۲۹ خرداد ۱۳۹۲

گواهی "خود را شناختن"


در روز موعود با نگاه کردن به وضعیت کواکب و روز و ساعت سعد  به خانم دکتر دری در میدان تجریش مراجعه کرده و  درخواست یک گواهی بکارت نمودم. او هم دست به کار شد! و پس از اطمینان از مدعای مطرح شده گواهی را صادر کرد،  به همان روز و ساعت!
اگرچه ممکن است در آن روزها در زوایای تاریک  ذهنم جنبه فان بودن گواهی مد نظر بوده باشد  اما حرکت متحجرانه ام به مذاق او خوش نیامد.
 وقتی برای اولین بار گواهی را نشانش دادم و گفتم: البته ممکن است تو مردی با رابطه های مشکوک باشی( یکی دو موردی  که از دفتر خاطراتش دریافت کرده و بی رحمانه به رخش می کشیدم) اما من دختر از زیر بته به عمل آمده ای نیستم و خودم تصمیم می گیرم چه وقت باید چه اتفاقی بیفتد و تو حق نداری به من زور بگویی یا با من مثل دوست دخترهایت رفتار کنی!
 منزجر شد، خون به صورتش دوید ، همانطور که حدس می زدم گواهی را پاره کرد( البته من اصلش را با شش هفت کپی دیگر هنوز که هنوز است نگه داشته ام!) آقای خانه به قدری عصبانی شد که به جد گفت: دیگر هیچ تمایلی به ادامه ازدواج با من ندارد و حاضر است حتی زودتر از قول و قرارمان از هم جدا شویم.
رابطه میان ما سرد شده بود. مصمم بودیم حتما از هم جدا شویم، اما به پیشنهاد من قرار شد به خاطر خانواده هایمان پنج شش ماهی همه چیز را پنهان نگاه داریم، خوشبختانه در آن زمان مادر و پدر من تصمیم به اقامت در شهرستان قزوین گرفته بودند و به همین دلیل با فاصله ای که میان ما می افتاد کمتر کسی می فهمید بین من و او چه می گذرد و به این ترتیب بود که روزگار جدایی ما آغاز شد، روزگار بدون دیدار، بدون تماس، روزگار سرد و ناگواری که البته برای من بسیار آموزنده بود.
آقای خانه برای آن که مجبور به دیدن من نباشد یک ترم مرخصی گرفت و در یک کارگاه مجسمه سازی مشغول به کار شد. من خودم را سرگرم دانشگاه رفتن، درس خواندن و کار نیمه وقت در یک روزنامه کردم، چهار ماه تمام میان ما یخ بندان کامل حکم فرما شد. نه من او را می دیدم و نه او مرا و نه هیچ پیغام یا خبری از هم داشتیم.
من معتقد هستم جدایی ها،‌ عشق های نافرجام، اندوه های بزرگ،‌ آدم را پخته می کند،‌ مثل کوره سفال پزی می ماند، سفال پخته شده  گاهی تا چند هزار درجه گرما را تحمل می کند اما این آتش و گرما مقاومتش را بیشتر می کند،  من فرصت کرده بودم ساعت های زیادی را به فکر کردن در مورد رفتارهایم،‌ دل مشغولی هایم، آدم هایی که دوستشان می داشتم و ارزشی که این آدم ها برایم داشتند بگذراندم، من باید تغییرات را از خود  آغاز می کردم، من عجول بودم، زود عصبانی می شدم،‌ حاضر جواب بی سیاستی بودم.  لجبازی ام بیشتر اوقات مرا حقیر می کرد. برای لذت های زندگی ارزش زیادی قائل نبودم. من بیشتر مواقع برای آن که زن سرسختی به نظر بیایم نقش بازی می کردم. من مغرور بودم و به همین خاطر از اعتراف به دوست داشتن می هراسیدم. من ادعای روشنفکری داشتم و چون روشنفکر جماعت  را آدم های بدون عشقی می پنداشتم،‌ عشاق را تحقیر می کردم. من ادعای شجاعت داشتم اما ترسو بودم. اگر چه می گفتم نیست اما گذشته ی آدم ها برای من مهمتر از حالشان بود. من فکر می کردم اعتماد به نفس زیادی دارم اما در وادی عمل من فاقد اعتماد به نفس کافی بودم. من فکر می کردم کسی که دوستم دارد را می بینم اما حتی قادر به دیدن سایه او هم نبودم. برای قوی بودن توانایی های زنانه ام را نادیده گرفته و بیشتر بر روی جسارت های مردانه ام سرمایه گذاری می کردم. من از ذکاوتم به خوبی استفاده نمی کردم،  من عاشقی نمی دانستم، خودخواه بودم، ‌ من به قضاوت دیگران بیش از رضایت خاطر خود اهمیت می دادم.
خلاصه دورانی بود که من در کوره زندگی آتش و گرما را تحمل می کردم و یاد می گرفتم گواهی "خود را شناختن" بیش از گواهی بکارت برایم کاربرد دارد.

۹ نظر:

ناشناس گفت...

aali bud...man hanuz ham hamintoram...motoassefaneh natavanesteh am khodam ra kheyli taghiir daham ...kheyli dir aasheghi kardam va kheyli dir motovajeh in sefaatam shodam...mishe goft kheyli kasaan ra dar zendgeim az dast dadeh am...va akharish ...hamin chand vaght pish bud!

ناشناس گفت...

گواهی بکارت ... لول

دارا گفت...

میدونین؟ شجاعت به قضاوت نشستن درباره ی خود، کار آسونی نیست. کاریه که اگر نیمی از مردم، به اندازه نصف شناخت شما از خودتون، انجام می دادند، منیت ها و قلدری ها و خودخواهی ها ی زشتی که بر فرهنگ ما حاکمه ازمون دور می شد.
حداقل من میدونم که این شجاعت رو ندارم!

و اما
و اما
اینجاش منو کشت. ها ها ها
( البته من اصلش را با شش هفت کپی دیگر هنوز که هنوز است نگه داشته ام!)

ناشناس گفت...

10-12 خط آخرش دقیقا حالاته من هستش که از زبون یکی دیگه دارم میشنوم

فرشته گفت...

سلام
نمیدونم چی شد سر از اینجا دراوردم...
نمیدونم این نوشته هایی که خوندم چقدرش تخیله و چقدرش به واقعیت نزدیک...اما...
جسارتی که توش بود باعث شد اینا رو بنویسم...
یه دختر روشن فکر بودن تو جامعه ای که آدماش هنوز یاد نگرفتن همدیگه رو اونجور که هستن بپذیرن، سخته..
من با مردی که قرار بود بخشی از زندگیم بمونه سر همین که خودم باشم به مشکل خوردم...(از به خدا اعتقاد نداشتنم شروع شد)بعدم رفتم دوره های خودشناسی...الان بودن یا نبودن اون مهم نیست...فرشته بودنم خیلی خوبه..
عشق یعنی منو اونجور که هستم بپذیره...تنها کاری که میتونم براش بکنم اینه که خودم باشم...
بوس بوس برای دختر این نوشته ها که یکم شبیه خودمه.

ناشناس گفت...

اصلاً از آقای خونه خوشم نمیاد.
فکر کنم صحبت همون عشقه اگرنه قاعدتاً یکی مثل تو نمی تونست تحملش کنه.

مازی گفت...

سلام
خیلی وقته که این داستان هاتو می خونم.
یاد بداخلاقی های خودم با دوستم میفتم که منجر به جدایی ما بعد از 5 سال شد.
خود منم یه روز یه سلیطه ای بودم که به جای اینکه رفتارمو درست کنم، و عاقلانه برخورد کنم ، دست به مسابقه و جنگ و تحقیر زدم و خوب مسلمن جنگ و جدایی رو برای خودم و طرفم به ارمغان آوردم.
قشنگ بود

ناشناس گفت...

خودشناسی. خیلی خوبه که قبل از زندگی مشترک زیر یک سقف این دوره رو شروع کردین.

مینا گفت...

ای کاش گواهی بکارت روح هم وجود داشت.