۱۵ شهریور ۱۳۸۹

مرا بر آگاهی فرو مگذار که آگاهی همه شغل است

در روز جهانی ،  وبلاگ نویسی پارسی که شاید امروز باشد شاید هم روز دیگری ، تصمیم دارم به عنوان خارخاسک هفت دنده حقایقی از خودم را بریزم توی دایره . شاید باب بشود دوستان دیگر هم در این روز بزرگ  یکی دو تا راست کوچولو از خودشان بگویند . حالا با هر جور دروغی هم که خواستند شاخ و برگش بدهند عیبی ندارد دنیای مجازی یعنی همین دیگر .
"من یک زن معمولی هستم .محل کارم هیچ وقت نزدیک ساختمانهای بلند و سربه فلک کشیده  یا برجهای تجارت جهانی در خیابانهای تمیز و زیبا  نبوده ، هیچ وقت کت و دامن قرمز نمی پوشم و موهایم را دمب اسبی نمی کنم و کفش پاشنه بلند به پا نمی کنم و با ماشین شخصی ام  به محل کار نمی روم  .
من همیشه یک مانتوشلوار داغون به تن می کنم . سوار تاکسی می شوم  با راننده تاکسی سر کرایه  چونه می زنم و می روم ضایع ترین قسمت شهر که کولی ها ، گداها ، بخت برگشته ها ، مهاجران افغانی ، و....  که هر کدام محله ای دارند  به محل کارم .
 محل کار من رو به یک خیابان شیک کنار یک پارک بزرگ و سرسبز نیست ، منشی مکش مرگ مایی که لباس یقه باز داشته باشد و سینه هایش قلپی بیرون افتاده باشد  و لبهایش گیلاسی رنگ باشد و دامن تنگش چهار وجب بالای زانو باشد و در فنجان نعلبکی سیمسون  برایم نسکافه  بیاورد ، ندارم .
 پشت یک بازار محلی ،  کنار یک خرابه که بیشتر وقتها راننده های کامیون انبار خودمان زنهای اجاره ایشان را می آورند و شب تا صبح با اینها توی آن همه خاک و خول حال می کنند .  در یک انبار خر تو خر کار می کنم . من انبار دار هستم . آبدارچی ام که گاهی مسئول حسابداری و بعضی وقتها مشاور ودر  پاره ای موارد رئیسم است . برایم در یک سینی استیل کج و کوله و زنگار گرفته چای لیوانی می آورد . بعد دست می کند توی جیبش با دستهایی که تا همین چند لحظه پیش توی بینی اش را جستجو می کرد در جیبش را جستجو می کند و چند آب نبات رژیمی در می آورد و می اندازد کف دستم . من همیشه رژیم دارم و او این را می داند ، خدا را شکر . من گاهی از زنهای دستفروش که بعضی وقتها از سیستان و بلوچستان می آیند و بعضی وقتها از  خراسان و کنار انبار ما پاتوقشان است  برای بچه ها و خودم تیشرت ، زیره ، باتوم فنری ، چاقو ، مهر گیاه ،شال ابریشمی ، عینک آفتابی ،  مهره مار و   چیزهای  دیگر  می خرم .
چیزهای دیگر هم هست در زندگی من که جزو اسرار است اما برای امسال گفتن همین چیزها کافی است تا سال بعد و بازگویی اسراری دیگر، که چه باشد . "

۲۹ نظر:

Eric Calabros گفت...

ناشکر نباش زن

کودک گفت...

همه ما ها آدمهای معمولی هستیم با کارهای معمولی و روزگار معمولی. خوشحالم می شوم با من معمولی به طور معمول آشنا شوید.
راستی رازهای مگوی شما چه رازهای معمولی و مهمی بودند!

میلاد گفت...

عالی بود. ایده خوب و جالبی بود.

سرور گفت...

خيال مي کني اگر دريک ساختمان سر به فلک کشيده شيک کار کني وضعيت بهتراست؟نچ هرکجاي اين خاک بروي آسمان به همين رنگ است.درهمه مسير هاي منتهي به محل کار وبالعکس ،‌وقت تفريح ، تو پارک و مسافرت آدم هايي از سيستان وبلوچستان و خراسان و.....سر راهت سبز مي شوند که شال و تيشرت وآدامس بفروشند زندگي کنند.راننده ها ،‌نگهبان ها و همکاراني هستند که دراطراف ما از بعضي خانم ها پذيرايي مي کنند.
پس زياد مهم نيست راست بگي يا دروغ.سرو ته يک کرباس است.

ناشناس گفت...

دوست عزيز من هميشه نوشته هاي شما را مي خوانم و بعضا از آن نيز ايده ميگيرم. ولي بهتر نيست كه در نوشته هايتان كمي بيشتر به شعور خوانندگان احترام بگذاريد. چرا كه هميشه محل كار افراد با ميزان ادراك افراد و نهايتا تحصيلات رابطه مستقيم دارد. چطور ممكن است خانمي با اين همه فهم و كمالات ، اين همه تعبيرات زيبا از لئوناردو داوينچي گرفته تا داستان اولين بار پريود و... در چنين فضايي كار كند و اگر هم اين چنين باشد خيلي موقتي است .چراكه بارها ميشنويم كه افراد با مدرك ليسانس تقاضاي كار خدماتي در ادارات ميكنند. ولي همه ميدانيم كه پس از پذيرش با نشان دادن خودشان ارتقا پيدا ميكنند.
ولي اين موضوع در مطلب شما اصلا احساس نمي شود .

دارچین گفت...

اکثر ما ماسکهایی داریم که پشت آن خودمون رو قائم می کنیم چه خوب و ساده از خودت نوشتی. راستی لینکتان کردم اگه مایل نبودید بگویید

مونجوق خانم گفت...

خارخاسک جان همه ما معمولی هستیم ولی معمولی هایی که می تونن باعث تغییر دنیا بشن
بخند تا دنیا بهت بخنده...
از اینکه به وبلاگت راه پیدا کردم خوشحالم

امین گفت...

فک میکنم درستش "داریه" ست

دنیای مجازی قوانین خودش رو داره، درسته
اما ناراحت میشم وقتی هی همه اون رو مترادف میدونن با دروغ گفتن

زندگیه دیگه!
برا یکی توی خاک و خول (به قول شما) عادیه
برا یکی بالای برج
برا یکی ...
یه عده هم معمولی و متعادل و عرف، مثل ما و شما

ناشناس گفت...

I think its a fake story
Seriously... I dont believe it at all

نیم تنه گفت...

:)) قشنگ گفتی

خارخاسک گفت...

به ناشناس باشه هر طور میلت کشید /

یازده دقیقه گفت...

همه تقریبن یه جورایی همینطوری ان دیگه.. اینجا هیشکی سر کار کت و دامن قرمز با کفشای پاشنه بلند نمی پوشه و همه بقیقه اینا که گفتین.

mazokhism گفت...

کجاست اینجا؟
خیلی دلم سوخت حروم شدن استعداد به این میگن به جای یه کافه کتاب درست و درمون ببین خارخاسک کجا میره. الهی این وب1.0 بترکه
چقدر ناراحت شدم

ناشناس گفت...

حالا كه بنا به راستي و صداقت شد...
حال و روز من هم تعريفي ندارد ....
شايد يكي از همان زن هاي اجاره اي كه شب تا روز تو خاك و خولا با راننده هاي شما دست در گريبانم:((

رهگذر گفت...

خیلی از ماها از دستنوشته های زن ها و مردهایی که در شرایط کاری مشابه شما بوده اند، در قالب کتاب خاطرات و مطالب اجتماعی یا داستان، چیزهایی خوانده ایم.مثلاً خاطرات معلمی در یک روستای دور افتاده و عقب مونده که بسیار محروم بودن و با فلاکت زندگی میکردن، یا حتی دختراشونو اجاره می دادن. اما نمی دونم چرا شما کمتر به مسائل محیط کارتون می پردازین. شاید اگه از کولیها، راننده ها، زنهای اون دور و بر و ساکنین دائم اون محل بنویسین، نوشوته های انتقادی قوی تر و ملموس تری از آب در بیاد تا انتقاد های کلی در لفافه .
اینو گفتم چون یکی دو پست خیلی خوب در همین زمینه ازتون خوندم اما دیگه تکرار نشد.

ناشناس گفت...

يه سوال دارم:
مرا به اگاهي فرو مگذار كه اگاهي همه شغل است دقيقا چه معنايي ميده؟

باغ تناشا گفت...

سلام من احساسم به شما اینه که خیلی مهربانید.

خارخاسک گفت...

متشکرم باغ تماشا

خارخاسک گفت...

به ناشناس :
آفرين عاقبت يک نفر اين را پرسيد .
اين يکي از دعاهاي خواجه عبدالله انصاري است .
معني اش اين است که دانستن الزاما سودمند نيست گاهي مشغله ساز و دردسر آفرين است .
همانطور که دانستن چيستي و کيستي من چون کسي نيستم و چيزي نيستم مهم نيست . مهم چيزي است که مي نويسم نه آنچه هستم .

هیچکده گفت...

سلام ...
چقدر تو مثل همه ی مائی خارخاسک عزیز ...

ناشناس گفت...

ااای ی ی ی ی ی انگار خاری جون همکار خودمی نکنه تو همون شهین خانم شلوغ با لباسهای شنبه یکشنبه ای که هر روز بهت میگم چرا اینو پوشیدی ویا اونو ! ای داد وبیداد محل کارتم عین محل کار خودمه ...............

baran گفت...

راست ‌و دروغ مهم نیست. مهم این است که قلمت بی‌ نظیر است

یک زن است،مادر است و از همه مهمتر انسان است و انسان را میشناسد،

از همه مهمتر جاریست، مثل آب زلال،

دوست داریمتان زیاد

نازنین گفت...

من نمیدونم چرا یه لحظه با زن اجاره ای های راننده کامیونا همذات پنداری کردم حالم بد شد!!!

بانوي ايراني 121 گفت...

من از اينكه به شما گفتم بانوي آزاده به خودم ميبالم

صبا گفت...

ای بابا تا بوده همین بوده... آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد

راحله گفت...

چیزه...من از دیروز که شروع کردم به خوندن نوشته هاتون و متوجه شدم که اوووفففف چقد نکته باید توش بیابم و الان که اینو خوندم و دیدم که اوووففففف چه خنگم....نصف چیزایی که میخونم رو نمیفهمم
واقعاً ها
حالا فک کن ...باس برم همه اون کتابایی که تا حالا خوند میه دور دیگه بخونم

farshad گفت...

از شدت معمولی بودن ، عالی بود .

ناشناس گفت...

midooni . hamechiz bad az modati addi mishe .hatta oon khanoom e kot qermez poosh e dom asbi !!! ye chiz e digast ke moheme , nemidoonam chiye , ... daram tajrobe mikonam baraye khodam , binim be koja mirese! daset TELA! Sahar

24 گفت...

:))
دمت گرم. دم خودت و خواننده های بلاگت باهم گرم