۴ تیر ۱۳۹۲

قسمت دوم: (امروز را برای امروز زندگی کن)

چند روز قبل آرایشگاه رفته بودم ، خانم آرایشگر پرسید که چطور با این موضوع کنار آمده ام. گفتم که اگر منظورتان کنار آمدن با این حقیقت هست که «می میرم»، باید بگویم که خوب به خودم می گویم همه می میرند! هیچ کس شانس این را ندارد که تعداد روزهای باقی مانده اش را بداند من هم ندارم. فرقش برای آدم های مثل من این است که این «حقیقت» برایمان به «واقعیت» تبدیل می شود. یاد می گیریم که با آن زندگی کنیم. این طوری تا جایی که می شود چیزی را «برای یک موقعیت خاص» کنار نمی گذاریم و کاری که خوشحالمان می کند را برای اینکه «یک روزی» انجامش دهیم به تعویق نمی اندازیم ، چون هر روز برای ما یک روز خاص هست. یک روز دیگر از باقیمانده ی روزهایی که زنده هستیم.

وقتی اولین بارتشخیص سرطان سینه برایم داده شد، دو سه سالی از تقاضایی که برای اقامت کانادا داده بودیم می گذشت. من شاغل بودم با دو بچه دبستانی و پیش دبستانی. زیاد تقاضای مهاجرت را جدی دنبال نمی کردم چون در آن شرایط موقعیت مالی خانواده مان تثبیت شده نبود. یعنی به خودم می گفتم: حالا اگر هم موافقت بکنند که ما فعلاً شرایط رفتن نداریم.
تازه دوسالی بود که درشهرستان زندگی و کار می کردیم که مجبور شدیم بخاطر دسترسی به امکانات درمانیِ تهران، با دو بچه ام به کرج نقل مکان کنیم . آپارتمانی را که قبل از رفتن به شهرستان در آن زندگی می کردیم ، از مستاجر پس گرفتیم و یک سال آنجا ماندیم تا همه ی مراحل شیمی درمانی و پرتو درمانی و آزمایشات ماهیانه و ....تمام شد. در این مدت شوهرم به تنهایی در همان آپارتمانی که در شهرستان اجاره کرده بودیم ماند. ماهی یک بار دو روز مرخصی می گرفت و یا پنج شنبه و جمعه یا یک تعطیلی سر هم میکرد وبه ما سر میزد.
بعد از همه ی اینها همان طور که گفتم به شهرستان برگشتیم . من و شوهرم از کار دولتی بیرون آمدیم و شرکت جدید را راه انداختیم. با توجه به هزینه های درمان که پرداخته بودیم موقعیت مالی مان همچنان لنگ میزد و 4-5 سالی طول کشید تا بالاخره از تنگناهای مالی خلاص شدیم و تازه یادمان آمد که  تقاضای اقامت کانادا هم داده ایم. این همه اسباب کشی و آدرس عوض کردن می توانست به راحتی باعث شود که نامه ها بموقع به دستمان نرسند. برای همین در کرج از اول یک صندوق پستی گرفته بودیم که آدرس پستی مان ثابت بماند. ما وکیل مهاجرت نداشتیم چون همان طور که گفتم پولش را نداشتیم. با تمام توان سعی می کردیم در هر موردی صرفه جویی کنیم تا برای آمدن به کانادا پول جمع کنیم. شروع به نامه نگاری کردم بعد ازمدتی چرخ های زنگ زده ی پرونده ی ما دوباره در عین ناباوری به جریان افتاد و دوباره از ما خواستند که فرم ها ی جدید را پر کنیم (چون دراین فاصله فرم ها عوض شده بود). بالاخره طلسم شکست و فرم های مربوط به آزمایشات پزشکی قبل از اقامت به کانادا را برایمان فرستادند. این آزمایشات به این هدف هست که مطمئن شوند کسی که بیماری سختی دارد و نیاز به درمان دارد را پذیرش نکنند. نمی دانستم که بیماری من تاثیری در پذیرشم دارد یا نه ؟ ولی به هر حال رفتیم برای معاینات و به دکتر معتمد سفارت همه چیز را توضیح دادم. او هم گزارشات را فرستاد و من به سوریه رفتم تا مبلغ پولی را که برای اقامت باید می فرستادیم دستی تحویل دهم . در سفارت کانادا در سوریه پول را گرفتند و یک پاکت دربسته به من دادند تا به پزشک معتمد بدهم . از دکتر خواسته بودند با توجه به شرایط من،  مرا به دکتر سرطان شناس خودم ارجاع بدهد تا او مرا برای سونوگرافی و اسکن استخوان بفرستد و همچنین یک گزارش بنویسد از چگونگی مراحل درمان من و اینکه چه دارو هایی به من داده اند و چه وضعیتی دارم و امکان اینکه دوباره سرطان بگیرم چقدر است. برگشتم تهران و همه ی این آزمایشات و گزارش ها را جمع و جور کردم و تحویل پزشک معتمد دادم.
چند هفته بعد بالاخره  تلفنی که این همه سال منتظرش بودیم بهم شد و گفتند باید هرچه زودتر پاسپورتها  را ببریم تا مزین به ویزای مهاجرت بشه! به دلیل این که مراحل آزمایشات پزشکی ما دوباره کاری داشت ، مدت زیادی مهلت برای رفتن نمانده بود چون نمی توانستند اعتبار ویزا راتمدید کنند و باید قبل از دوماه از آن  تلفن،  پاسپورتها را می بردم، ویزا را می گرفتم، هم چیز را جمع و جور می کردم و خودم و خونواده را به کانادا میرساندم!
از این جا به بعد وضعیتمان افتاد روی دور تند. سریع رفتم سوریه و پاسپورتها را دادم و روز بعد با ویزا به همراه فرم های لندینگ تحویل گرقتم .برای هر نفر یک چمدان بستیم و راه افتادیم برای خداحافظی با فامیل. آن  زمان نزدیک یک سال از فوت پدرم می گذشت و ما برای مراسم سالگردش باید به اهواز می رفتیم. این شد که برنامه ی خداحافظی با فامیل را با مراسم سالگرد یکی کردیم. دوروز قبل از تمام شدن مهلت ویزا ، توی فرودگاه پیرسون تورنتو جلوی افسر مهاجرت ایستاده بودیم و داشتیم بعد از ساعت ها پرواز و انتظار در صف، جواب پس می دادیم! افسره گفت:  چیزی نمونده بود که ویزاتون مهلتش تموم بشه! چیزی نگفتم و مودبانه لبخند زدم ! ولی توی دلم گفتم: «خیلی حیف شد که نمی تونی گیربدی؟»
هر خانواده در کانادا باید یک پزشک خانوادگی داشته باشه. من در اولین فرصت یک پزشک خانواده پیدا کردم که هم ایرانی باشه تا آدم بتونه دردشو بهش بگه و هم به محل زندگیمون نزدیک باشه و هم بیمار جدید قبول بکنه. در همون اولین نوبت معاینه همه چیز را درباره ی بیماری ام برایش توضیح دادم و گزارشاتی که داشتم را نشانش دادم. اوهم گفت:  در اولین فرصت منو برای معاینه پیش سرطان شناس می فرسته تا ببینه که مشکلی دارم یا نه و باید به مصرف قرص تاموکسیفن(قرص هرمونی مربوط به سرطان سینه که قرار هست از بازگشت سرطان سینه در زنانی که آن را داشته اند، جلوگیری کند) ادامه بدم یا نه.
در مورد تکه ی زاید که از جراحی باقی مانده بود هم مرا به یک جراح پلاستیک ارجاع داد. جراح پلاستیک به من گفت که من می توانم عمل جراحی بازسازی سینه را انجام دهم. این عمل توسط خدمات درمانی استان انتاریو پوشش داده می شه و برای بیمار هزینه ای نداره.  کور از خدا چه خواهد ؟
از اون طرف سرطان شناس(انکولوژیست) هم به من گفت که من نیازی به ادامه دادن قرص ندارم و دیگر هم نیاز به ارجاع به سرطان شناس ندارم و فقط باید سالی یک بار ماموگرافی و معاینات روتین انجام بدهم . همین
نوبت عمل بازسازی سینه را برای چند ماه بعد به من دادند. تا موقع عمل 7-8 ماهی از ورودما به کانادا گذشته بود . با خوشحالی هر چه تمام تر راهی بیمارستان شدم تا عمل باز سازی سینه را انجام دهم . احساس می کردم که بعد از مدت ها می توانم دوباره یک بدن کامل (یا تقربیاً کامل ) و عادی داشته باشم .عمل بازسازی سینه در روشی که برای من انجام شد با برداشتن یک قسمت از عضلات شکم و قرار دادن آن در محل سینه ی برداشته شده انجام می شود.قبل ازبرنامه ریزی روز عمل، دکتر از من امضا گرفته بود که ریسک فتق شکمی را قبول می کنم. به من گفت که احتمال این اتفاق خیلی کم است اگر فشار خاصی به شکم وارد نشود. بعد از عمل یک شب بیمارستان ماندم و فرداش رفتم خونه . البته تا 6 هفته بعد از عمل هر روز پرستار می فرستادند تا پانسمان را عوض کند و مایع جمع شده در کیسه ها ی مخصوص را خالی کند. (این کیسه ها در محل عمل نصب می شود تا ترشح ناشی از زخمِ ایجاد شده را جمع کند) . بعد از یک هفته آمدن پرستار را لغو کردم و خودم این کار را انجام می دادم. هر هفته هم باید به بیمارستان برمی گشتم برای معاینه.آخرین کیسه را هم که برداشنتد نفس راحتی کشیدم!
دیگه خودم رو یک فرد کاملاً سر حال و قوی می دیدم که از نظر سلامتی هیچ مشکلی نداره. اگر بخاطر ورم دست چپم نبود ، می شد فراموش کنم که اصلاً روزی سرطان داشته ام. معمولاً در موقع جراحی سرطان سینه غدد لنفاوی راهم ازقسمت زیر بغل بیرون می آورند چون این غدد هم حاوی سلول های سرطانی هستند. بعد لنف نمی تواند به طور عادی جریان پیدا کند ، به همین دلیل در ساعد و بازو جمع می شود و گاهی کل دست ورم می کند. به این نوع ورم لینف ادیما می گویند و درمان خاصی به جز پوشیدن یک آستین کشی مخصوص (که خیلی هم گران هست ) ندارد.در واقع درمان نیست بلکه فقط جلوگیری از بدتر شدنش هست.(نمی دانم چرا در ایران این آستین ها نبود ، یا دکتر من به من نگفت که هست و بهتر هست بخرم)
ما از چند ماه قبل به فکر خرید خانه افتاده بودیم. فکر کرده بودیم بهتر هست که خانه بخریم تا بجای اجاره خانه ، قسط خانه را بدهیم (چون تقریباً یکی هست) و پولی که از ایران آورده بودیم را به عنوان پیش قسط خانه بدهیم تا بیخودی خرج نشود . همه ی معاملات املاکی های کانادا بلد هستند برای مشتری هایشان شغل ساختگی درست کنند و به موسسات مالی وام دهنده اعلام کنند و ازشان برای مشتری ها وامِ خانه بگیرند . موسسات مالی هم می دانند که شغل ها ساختگی است ولی سخت نمی گیرند چون سودشان در وام دادن است.بنابراین خانه و ماشین را خریدیم (یادش بخیر انگار همین دیروز بود که دلار هزار تومان بود!)
هشت ماه گذشت . در این هشت ماه من و بچه ها تنها د ر تورنتو بودیم و شوهرم برگشته بود به ایران. من گواهینامه ی کانادایی گرفتم . اسباب کشی کردم .بچه ها در مدرسه تابستانی ثبت نام کردم . تصادف کردم.(چیز مهمی نبود!) یک کار نیمه وقت گرفتم وروزهای سختی را گذراندم تا اینکه شوهرم برگشت.
درست قبل از برگشت شوهرم بود که سرفه های من شروع شد.نه تب داشتم نه سرماخوردگی و نه علامت دیگر. دنبال یک دکتر خانواده دیگر می گشتم چون دکتر قبلی دور از محل زندگی ما بود. یک آگهی در روزنامه ی ایرانی دیدم از یک خانم دکتر ایرانی که مریض جدید قبول می کرد. رفتم و فرم های مربوطه را پر کردم و پیش دکتر جدید رفتم.(این احمقانه ترین کاری بود که در تمام عمرم کرده ام) از همان جلسه اول تمام پرونده ی پزشکی ام را باهاش مرور کردم و بعد درباره سرفه ها گفتم. برایم عکس قفسه سینه (ایکس ری) نوشت و یک شربت سینه و یک اسپری (مثل آنهایی که مبتلایان به آسم استفاده می کنند).عکس را گرفتم و منتظر جواب شدم. در کانادا جواب همه ی آزمایشات و عکس ها مستقیماً به مطب دکتر ارسال می شود.
سرفه های من بدتر و بدتر می شد .موقع انجام فعالیت مثل دویدن یا بالا رفتن از پله سرفه بیشتر می شد. بعضی وقت ها اینقدر سرفه می کردم که بالا می آوردم یک بار حتی کمی خون بالا آوردم. کبود می شدم. اشتها نداشتم . براثر سرفه ی زیاد در همان محل برداشته شدن عضله ی شکمی ، فتق ایجاد شد (یک برآمدگی کوچک ناشی از بیرون زدن روده ها که به مرور بزرگترشد). دوباره رفتم پیش دکتر گفت عکست مشکلی نداشت . گفتم خوب نشدم و این دارو هم بهترم نکرده.موضوع خون بالا آوردن را هم گفتم . گفت برای اینکه سرفه زیاد زدی یک مویرگ پاره شده و چیزی نیست . گفت دوباره برایت عکس می نویسم و یک آزماش خلط (این هم احمقانه ترین کاری بود که او کرد) من عکس بعدی را گرفتم وآزمایش خلط دادم و منتظر جواب شدم. در محل کار ، پشت فرمان ، توی سوپر مارکت و....سرفه های ناگهانی ام شروع می شد و نمی توانستم جلویش را بگیرم. مردم چپ چپ نگاهم می کردند انگار ......آره انگار سرطان دارم!!!
قبل از این ماجرا ها من و شوهرم تصمیم گرفته بودیم که بیمه ی عمر بگیریم. بایک شرکت بیمه قبلاً صحبت کرده بودیم وفرم ها را پر کرده بودیم و این شرکت ها خودشان یک پرستار می فرستند خانه و آزمایشات و نوارقلب را در همان خانه از آدم می گیرند .طبق وقتی که از قبل هماهنگ شده بود پرستار آمد. با خودش حتی ترازو هم آورده بود! مدتی بود من عادت وزن کردن خودم را گذاشته بودم کنار. می ترسیدم چون مدتی هست ورزش نکرده ام چاق شده باشم ! ترازوی پرستار به پاوند بود. وزن کرد و نوشت 120 پاوند. من هم گفتم خوب می شه 60 کیلو دیگه ! (چه مهندسی هستم ماشالله) قبلش 62 کیلو بودم . بعد از این که پرستاره رفت رفتم روی ترازوی خودمان. دیدم شده ام 56 کیلو! من توی عمرم از 57 کیلو کمتر نبوده ام! وحشت برم داشت!
خبری از مطب دکتر نبود . زنگ زدم گفتند جواب عکس نیامده. ولی کمی بعد منشی اش زنگ زد و گفت جواب عکس آمده و باید بیایی دکتر ببیندت. رفتم گفت در قسمت بالای ریه ی چپ ات یک سایه دیده می شه. نگران نباش به احتمال زیاد چیزی نیست.موضوع کاهش وزن را بهش گفتم . جا خورد و دستش به وضوح به لرزه افتاد. به منشی اش گفت برایم از هر کلینیکی که می شود یک نوبت برای سی تی اسکن بگیرد.در کانادا به دلیل مجانی بودن خدمات تشخیصی ، معمولاً لیست انتظار برای این جور اسکن ها خیلی طولانی است. برای من وقت را به صورت اضطراری گرفنتد برای 12 روز بعد در شهری که یک ساعت ونیم با محل زندگی ما فاصله داشت. رفتیم و انجام دادیم و منتظر جواب شدیم. این قسمت انتظار از همه اش سخت تر بود. حالا دیگر برایم مسَلّم بود که حالم خراب است. نتیجه سی تی اسکن به دست دکتر رسید و من دوباره رفتم مطبش. گفت که سرطان در ریه و قسمتهایی از استخوان برگشته (متاستاز داده).برایم یک سری سونو گرافی از همه ی شکم نوشت با یک سری عکس کامل (ایکس ری) از تمام استخوان ها. گفت الان باید من تو را به یک سرطان شناس ارجاع بدهم ولی این کار طول می کشد .خودت بری بیمارستان و این عکس ها را نشان بدهی زودتر درمانت شروع می شود.کپی جواب اسکن را هم به من داد و در واقع مرخصم کرد.
توی برزخ دست و پا می زدم . همه ی برنامه های زندگی مان بهم ریخته بود.دلار یک شبه دوبرابر شده بود و شرکت ما نمی توانست در آمدش را در ایران دو برابر کند تا کفاف هزینه های ما را بدهد.(هنوز مثل الان سه برابر و نیم نشده بود!) کار هم که بی کار . باید منزل مسکونی مان را می فروختیم چون دیگر نمی توانستیم از پس اقساطش بربیاییم. شوهرم مجبور شد به صورت اضطراری برگردد ایران تا پولی از فامیل و آشنا قرض بکند و برگردد. من هم وقتی یک بار دیگر حمله ی سرفه بهم دست داد زنگ زدم به 911 و آنها هم آمبولانس فرستادند و مرا بردند بیمارستان . در بیمارستان مدارکم را که از قبل آماده کرده بودم و با خودم برده بودم را نشان دادم . یک شب توی راهروی بیمارستان روی تخت مخصوص آمبولانس ماندم . دوباره از من سی تی اسکن گرفتند و صبح پذیرشم کردند.
یک بار وقتی هنوز در فکر مها جرت نبودم و درایران شاغل بودم ، یک دکتر برای معاینه ی دوره ای کارکنان فرستادند به کارخانه ی محل کار ما. این دکتر از آن «خارج رفته » ها بود ! از من شماره ی پرسنلی ام را پرسید . گفتم 911 . گفت خیلی عجیبه این که شماره ی پلیسه! گفتم والله تا بحال بهش فکر نکرده بودم چون برای ما «خارج نرفته ها» 911 چیز خاصی نبود! خلاصه قسمت شد و ما هم 911 سواری کردیم . شانس آوردیم که سوار ماشین پلیس نشدیم!
به دایی ام که در کانادا زندگی می کرد زنگ زدم و او هم به بیمارستان آمد و آن شب هم پیش بچه ها ماند اما روز بعد باید برای ماموریت به خارج از کشور می رفت ، برای همین به دایی دیگرم که در آمریکا زندگی می کند زنگ زد و او هم لطف کرد این همه راه رانندگی کرد و آمد و تمام مدتی که من در بیمارستان بودم پیش بچه ها ماند .(بچه ها البته نوجوان هستند و از پس کارهای خودشان برمی آیند ولی برای مدت طولانی نمی شد تنهایشان گذاشت)
سرطان شناسی که بیمارستان برای من تعیین کرد یک خانم دکتر مسن و خوشپوش بود. اسم وسطش الیزابت هست برای همین دکتر الیزابت صدایش می کنیم. صبح که مرا به بخش منتقل کردند آمد و مرا ویزیت کرد. شمرده و آرام حرف می زد ولی صحبت هایش پر از کلماتی بود که معنایش را نمی فهمیدم. موقع صحبت کردن به گوشه پایین سمت راست خودش نگاه می کرد نه به چشم طرف مقابل . از من پرسید که آیا می دانم در ایران چه دارو هایی برای من استفاده شده ؟ همان گزارشی را دکتر ایران برای سفارت نوشته بود بهش نشان دادم. گفت خیلی عالی شد که تو این را همراه داشتی . کار من را راحت تر کردی. الان باید برایت نوبت بیاپسی (نمونه برداری از بافت زنده)ریه بگیرم تا معلوم شود سلول های سرطانی ریه از همان نوع حساس به هورمون هست که در سرطان سینه ات بوده ، یا نه. اگر این طور باشد و درمان را شروع کنیم 50 درصد احتمال دارد که موفق شویم سلول های سرطانی را کنترل کنیم.(حالا که فکرشو می کنم می بینم انگار عزراییل داشته روی بردن یا نبردن من شیر یا خط می کرده چون این جوری هم احتمالش همون 50 درصده!)
خوب نمونه برداری در همان بیمارستان و زیر دستگاه سی تی اسکن انجام شد. در همان لحظه فقط یک فشار حس کردم . ولی بعد از چند ساعت (فکر کنم چون بی حسی از بین رفت) درد زیادی در همان سمت نمونه برداری حس می کردم . دکترالیزابت گفت که سلول های سرطانی از نوع همان سرطان سینه بوده و درمان را شروع می کند. در بیمارستان چند روز اول 2-3 بار مرا جابجا کردند و در اتاق های چند تخته گذاشتند . ولی بعد از آن، تا آخرین روز بستری بودنم (که 20 روز طول کشید) به من اتاق خصوصی ایزوله دادند و برای ورود به اتاق همه لباس (گان) استریل می پوشیدند و ماسک. حسابی هم به من می رسیدند و تقریباً هر چه می خواستم برایم می آوردند (لابد فکر می کردند که این یارو رفتنی است !) . از همان روز اول قرص های استروئید (همان که ما در ایران می گوییم کورتون) را شروع کرده بودند. وقتی دکترالیزابت روز دوم دید سرفه ها هنوز ادامه دارد ، روزانه سه بار استفاده از ماسک استنشاقی (نپولایزر) مثل آن چیزی که برای مبتلایان به آسم گاهی استفاده می کنند را تجویز کرد. بعد از آن سرفه ها از بین رفت و به نظر می آمد بهتر شده ام ، اما ذهنم پر از سوال بود. بعضی وقتها دوباره از دکتر سوالی را که قبلاً پرسیده بودم ، می پرسیدم ، می گفت:  قبلاً جواب این سوال را داده ام ولی دوباره کامل توضیح می داد.
تفاوت سیستم بیمار و پزشک که در اینجا دیده ام در مقایسه با ایران این است که ، در اینجا پزشک باید مطلقاً به هر سوال شما درباره ی بیماری خودتان جواب بدهد و حق ندارد اطلاعات بیماری شما را به کسی (حتی نزدیکان ) بدهد. در حالی که دکتر در ایران (شاید با فرض اینکه شما چیزی از دکتری سرتان نمی شود ) هر طور شده از دادن اطلاعات به من خودداری می کرد (مثل موردی که درباره جراحم گفتم) و در مورد بیماران مبتلا به سرطان (شاید چون فکر می کنند ممکن هست خیلی بترسند ، یا نمی دانم به چه علت دیگری) مستقیماً با بیمار حرف نمی زنند و به نزدیکان یا همراه بیمار توضیح می دهند .
در کل دکترالیزابت برای من توضیح داد که بر خلاف چیزی که به ما (زنانی که سرطان سینه شان در مان شده و آزمایشات تومور مارکر شان کاملاً منفی هست) گفته اند ، 30 در صد از ما زنانِ درمان شده دچار متاستاز(عودِ سرطان در یک یا چند عضو دیگر بدن) می شویم . این بیماری غیر قابل درمان هست. متوسط طول عمر این زنان (همان 30 درصد که دچار متاستاز می شوند) بعد از تشخیص 2 تا 8 سال است. (این به این معنی نیست که زنانی وجود نداشته اند که 10 سال هم بعد از تشخیص عمر بکنند، بلکه فقط یک حقیقت آماری هست و درباره میانگین آماری بحث می کند). در ایران برای من آزمایشات تومور مارکر را به صورت ماهیانه و بعد سالیانه انجام می دادند وبر همان اساس گفته بودند که خوب شده ام . ولی در کانادا آزمایش تومور مارکر را از نظر کنترل سرطان سینه معتبر نمی دانند. ضمناً این موضوع که جراحم در ایران به من گفته بود (و خانم دکتر ایرنی در کاناد هم تایید می کرد)که بعد از 5 سال از درمان سرطان سینه و منفی بودن تومورمارکر ، شما کاملاً سالم بوده و شانس ابتلا مجددتان به سرطان مثل آدم های دیگر (که اصلاً مبتلا نشده اند) هست، کاملاً اشتباه است و همان طور که گفتم این احتمال 30 درصد است(حتی پس از 10 سال). کانادا یکی از کشور هایی است که تحقیقات بسیاری در این زمینه انجام داده و می دهد و بنابراین داروهایی برای کنترل این بیماری وجود دارد ، ولی هر بیمار طبعاً واکنشش نسبت به هر درمان متفاوت است و باید دید که کدام یک از داروهای موجود برای تو جواب می دهد. خصوصاً اینکه بیشتر داروهای موجود روی زنانی قابل استفاده هست که قبلاً یائسه شده باشند (من 42 سال داشتم و هنوز یائسه نشده بودم اگر چه مصرف مداوم تاموکسیفن نظم قاعدگی من را در طول 5 سال به هم زده بود و تنها چند ماه پس از قطع مصرف آن ، درست شده بود) بنابراین باید کاری کنیم که تخمدان های تو غیر فعال شوند .(دکتر گفت که امکان عمل کردن و برداشتن تخمدان های من را ندارد چون مشکل تنفسی دارم و زیر عمل بردن من خطرناک است )
دوره ی اول شیمی درمانی من در همان بیمارستان شروع شد. این دارو هم مثل همان داروهای قبلی (در ایران) بصورت درون رگی بود و عوارضی شبیه همان داروها داشت (تهوع ، سوزش معده ، اسهال یا یبوست ، ریزش مو) به علاوه ی یک عالمه عوارض دیگر(!) که در لیست بود (مثل سوزن سوزن شدن انگشت های دست و پا ، زخم های دهان و..) که من نداشتم . در بیمارستان من را زیر نظر داشتند و برای هر کدام از عوارض جانبی که بروز می کرد یک دارو می دادند.شوهرم بالاخره موفق شد پول مورد نظر را قرض کند و تبدیل به دلار کند و برگشت .در بیمارستان مرتب از من می پرسیدند شوهرت کی برمی گردد (دکترم می دانست که شوهرم نیست و من دو تا بچه دارم و کسی نیست که در صورت مرخص شدن از من مراقبت کند). بعد از اینکه یک ام آر آی هم انجام دادند (که مطمئن شوند که سرطان در نخاعم اثری نگذاشته ، چون دردِ ستون فقرات داشتم) با یک عالمه دارو مرخصم کردند .
ریزش مو که بعد از 2- 3 هفته شروع می شود ، این بار شدید تر بود (مژه و ابرو و حتی همه ی موی بدن) و بعد ازدر آمدن هم موها خیلی نازک تر بودند و جنسشان خیلی بد ترشده بود. قبل از اینکه موهایم کامل بریزد از شوهرم خواستم سرم را مثل دفعه قبل ماشین کند تا راحت تر باشم. کلاه گیس جدیدم را برای بیرون رفتن سرم می گذاشتم . خانه را برای فروش گذاشتیم و مدتی طول کشید تا خریدار مورد نظر پیدا شد. قرار شد که آخر سال تحصیلی (که فصل اسباب کشی هاست) خانه را تحویل بدهیم . در این مدت شیمی درمانی من ادامه داشت. تقریباً هر ماه گلبول های سفید خونم بخاطر شیمی درمانی کم می شد و دچار تب می شدم. در این جور موارد از قبل بهم گفته بودند که باید به اورژانس بیمارستان بروم و هر بار من را بستری می کردند و هر دفعه چند روز تا یک هفته یا ده روز نگه می داشتند و آمپول هایی به اسم نیوپاجِن تزریق می کردند تا تعداد گلبول های سفید دوباره بالا برود.این آمپول ها بسیار گران هست به همین دلیل دکتر الیزابت نمی توانست از همان اول آنها را تجویز کند تا من در خانه تزریق کنم ، بلکه باید چند بار دچار این عوارض می شدم تا این که می توانست سیستم درمانی را قانع کند که من به این دارو نیاز دارم (چون همان طور که گفتم برای همه عوارض یکسان نیست). بعد از آن آمپول ها را در همان بیمارستان می دادند تا در خانه در یخچال نگه دارم و هر روز پرستاری به خانه می فرستادند تا بصورت زیر پوستی تزریق کند.
در این مدت دوباره موعد برگشتن شوهرم به ایران رسید . من هم باید دنبال آپارتمانی برای اجاره می گشتم که هم توان پرداخت اجاره اش را داشته باشیم ، هم نزدیک بیمارستان باشد و هم مدرسه ی خوب برای بچه ها نزدیکش باشد و هم به اتوبوس دسترسی باشد برای موقعی که احیاناً حالم خراب هست و نتوانم رانندگی کنم (که بچه ها بتوانند با اتوبوس رفت و آمد کنند).
بالاخره بعد از مدتی این در و آن در زدن جای مورد نظر را پیدا کردم و اسباب کشی و انتقال خط تلفن و اینترنت و کابل تلویزیون وباقی قضایا را هم هماهنگ کردم . شوهرم درست به موقع رسید که بتوانیم اسباب کشی کنیم چند ماهی ماند و دوباره کمی بعد از شروع سال تحصیلی جدید رفت . دکتر الیزابت هر سه ماه حین انجام شیمی درمانی سی تی اسکن می گرفت . در این مرحله که 9 ماه از شروع شیمی درمانی گذشته بود ، دکترالیزابت معتقد بود که آن نوع درمان دیگر کمکی به من نمی کند و سرطان پیشرفت کرده. برای همین نوع درمان را عوض کرد و یک نوع قرص به من داد که روزی 7 عدد باید می خوردم! حالم به سرعت رو به بد شدن رفت و دوباره کارم به اورژانس کشید .این باربرای رسیدگی به بچه ها از یک عده از دوستان ایرانی کمک گرفتم . این دو خانواده ، دوستانی بودند که شوهرم در کلاس زبان پیدا کرده بود .خیلی مهربان بودند و نه تنها به بچه ها سر زدند بلکه به ملاقات من در بیمارستان هم می آمدند و برای مرخص شدنم هم آمدند و مرا به خانه رساندند.
دکترالیزابت باز هم درمان را عوض کرد. این بار هفته ای یک بار دو نوع دارو بصورت درون رگی تزریق می کردند . این داروها برخلاف قبلی ها تا الان که خوب بوده . شش ماه این درمان را ادامه داده ام و دکتر الیزابت که دیگر داشت بازنشسته می شد به من گفت که این دارو در کلیه ها اثر تجمعی دارد و دیگر نمی شود آن را ادامه داد.
هنوز نمی دانم چه درمان های دیگری برایم در نظر گرفته می شود و دکتر جدیدم چطور خواهد بود ولی الان خوشحالم که امروز سومین سالگرد ورودم به کانادا را پشت سر گذاشته ام و هنوز زنده ام. باور ندارم که آدم هایی که با بیماری های سخت زندگی می کنند ، توانایی خاصی دارند ، یا شجاع و.... هستند. این توانایی به طور بالقوه در همه ی انسان ها هست. اگر این طور نبود که نسل انسان ها خیلی قبل منقرض می شد!
چند روز قبل آرایشگاه رفته بودم ، خانم آرایشگر ازم پرسید که چطور با این موضوع کنار آمده ام. گفتم که اگر منظورتان کنار آمدن با این حقیقت هست که «می میرم» ، باید بگویم:  خوب به خودم می گویم همه می میرند! هیچ کس شانس این را ندارد که تعداد روزهای باقی مانده اش را بداند. من هم ندارم . فرقش برای آدم های مثل من این است که این «حقیقت» برایمان به «واقعیت» تبدیل می شود. یاد می گیریم که با آن زندگی کنیم. این طوری تا جایی که می شود چیزی را «برای یک موقعیت خاص» کنار نمی گذاریم و کاری که خوشحالمان می کند را برای اینکه «یک روزی» انجامش دهیم به تعویق نمی اندازیم ، چون هر روز برای ما یک روز خاص هست. یک روز دیگر از باقیمانده ی روزهایی که زنده هستیم.

۲۰ نظر:

حامی تنها گفت...

سلام خانم دکتر . نمیشه این داستانها رو پی دی افش کنین ؟ اگر سرتون شلوغه با اجازه تون من میتونم این کارو انجام بدم . حیفه به خدا . گردآوریش کنین .

خسته هم نباشین . مثل همیشه عالی می نویسین

ناشناس گفت...

bavar konid 2 bar vasat khandan rahash kardam, nemitoonestam edameh bedam, daneshtan inkeh in ie roman nist va zendegi vagheii ie zan mesl maneh kheili ghafelgir konandast
arezooie salamati daram baraie in khanom va arezooie chenin roohieheii baraie roozhaie sakht baraie khodamd

بانو گفت...

خوندن داستان زندگي اين خانوم اشك به چشمانم آورد.چون ديدم من هم مث ايشون در خانواده اي بزرگ شدم كه بيشتر مرگ و ميرها بر اثر سرطان بوده.لعنت به اين بيماري.

ناشناس گفت...

in gheseh ha ra jam avari kodnid, ketaabesh kond nevisande har fasl maloum bashad va esmesh ra begzarid 1001 zendegi...kheuyi ghashang bud

هما گفت...

نمی دونم. قشنگ بود و به به و اینا
من نمی ودنم ، خوشم نمیاد دارید نوشته های یکی دیگه رو توی وبلاگتون میذارید، نه از کار اونی که می نویسه و می فرسته خوشم میاد، نه از کار شما، خوب خودش وبلاگ باز کنه... چه کاریه؟
اینجوری انگار آدم میره خواستگاری یه دخترو بش نشون میدن، روز عقید می بینه یکی دیگه رو کردن توی پاچه اش...
که چی؟

ناشناس گفت...

چند روز پیش پدرم رو از دست دادم در حالی که اینجا در غربت ازش دور بودم. نمیتونم بگم خوندن این سرنوشت چقدر منو متاثر کرد. واقعا از خدا میخوام این خانم رو برای خونوادش حفظ کنه. والا ما که آخر از فلسفه این دنیا سر در نیاوردیم!!!

مارگزیده گفت...

سلام خارخاری جونم
خوبی؟
خیلی وقت بود فقط تو ریدر می خوندمت
اینو که خوندم اول ترسیدم بعد بقیه شو که خوندم خیالم راحت شد
تنت همیشه سلامت باشه
دوستت دارم
بوس بوس

ساغر گفت...

دعا می کنم برای این خانم سر سخت و صبور، امیدوارم دوباره به روال عادی زندگی بازگردند، و تشکر از خارخاری نازنین با این کار عالی شان!
ساغر از کابل،
http://kachab.blogsky.com/

ناشناس گفت...

khanom ia aghaie margazideh, be serf inkeh in dastan kharkhasak nist va mal ie nafar digast khialetoon rahat shod? m

ناشناس گفت...

براتون آرزوى سلامتى مى كنم. روزگار سختى رو سپرى مى كنيد.
نكته اى كه به نظرم رسيد اينه كه چرا با اين حجم مشكلات، تنهايى رو هم به جون مى خريد؟ مگر نه اينكه در اين شرايط، مهمترين عامل آرامش، بودن در كنار عزيزانه؟ پدر و مادر و خراهر و برادر جاى خود؛ شما حتى خودتون رو از داشتن همسر هم محروم كرديد. به نظرم زندگى در ايران سخت تر از شرايط فعلى شما نيست.

زیبا گفت...

++

ناشناس گفت...

سلام.دو روز هست که متوجه شدم یکی از عزیزانم دچار سرطان رحم شده. اینکه اتفاقی به این نوشته برخوردم خیلی برام عجیب بود،واقعا به همچین چیزی برای اروم شدن احتیاج داشتم.
امیدوارم روزگارتون بهاری باشه
ممنون

ناشناس گفت...

دوست عزیز ناشناسی که در بالا نظر داده اید (درباره ی اینکه چرا برنمی گردم ایران) .سرگذشتی که خواندید مربوط به من است. اگر قسمت اول سرگذشت را خوانده باشید متوجه شده اید که در ایران ، من در مرحله اول سرطان ، پول بسیار زیادی خرج کردم (هم برای دارو و هم برای درمان) اما در کانادا این هزینه ها را نمی پردازم چون هزینه ی درمان و بیمارستان برای همه مجانی است و هزینه ی دارو هم برای افراد کم در آمد می تواند با بیمه ای خاص تامین شود که بسیار ناچیز است. مضاف بر اینکه پیدا شدن دارو های مورد نیاز در ایران برایم جای شک زیاد دارد.
بطور ضمنی هم قید کردم که پدر و مادر من فوت کرده اند (خیلی قبل از اینکه من به کاناد بیایم) وخواهرم هم در ایران نیست پس تقربیاً کسی را ندارم در ایران .
بنابراین با اینکه حق با شماست (در مورد تنهایی) ولی این انتخابِ من نیست.

roxana گفت...

https://www.youtube.com/watch?v=NM_Sz-ZLt5M

sogol گفت...

kheili tasir gozar bod,kheili narahat shodam,bayad be in khanon afarin goft ke enghadr moghavemat karde va rohiye dare,enshala khoda komakesh kone betone salamtisho bedast biyare va kenare farzandanesh bashe,vasash doa mikonam.

گلبرگ از ترکیه گفت...

عزیزم ...واقعا با خوندن سرگذشتت متاثر شدم اما روحیه ات وطرز فکرت قابل تحسینه...واقعیتش هم اینه که اصلا معلوم نیست که کی چقدر عمر میکنه ممکنه یکی که اصلا بیماری نداره فردا بزنه تصادف کنه از دنیا بره...سعی کن روحیتو خیلی بالا نگه داری فیلمهای کمیک ببین من شنیدم خنده اثر خیلی خوبی روی سرطان داره میوه سبزی به خصوص کلم بروکلی خیلی استفاده کن برات انرژی مثبت میفرستم

سحر گفت...

بسیار زیبا و روان نوشته بودند درست مثل قسمت اول. برای این خانم از صمیم قلب آرزوی سلامتی و شادی دارم.صبر و همت این عزیز ستودنی است. امیدوارم دوباره به زندگی عادی برگردند.

ناشناس گفت...

براتون آرزوی سلامتی و امید وشادی فراوان دارم و تحسینتون میکنم،
حتی اگه خودتون نخواین.

خانوم اسمیت گفت...

بله شاید بشه بگفت که همه ی آدم هایی که بیماری های سخت دارند بالقوه شجاعت مقابله با آنها را پیدا میکنند اما اینکه این بیمار، زن باشد، بچه داشته باشد، تنها باشد، در غربت باشد .... و باز هم این همه در تکاپو... نشان می دهد خیلی شجاع است.

برایت آرزوی سلامتی میکنم.

ارادت،
خانوم اسمیت

زهرا گفت...

چقد باید به این پست فکر کرد ...