کجا مطمئن بود نمی پری از دستش بری این همه شکیبایی پیشه کرد؟ شاید تا وقتی خودشو می خواست هم بکشه ازدواج می کردی یا با یکی دوست می شدی...

ناشناس گفت...

harfi baraye goftan nadaram vali ba labkhandi bar lab neveshtehaton ro mikhonam hamishe salamat bashi dost

دخترک گفت...

زیبا بود...فکر میکنم بهتره دیگه اینا رو نویسی خارخاری جان، من کم کم دارم بدجوری شیفته آقای خانه میشم! :)

Maryam Mmohammadi گفت...

مدتهاست وبلاگتون رو می خونم. واقعا فوق العاده می نویسید. مخصوصا قسمتهایی که یک اتفاق اطرافتون رو با ظرافت به یک مسئله بزرگتر در جامعه ربط می دید. شیفته این ماجرای عشقی که اخیرا می نویسید شدم فقط امیدوارم مثل داستانای ماشالا خان تون نباشه. می دونم غیر واقعی بودن چیزی از ارزش نوشته کم نمی کنه ولی نمی دونم چرا واقعی بودن یک نوشنه عشقی اینقدر قشنگ تره. به هر حال حتی اگر همه اینها داستان باشه به چیره دستی شما در نویسندگی اضافه می شود.

روشن گفت...

این نوشته هات رو که خوندم دیدم چقدر شبیه نیلوی من فکر میکردی با این تفاوت که او الان داره این فکر ها رو میکنه و من رو به ورطه منفجر شدن میکشونه گاهی. نمیدونم همه آدمها مثل هم وارد یک رابطه میشن یا نه، مثل هم فکر میکنن یا نه. اما توی این نوشته هات عجیب شبیه نیلوی منی.
میشه بهم تقلب برسونی؟
پ ن: راستی اگه ممکنه تاییدش نکن. ممکنه نیلو اینجا بیاد و بخونه. که فکر کنم میاد! اون وقت من و رسوایی عالم.