۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سایه ی گیسوی نگار



روزهای پایانی دانشکده به سرعت سپری می شد و فرصت های باقی مانده از دست می رفت. آقای خانه چندین بار موضوع خواستگاری را با من در میان گذاشته بود. اما من چندان رغبتی به این کار نداشتم، من مدام در حال مطالعه ی مقایسه ی میان خودمان و برشمردن وجوه غیرمشترکمان بودم.
من جنجالی و پر هیاهو بودم، او صبور و آرام، من پرحرف و مثبت اندیش بودم، او کم حرف و منفی نگر، من عاشق کوه و جنگل بودم، او از کویر و دریا خوشش می آمد. من شیر و پلنگ و ببر و عقاب را دوست داشتم،‌ او سمندر و سگ و گاو و قرقی!
وقتی کنارهم بودیم و قرار به تعریف خاطره یا شیرین کاری بود من از باز بودن زیپ شلوار رییس فلان کنفرانس حین سخنرانی و قفل کردن در توالت وقتی مدیر دانشکده داخل آن بود و نوشتن نامه های عاشقانه ی بی نام برای مسئول کتاب خانه می گفتم. او از تصادف مرگ بار جاده هراز و تشریح بیرون ریختن دل و جگر و کبد و روده و مغز و طحال مسافرها وسط خیابان!
از همه ی این ها گذشته اگر چه در ظاهر هیچ نشانه ای ازاعتقادات مذهبی در من دیده نمی شد اما من نماز می خواندم، روزه می گرفتم، در مراسم مذهبی شرکت می کردم و از افتخاراتم این بود که سوره یاسین! را به منظور قرآت در زیر گوش بنی نوع بشر در مدت 3 روز حفظ کرده ام.
اما آقای خانه، نه هیچ پیامبری می شناخت، نه هیچ منجی! اعتقادات مذهبی را کفر ایمان می دانست و نماز و روزه را خود شیرینی دین مداران در مقابل خدای خود ساخته! شراب را نعمت بهشتی می دانست و محروم کردن بنی نوع بشر از آن را خسرانی بزرگ و با تمام این ها یک خصوصیت عجیب هم داشت! این که به هیچ عنوان، تحت هیچ شرایطی و با هیچ بهانه ای دروغ نمی گفت و اصلا شاید، دروغ گفتن بلد نبود.( بعدا خودم چیزهایی یادش دادم)
با همه ی این تفاوت ها ظاهراً در هجدهم آذر 1373 نقطه ی عطف زندگی من و او رقم خورد و به عنوان یک دختر اولین ابراز علاقه به یک مرد را تجربه کردم. ما برای آخرین سفر دانشجویی عازم اصفهان بودیم.
" امروز به اصفهان می رویم، صبح در سالن دیدمش، گفتم: پدر و مادرم هفته دیگر به فرانسه می روند و به خاطر جراحی مامان ممکن است برگشتنشان دو سه ماهی طول بکشد، اگر در مورد خواستگاری با خانواده صحبت کنید من هم به آن ها می گویم تا قبل از مسافرتشان این داستان! به یک جایی برسد. اما باز هم بهانه آورد و گفت: حالا که زود است. چه عجله ای دارید؟
گفتم: عجله دارم چون نمی دانم احساس شما نسبت به من چیست؟ امروز و فردا که دانشگاه تمام می شود و دیگر دستم به شما نمی رسد. من نمی توانم نسبت به شما بی تفاوت باشم. اما شما ظاهراً سرگرمی های زیادی دارید! رفتار شادمهر و محسن هم برای من آزار دهنده شده ، مدام با شما راه می روند، دور و بر شما می گردند، من به سختی می توانم تحملشان کنم. می ترسم عاقبت در این سفر با شادمهر درگیر شوم. دوست ندارم سفر بدی داشته باشم. نمی توانم تحمل کنم و...
اما او حرفی زد که غافل گیر شدم. چند لحظه ای به من نگاه کرد بعد با شجاعت گفت: چه اهمیتی دارد که دور و برمن چه کسانی هستند! یا آن ها چه می گویند من چه می کنم! مهم این است که توی فکر من چه می گذرد،‌ مطمئن باشید این روزها من فقط به شما فکر می کنم و راستش را بخواهید خیلی هم زیاد!
حیرت زده شدم و عجیب آسوده ، انگارباری از روی شانه هایم برداشته اند.
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد
گور پدر خواستگاری کردند اصلا !"

۲ نظر:

ناشناس گفت...

آه...چقدر زیبا...
خارخاسک جانم
آقای خانه
اینچنین
شیفته ات
ماند؟

دارا گفت...

CLAP CLAP

آرزو میکنم هم دانشگاهی میبودیم.

هرچند توضیحات چنان تصویری است که نیاز به تصویرسازی کم می شود.

میشه گفت دفتر خاطرات آقا اسراری رو داره که در حواس شما ضبط شده. خوب بود اگر حس امروز آقا رو چاشنی نوشته های دیروزشون می خوندیم. آدم جاری میشه همراه فامیلی شما

مرسی که برگشتین به روز واقعه