۳۱ شهریور ۱۳۸۹

آغاز سال نو با شادی و سرور همدوش و هم صدا حرکت به سوی نور

این چندمین ماه مهری است که دیده ام  ؟ دارم عتیقه می شوم . چقدر ماه مهر دیده ام تا به حال .
فردا دخترها می روند مدرسه بیزقولک کلاس دومی می شود . بیز بیز اول راهنمایی . هر دو دوست دارند من فردا بروم مدرسه اشان . من وقت ندارم مدرسه هیچ کدامشان بروم . تازه مگر ما را می بردند مدرسه ؟ مگر هر سال از ما عکس می گرفتند , فیلم می گرفتند ؟  از دوران مدرسه  من فقط یک عکس دارم که مربوط به چند  روز قبل از مدرسه است  . فکر کنم چهارم پنجم دبستان بودم . وقتی روپوشهایمان را برایمان دوخته بودند تنمان کردیم . من و مرمر خواهر بزرگتر م . روپوش شلوار  سرمه ای  با جیب های گنده ؛ هر دو موهایمان را مدل کاسه ای زده ایم هنر نمایی خواهر بزرگترمان است . هر دو نیشمان تا بناگوشمان باز است . برادر بزرگم عکس را گرفته است و بدجنسی تاریخی اش در عکس هویداست پشت سرمان بند رخت است و روی بند رخت شورت پدرم  آویزان  و شورت پدرم  درست  بالای سر من معلق . مادرم هر سال روز اول مهر  با سلام و صلوات صبح زود از خواب بیدارمان  می کرد. صبحانه مفصل به خوردمان می داد. از زیر قرآن ردمان می کرد. به امید اینکه در پناه خدا برویم شاگرد اول شویم برایش نمره های بیست ردیف کنیم . ما هر سال روز اول مهر با خودمان عهد می بستیم امسال دیگر می زنیم تو سر تجدیدی و رفوزه شدن و چنان هنر نمایی می کنیم که  چشم فلک کور شود . اما هر سال خیر سرمان دریغ از پارسال ؛  خود من از کلاس پنجم دبستان تجدید آوردم . تک ماده کردم قبول شدم . بزرگترین هنرنمایی ام را کلاس اول  راهنمایی به بار نشاندم با 7 تجدیدی حتی انشاء را تجدید شده بودم . روز امتحان را  قاطی کرده بودم جمعه رفتم مدرسه دیدم سوت و کور است . فهمیدم پنج شنبه آمده اند همه امتحانشان را داده اند . چقدر حسرت خوردم این تنها درسی بود که در آن حرفی برای گفتن داشتم . همان سال مردود شدم . خواهر برادرهایم به من دلگرمی می دادند که غصه نخورم چون ما خانوادگی  همه امان  یک  ردی در پرونده  تحصیلی امان داشتیم  ( به غیر از خواهر بزرگترم که همیشه شاگرد اول بود و  زود شوهرش دادند ). من اما غصه می خوردم حالم گرفته بود که باید بروم بنشینم سر کلاسی که بچه هایش از من کوچکترند. با معلمهایی که به دید یک بچه تنبل به من نگاه می کنند . سال اول دبیرستان به پدرم گفتم : دوست دارم نقاش شوم .هنر بخوانم . زد توی سرم مرا برد رشته تجربی ثبت نام کرد . آن وقتها رشته تجربی و ریاضی در سال اول دبیرستان  مشترک بودند. پدرم می خواست همه ما ریاضی بخوانیم . و تا آن سال فقط برادر بزرگم ریاضی خوانده بود . سال اول دبیرستان کنار همه ی کتابهایم را که باز می کردید نقاشی کشیده بودم یک خروار دختر دماغ سر بالا  با چشمهای قلمبه و موهای  شنیون کرده . همان سال دوباره رفوزه شدم اینبار همه ی خانواده حیرت کردند . من نشان دادم که در میان خواهر ها و برادرها شاهکار هستم . خنگ ترین برادرم به من گفت : تو دیگر وضعت خیلی خراب است بهتر است درس را بگذاری کنار و شوهر کنی . خیلی خیط شده بودم. راه می رفتم فکر می کردم همه به من نگاه می کنند مرا با انگشت نشان می دهند . می نشستم فکر می کردم همه به من می خندند و مرا مثال می آورند . سال اول دبیرستان را دوباره خواندم و سال دوم رفتم همان رشته ای را خواندم که پدرم می خواست ریاضی .در امتحان کنکور در رشته ریاضی در آن سالهای کور رتبه هزار و پانصد آوردم اما انتخاب رشته نکردم  .رشته هنر که  میان رشته های دیگر شناوربود شرکت کرده بودم با رتبه صد  در یکی از رشته ها قبول شدم  . رشته مورد علاقه ام نبود . نرفتم ؛  باید دو سال انصراف می دادم تا دوباره نوبتم شود قانونش اینطور بود . انصراف دادم ؛  دوسال بعد دوباره در رشته هنر شرکت کردم دوباره همان رشته قبول شدم رفتم . خر بودم دیگر .
باید بروم . باید بروم بچه ها را زودتر بخوابانم , فردا روز اول مهر است می دانم  .

۲۶ نظر:

پسر آریایی گفت...

متوجه نشدم، توی کنکور ریاضی رتبه ات شد 1500؟!!! با این وضع درس خوندنت؟ بعدش تازه انتخاب رشته ام نکردی؟

مونا گفت...

سلام خار خاسک جان.خوبی؟
وبلاگتو از توی لایکخور پیدا کردم.انقدر نوشته هات جذابه نشستم چند تا پسستو خوندم.خیلی بامزه مینویسی.
عکس خودتو خواهرت عشقه کاش میزاشتی تو بلاگ ببینیم.:))
اون ماجرای که سر کارت ÷یش اومده بود و اون حرفایی که با آقی خونه زدی خیلی جذاب بوود.
کلا سبک نوشتت رو دوست دارم و از این به بعد طرفدار نوشته هات هستم.
از طرف من بیز بیز و بیزقولک رو ببوس.:-*

ماهک گفت...

اَ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رهگذر گفت...

تازه فهمیدیم چرا این مونالیزای ابرو کمون، شده نماد وبلاگ شما. نگو ایده ی این اثر مال شما بوده که داوینچی زودتر قاپش زده و شینیون موهاشو صاف کرده تا کسی متوجه نسخه ی اصلی تابلو نشه.

dokhtarak گفت...

من سال چهارم پنجم دبستان شاهکار بودم از تنبلی منتها برادرم بدجور مقایسه ام کرد و غُر زد و ... من هم رگ غیرتم ورقلمبیده شد:) سال اول راهنمایی هر سه ثلث جزو شاگرهای اول تا سوم شدم!!!

شاپور گفت...

ترس من از روزيست كه بيزبيز و بيزقولك (و حتي آقاي خونه) كارنامه هاي شما رو پيدا كنن!

شيرفروش محل گفت...

خود مهر هم که یادمون رفته باشه همین ترافیکش روز اول مهرو یادآوری میکنه

بين التعطيلين گفت...

يادش به خير .
نگراني اول سال من اين بود كه صفحه اول كتابهاي نو رو جوري باز نكنم كه شيرازه كتاب جدا بشه . چون اونوقت بايد ميدادم بابام ببره تو اداره شون بده صحافي كنن. (من اهل سيمي كردن نبودم . بابام ميگفت خوب نيست). من بچه درس خون بودم . يادش به خير

الان كه ديگه وقت مدرسه رفتن ما گذشته . باز هم همين آهنگي رو ميخونيم . ان شاء ا... از سوم مهر كه ديگه همه آروم و قرار گرفتند و اونائي كه بچه مدرسه اي دارند ، اومدند تو خونه هاشون و جاده ها خلوت شد . ما همدوش و همصدا حركت بسوي نور و از اونجا هم جاده 2000 و اميد به خدا 5 روز ميمونيم تو يه ده ييلاقي .

یازده دقیقه گفت...

ووووی اصن باورم نمیشه اینجوری بودیا... خیلی کارت درست بوده.. بعد اون شرته هم خیلی باحال تر بوده.کلن باحالی دیگه

اون گفت...

چقدر زیبا مینویسید، همیشه دلتان خوش باشد..
ممنون

پا جورابی گفت...

هوم!صد که خوبه واسه هنر!
دلم واسه بچه ها می سوزه که باید برن مدرسه...آخرشم هیچی معلوم نیست

خارخاسک هفت دنده گفت...

اون روزها پاجورابی جان صد خوب نبود

خارخاسک هفت دنده گفت...

شاپور جان من موارد مخفی ندارم ؛ آ من رو بازی می کنم . بچه ها و آقای خانه همه چیز من را می دانند .

خارخاسک هفت دنده گفت...

مونا جان بله خوبم .

خارخاسک هفت دنده گفت...

پسر آریایی ؛ از اول دبیرستان اگر سرت به سنگ بخورد چهار سال فرصت داری که گناهانت را جبران کنی
چهار سال وقت کمی نیست .بله 1500 - البته آن روزهااین رتبه به اندازه این روزها خوب نبود . یعنی خیلی خوب نبود .
بنابر این 100 در هنر را ترجیح دادم که به نظرم مورد علاقه ام بود.

ملنگ گفت...

از تجربيات من در زندگي اين بوده كه درس خوندن براي خوشايدن ديگران خريت محض. ادم بايد واسه ي دل خودش درسُ بخونه . اونايي كه شما فكر ميكردي بهت ميخندن اگه يكم خوب فكر ميكردي ميفهميدي خودشون يه جاهايي يه گافايي دادن كه فقط بايد بهشون خنديد.

mazokhism گفت...

من که دلم گرفت از اول مهر همه رفتن؛ همه...

آدینه گفت...

فکر نکنم دلم بیاد وقتی بچه داشتم اونا را بفرستم مدرسه. هیچوقت!

ماندا گفت...

داشتم داشتم قبول نیست دارم دارم قبوله !( دقیقن امیدوارم گرفته باشی منظورم چیه ) در این عصر دلگیر جمعه ی پاییزی متعجبم که همین هم چطور به ذهنم اومد!

نازنین گفت...

همیشه اول مهرا حالم بده
حتی الان که دیگه مدرسه و دانشگاهیم نیست
این آهنگه تابستون کوتاهه زدبازی یه هفته س رو مخمه!

دوشیزه شین گفت...

سلام خارخاری دوست داشتنی
میدنم که چیزائی که مینویسی داستان هستند ولی خب خوبه که نکاتی که میگی توشون رو فراموش نکنی
مثلا گفته بودی که فقط سه خواهر هستید و برادر ندارید
توی این نوشته یکهو برادر دار شدی

خارخاسک هفت دنده گفت...

دوشیزه شین عزیز خواهش می کنم مطلبی که در آن نوشته ام برادر ندارم را برایم یاد آوری کن .
من حتی یک پست در مورد برادرم نوشته ام آن قدیمها . البته من داستان می نویسم اما برادر دارم .

سهيلا گفت...

مردم از بس خنديدم واقعا جذاب مينويسي

پسر آریایی گفت...

من که برعکس بودم. تا سال دوم دبیرستان بچه مثبت بودم، از دوم به بعد که همه خودشونو جمع میکنن من تازه ول شدم :D

امین گفت...

اول دبیرستان که الآنم مشترکه

بانوي ايراني 121 گفت...

حرف دل خيلي از ماهاروزدي اين اتفاق براي خيلي از ما بچه هاي اون دوران افتاده اون چه كه پدرومادرها نداشتند مابايد به اون ميرسيديم من ميدونم چي كشيدي من بايد علوم تجربي ميخوندم چون مامانم دوست داشت البته مادر سالار ي مطلق بخاطر همين است كه الان نمي خواهيم بچه ها اذيت بشن وشده فرزند سالاري چون اين استقلال رو حتي توي انتخاب رشته نداشتيم من زماني كه دانشكاه علامه تهران هم قبول شدم هيچ شوقي نداشتم ولي مامانم من عاشق ادبيات بودم الان هم هستم شب قبل از خواب بايد يك حكايت از سعدي بخونم بايد يك غزل عاشقانه سعدي روبخونم شده مثل قرص خواب براي من سعدي مولانا حافظ خيام فروغ مشيري سيمين بهبهاني نادرپور جلال ال احمد سيمين دانشور محمد علي افغان چرا نميذاشتند درزمان خود ازاينها لذت ببريم اون وقت ه ماها ميگن شما ها بچه هاتون لوس ميكنيد وآخرش فرزند سالار ي
ملنگ خوشحالم كه كامنت گذاشتي
امين زمان ما سال اول دبيرستان رياضي وعلوم تجربي يك رشته بود وادبيات وهنر رشته هاي ديگه تازه مثل بچه هاي امروزي كاردانش نداشتيم بحاش يك چيز ديگه بود كه يادم نيست به سال دوم رياضي از تجربي جدا ميشد.