۲۵ بهمن ۱۳۸۸

خشت و آجر

بعد از یک حناق سه روزه که حلقم را به طور کامل مسدود کرده و سوزش و دردش شبانه روزم را سیاه کرده بود . دیشب بدون درد خوابیدم .در عوض تمام شب خواب زن برادر شوهر مرحومم رادیدم که اصرار داشت من را با خودش ببرد یک مسافرت استثنایی ! حتی راهی هم شده بودم اما ناگهان یادم آمد که وسایلم را بر نداشته ام . گفتمش همین جا بمان تا بروم ساکم را بیاورم کلید را از او گرفتم و برگشتم توی خانه . اما مگر می توانستم در را باز کنم و هر چه من بیشتر تلاش می کردم سوزش و فشار بیشتری را روی باسنم ! احساس می کردم آنقدر که از خواب پریدم و دیدم از درد آنژکسیون( آمپول) سرشب نمی توانم چشم روی هم بگذارم .
دوباره که خوابیدم این بار خواب خواهر مرحومش را دیدم(اصلا نمی دانم چنین خواهری داشته یا نه )یک دختر نیمه دیوانه با موهای ژولیده و درهم .سعی کردم از او راجع به خواهرش چیزی بپرسم . این که جایش خوب است . کجا زندگی می کند و کار و بارش چطور است . اما نمی دانم چرا با من راه نمی آمد و خلاصه نتوانستم از او حرف بکشم .
دوباره بیدار شدم و دوباره خوابیدم و باز هم خواب دیدم و خواب دیدم و خواب دیدم . نه از گل و بلبل خبری بود و نه از بهشت برین . کوچه ها و محلات قدیمی و گرد و خاک گرفته ای بودند که انگار می شناختمشان . مرموز و عجیب . یک هزار توی پیچ در پیچ از خشت و آجر .

۱ نظر:

مانیل خانومی گفت...

سلام خارخاسک عزیز! مدتها بود وبلاگت رو نخونده بودم... امروز فرصتی دست داد تا وبلاگ تو رو هم مثل وبلاگهای دیگه ای که خیلی وقته نخوندم بخونم... اگه وبلاگ منو خونده باشی حتما میدونی که دلیل این تاخیر نداشتن اینترنت تو خونه س و حالا چون تعطیلات رو اومدم خونه مون میتونم بخونم تو رو وخیلی از دوستان دیگه م رو و از این بابت خوشحالم.
امیدوارم بیمارت هم زودتر خوب شه.... شاد باشی