۳۰ شهریور ۱۳۸۹

چطور وبلاگ نویس شدم ( پستی که باید زودتر می نوشتم اما دیرتر نوشتم )


وبلاگ نویسی را وقتی شروع  کردم که معروف بودم به "کاندولیزا خار خاری" مدام برای کارهای درسی ام در سایتها و وبلاگهای سیاسی پرسه می زدم . مشکلم این بود که نمی توانستم متنهای زبان انگلیسی  را راحت بخوانم تصمیم گرفتم بروم جایی را پیدا کنم که بی دغدغه به من در مدت  24 ساعت انگلیسی را بطور کامل و یکجا بیاموزند . همان روزهایی بود که فکر می کردم باید مشکل را کامل سرچ کنیم تا گوگل بفهمد چه می خواهیم بگوییم سرچ  کردم :
 " می خواهم انگلیسی یاد بگیرم راهی نشانم می دهی که در مدت کوتاهی خیر سرم  یادش بگیرم؟  یادت باشد در تمام طول دبیرستان و دانشگاه مشکل حل نشده است خواهش می کنم راه راست را نشانم بده" و کلید اینتر را  زدم . گوگل  برایم چند انتخاب پیدا کرد؛  همه انتخابها را باز کردم .چیز دندان گیری نبود ،  اما یکی مرا مجذوب خودش کرد این انتخاب ؛  وبلاگ دختری بود به نام  "پینک "  سال 1384 بود ؛این اولین بار بود که  من یک دفترچه خاطرات روباز را بدون آنکه صاحبش مثل موش کور آن را هفت سوراخ پنهان کند می دیدم . یک دختر به شدت غرغرو؛ عاصی  و  به شدت  دوست داشتنی  . کسی که همیشه از نمره زبانش ؛ ابروهایش که  تند تند  در می آمدند ؛ ماشین کوچکش به اسم اقدس ؛ هیکلش که ممکن بود یک عدس چاق بشود و.....می گفت  و  می نوشت ؛  منتهی با زبانی که به شدت شیرین می نمود  .  این اولین بار بود که می دیدم دختری از زندگی "ک..یری" اش  با همین عبارت  فغان و فریاد به راه می اندازد و سر به دیوارمی کوبد.  سمت چپ وبلاگ پینک  و در لینکدانی تک لینکی اش ؛  فقط یک اسم درج شده بود "کیوان"  مدت زیادی طول کشید تا فهمیدم با گذاشتن موس روی کیوان وفشار دادن آن می شود وارد دنیای  کیوان " از پشت یک سوم "  شد. دنیای کیوان دنیای دائم الپریود مردانه ای بود که مرا با درد و دلها و طنازی ها و کلافگی های مردانه  از نوع جدیدش آشنا می کرد  . کیوانی که  هر بار ؛ بار سفر می بست تا از این سرزمین کوچ کند  ته دلم آرزو می کردم  کاش باز هم دوام نیاورد و برگردد از بس خیلی زیاد دور بودنش را دوست نداشتم . لینکدانی کیوان پر و پیمان بود اما از میان آنها  یک نام  مرا زود به واکنش واداشت  " شراگیم " . کسی که  ناگهان فکرکردم چقدر شبیه من است . در نوشتن و احساسات  ؛ در آرزوهای دور و دراز . هر چند تفاوت نوشته های شراگیم با من مثل  "تفاوت موتور پیکان جوانان گوجه ای بود با موتور لامبورگینی !"  اما اینها دلیل نمی شد که استعدادش را نادیده بگیرم احساس می کردم  او روح مردانه ی وجود من است  و همین  باعث شد که من لامبورگینی را روشنش کنم  و متناسب با شخصیت شراگیم یک  شخصیت دخترانه ی شوخ وشنگ بیافرینم به اسم  آنا.
" پیکان جوانان گوجه ای" مدتهاست کم کار شده  ؛ "پینک " عاقبت آیلتزش را گرفت و از ایران کوچ کرد و رفت  استرالیا  , هنوز اما  ابروهایش زود به زود در می آیند ، کیوان از پشت یک سوم  ؛ شد کیوان  "هزار توی  ِ هزار راه "   و من عاقبت نوشته های دخترانه را کنار گذاشتم تا  بیست سال بزرگتر بشوم تا زنی باشم   با دو دختر و یک آقای خانه .

۳۲ نظر:

بابالنگدراز پنج‌فوتی گفت...

اتفاقا میخواستم بگم من لینک وبلاگتو خیلی وقت پیش توی وبلاگ شراگیم دیدم...یه پست بود که نوشته بود هر بلاگری باید اعتراف کنه،یه سری اخلاقش و کارای گندش رو...
شراگیم از پنج نفر دعوت کرد که یکیش تو بودی...
اون روزا میخواستم بگم این خارخاسک چقدر شبیه تو مینویسه...البته سبک نوشته‌ها رو میگم...
در کل هنوزم فکر میکنم یه جورایی سبکتون مث همه...شراگیم که از بس دست به کیبور نشده نوشته‌هاش افت کرده،اما خب بازم پیکان جوانان گوجه‌ای بهتر از هیچیه...حالا این وسط لامبورگینی هم باشه که بتونیم یه دوری باهاش بزنیم که دیگه فبها :)

پسر آریایی گفت...

والا من که هر وقت وبلاگی را دنبال کردم خیلی زود از نوشتن ساقط شد. الان فقط یکی از دوستان وبلاگ نویس قدیمم به روز میشه. امیدوارم تو به این سرنوشت دچار نشی.

نیم تنه گفت...

کاش در مورد انتخاب اسم خارخاسک هفت دنده هم توضیحی مینوشتی که فضولی ما رو کمی دوا درمون کنی

هیچکده گفت...

سلام ...

من اینجا مدوام یاد میگیرم ... ممنونم ...

یوتاب گفت...

واسه منه فمنیست!!! اینجا یکی از محبوب ترین وبلاگاییه که میخونم. شما و چند تا خانم دیگه

الهام گفت...

آنا رو دوست داشتم. اما بدجوري مايه خفت و خواري من بود. هم سنم بود و کلي از من سرتر :)

یازده دقیقه گفت...

یعنی الان بیست سال ازینی که می نویسی کوچیکتری و دو تا دختر نداری؟

ناشناس گفت...

آخی چه خوب بود.
ببخشید فقط من اختلاف پنج ساله 84 تا 89 و 20 سال بزرگتر شدن شما برام مفهوم نیست. احیانا لوبیای سحر آمیزی، چیزی که مصرف نکردید!

شبنم گفت...

شراگیم هم گفته بود باید خارخاری تو این بازی شرکت کنه تا ببینیم کسی میفهمه این زنه یا مرد.چند سالش و اینکه کسی سر دی میاره این چیه و کیه؟!!!!
قلمت مستدام.

شراگیم گفت...

ای خارخاسک کپی رایت رعایت نکن هفت خط...پیکان جوانان گوجه ای؟ ها...؟ یاد چه روزهایی انداختی من را...دلم برای خودم تنگ شد...اسهال نوشتن داشتم...الان یبوستش را گرفته ام...به هر حال خوبی اش این است که هنوز درد و مرضم با نوشتن در ارتباط است...همین هم خودش جای امیدواری ست...

خارخاسک هفت دنده گفت...

شراگیم فکر کردم مرده ای ! بابا دلم برایت تنگ شده بود به خدا. از این که هنوز دردت با نوشتن ارتباط دارد خوشحالم امیدوارم آرزوهای دور و درازمان برآورده شود یک روزی که زیاد دور هم نباشد

شهرزاد گفت...

من نفهمیدم از چی نظر می گی شبیه شراگیم می نویسی؟!! من وبلاگ تورو خیلی وقت نیست می خونم، آرشیوت هم تا حدی خوندم، خیلی نوشتنت رو دوست دارم، پُخته می نویسی ولی نوشته های شراگیم رو دوست ندارم، همیشه یه چیز پس زننده توش برام داشته که حالا نمی خوام توضیحش بدم ولی اون خام می نویسه، بندرت از بعضی از نوشته هاش خوشم اومده واسه همین برام جالب و یه کم عجیب بود که تو نوشتن خودت رو شبیه اون می دونی!

ناشناس گفت...

من برای مطلب قبلی کامنتی گذاشتم که خب ظاهرا ارسال نشده ولی جالبه که جواب شما تقریبا پاسخیه به کامنت من(البته احتمالا اتفاقبه)بهر حال فکر میکنم یک جایی از تاریخ وبلاگتون رو یادتون رفت بگید که من خیلی دوستش داشتم...(اقا من م.طلوع هستم ولی برای ارسال مطلب وبلاگ شما خیلی گربه رقصنود)

سرور گفت...

گمانم حال من الان شبيه حال تو وقتي است که وبلاگ هاي ديگران را مي خواني.نوشتن تخليه ام مي کند نوشتن را دوست دارم ولي هيچوقت به صورت ادبي يا هنري ننوشتم کارم تخصصي بوده .حالا گاه گداري تو فيس بوک مطلب مي گذارم استقبال زيادي از کارهايم نمي شود.به همين دليل فکر مي کنم وبلاگ داشتنم هم نبايد چندان براي مخاطبين جالب باشد.از طرف ديگر فکر مي کنم ممکن است مطلب کم بياورم نتونم به روز باشم.خوشحالم که تو با اين شک وت رديدها روبرو نبودي و نوشتن راشروع کردي .از خواندن نوشته هايت لذت مي برم.بنويس

ناشناس گفت...

به نظر من هم نوشته های تو و شراگیم بسیار متفاوته حداقل الآن رو میگم شما بسیار پخته و منعطف و پر از از احساس زنانه مینویسی اما شراگیم همچنان نوشته هاش آدمو به یاد یه پسر شوخ و شنگ لیچارگو میندازه که البته من یکی از هر کدومتون یه جوری حظ میبرم مستدام باشید
سارا38 ساله از تهران

سهيلا گفت...

من نوشته هات دوست دارم و خوشحال ميشم كه زود به زود بنويسي

قاصدک گفت...

در كل قلم خارخاري توي اين وبلاگ بيشتر يك قلم زنونه و روونه. تقريبن شبيه همون چيزي كه توي كارهاي زويا پيرزاد ميشه ديد. بدون اينكه بخوام الكي ازت تعريف كرده باشم و شاخ توي جيبت بذارم و هندونه بارت كنم.تخيل و داستان پردازيت هم خوبه. حالا دو جنبه داره: يا اينكه اين شخصيت و آدمهاي اطرافش همگي ساخته ذهن توهستن كه بايد بگم قوه داستان پردازي و خلق شخصيت هم داري و يا اينكه صرفن خاطراتت رو اينجوري بيان ميكني كه اين نشان از قلم شيوا و روونت داره.خلاصه كه دمت گرم

24 گفت...

در جواب نیم تنه و دیگر دوستانی که مایلند فقط کمی!!! بیشتر راجع به حضرت خارخاسک بدانند:
http://kharkhasak.blogspot.com/2010/06/blog-post_15.html

خارخاسک هفت دنده گفت...

متشکرم 24 عزیز

مداد گلی گفت...

ای که تا امدم پیکان گوجه ای جوانان بخوانم اکانت فیلتر شکنم تمام شدو حالا در حسرت این پیکانه...

زیتون گفت...

من این شخصیت جدیدتو خیلی دوست دارم.حالا می خوای آنای 18 ساله باش یا مامان 38 ساله.

از من هیچ الهامی نگرفتی؟:(

خارخاسک هفت دنده گفت...

آه زیتون عزیز و ناپیدا !
باید می نوشتم که یکی از بزرگترین افتخاراتم این بود که تو مرا لینک کردی .

کفتار گفت...

سکانس اول: شیخ میاد تلویزیون تو چشم ملت زل میزنه میگه رشوه گرفتم بیشتر هم می دادند، می گرفتم.

سکانس دوم به بعد: گاو و گوسفندها هلهله زنان قربان صدقه صداقتش میروند.

پ.ن: بلا نسبتِ گاو و گوسفند.

روزبه گفت...

چه با مزه ! این دوتایی که نوشتی نزدیکترین دوستای من توی وبلاگ نویس ها هستن و جالبتر اینکه وقتی زمان شمر زیتون من رو لینک کرد کلی خر کیف شدم.

کار خودت هم خیلی درسته

زیتون گفت...

و یکی از افتخارات من اینه که تورو میخونم:* عجیب به دل می شینه نوشته هات

بابالنگدراز پنج‌فوتی گفت...

راستی خارخاسک،
یه سوال فلسفی
اینا واقعا زندگی واقعیته؟ یعنی اقعا یه خارخاسک نامی دو تا بچه داره؟ و یه همچین چیزی هست واقعا؟
آخه میدونی،طنز نوشتن،اگر با دروغ همراه باشه اصلا زیبا نیست...
اینکه خواننده؛ تو دلش فکر کنه واقعا چنین اتفاقی برای آقای خانه افتاده(قضیه نواربهداشتی) خنده‌دارتر میشه و اگر چنین چیزی واقعیت نداشته باشه من فکر میکنم در قبال خواننده‌هات مسولی...
چون طرف یه نوشته طنز از یه نویسنده یا یه رمان رو میخونه و میدونه موضوعات واقعیت نداره،طبعا انتظاری هم نداره.اما همه از بلاگر محبوبشون انتظار دارند روی واقعیات بنویسه...نه تخیلات...یا اگر تخیلاته،اینو بهشون بگه...

1sheikh گفت...

من نمیدونم چی شد یه شب خوابیدم صبح بلند شدم دیدم وبلاگ نویس شدم

پینک گفت...

خیلی خندیدم سر توصیفاتی که راجع به من نوشتی ... خنده م گرفته که کیوان و شراگیم رو به تبع وبلاگ من پیدا کردی ... هه هه فکر نمی کردم ابروهام تو وبلاگم معلوم باشه ... دلم برای پینک ی که تو ایران بود به شدت تنگ شده

ملنگ گفت...

اقا من هنوزم نمی تونم باور کنم که تو خودت شراگیم نیستی !شاید خیلی خر باشم که این فکرُ می کنم شایدم خیلی باهوش !!!

کاش دومی درست باشه:)

mazokhism گفت...

تأثیری نداشت من به همون خارخاسک اعتقاد دارم

حامي گفت...

سلام
به نظر من وقتي كه شراگيم تو اوج نوشتنش بود نوشته هاش خيلي گيراتر از شما بود و من هميشه منتظر بودم تا يه پست جديد بزاره ولي روزمرگي امونش نداد و كم كار شد - البته اعتماد به نفس شما هم گويا بالاست لامبورگيني جان

ف@طمه گفت...

چه خاطره ای ...
پینکم خوندم عالی مینویسه مثه خودت :)