۲۳ شهریور ۱۳۸۹

از خیر ماچت گذشتیم آب دهنت را جمع کن

آقای خانه برای بیزقولک دوچرخه خریده گذاشته پشت در می خواهد بچه را سورپرایز کند . می گوید : بیزقولک بابا ؛ برو دم در کفشها را جفت کن بگذار در جاکفشی . بیزقولک اما نشسته است کارتون تماشا می کند ؛ می گوید : باشه این را تماشا کنم .آقای خانه سماجت می کند : گفتم همین حالا برو . بیزقولک مقاومت می کند ، جای خوب کارتون است همانجایی که همیشه دوست دارد صد بار تماشا یش کند . هیچ چیز نمی بیند با دهن باز مجذوب شده است . آقای خانه می آید دستش را می گیرد می گوید : مگر نمی گویم همین حالا برو کفشها را جفت کن . بیزقولک  گریه اش می گیرد اما آقای خانه اخم و تخم می کند وبا دعوا بچه را کشان کشان می برد تا دم در ( لابد دل توی دلش نیست که بچه را بفرستد  بیرون  ؛ دوچرخه را ببیند) . ؛ خوب بچه با اشک آویزان می رود و دوچرخه کوفتی را هم می بیند و کلی گل از گل هر دوتایشان می شکفد.
بیز بیز می آید لب ور می چیند که چرا برای بیزقولک دوچرخه خریدی ولی برای من ویلون نخریدی ؟ من که خیلی وقت است به تو گفته ام  ؟ آقای خانه همانطور که بیزقولک را بغل کرده است می گوید : چون بیزقولک کوچکتر است و بیشتر از تو دوستش دارم . از دست تو به این دلیل و این دلیل عصبانی هستم .  بیز بیز اشکش در می آید می دود توی اطاقش که خودش را پرت کند روی تخت و به سیری دل گریه کند ؛ ولی  ویلون جدیدی که پدرش برایش خریده را روی تخت می بیند .همه شاد می شوند .
همین دیروز برای من اس ام اس داده است  که : می کشمت ! می آید می بینم یک دسته گل گرفته به مناسبت سالگرد اولین دیدار عاشقانه امان  . حیرت من را که می بیند  می خندد و می گوید : هرچیز خوبی در کنار یک اتفاق بد خوبتر به نظر می آید . تازه من گریه کردن  زنها را خیلی دوست دارم اما طاقتم کم است . اول اشکتان را در می آورم بعد زود باجتان را می دهم مگر چطور می شود ؟می گویم : هیچ چیز نمی شود؛ فقط من یکی  از خیر ماچ تو گذشتم لطفا آب دهنت را جمع کن  .

۲۱ نظر:

dogdayafternooon گفت...

:))))
این آقای خانه هم آدم جالبیه...:دی

من ديگه! گفت...

چه باحال...خوشمان آمد:-)

پیچولیده در وجود خویش گفت...

خوش به حال بیزقولک و بیز بیز.

مهسا گفت...

پدر من هم از این عادتها داشت و نمی دونم جرا هیج وقت این طور هدیه گرفتن بهم نجسبید.حس خوبی نبود.خدا کنه که به بیز بیز و بیز قولک جسبیده باشه

بين التعطيلين گفت...

خانم 7 دنده :
سلام
نوشته هاتون در عين سادگي ظاهري ، خيلي دلچسبند . تبريك عرض ميكنم . (بعضي از دوستان وبلاگ نويس تصور ميكنن. حتما موضوع بايد سياسي ، طنز ، آميخته با الفاظ ركيك ، .... باشه تا مخاطب جذب بشه . ولي ميبينيم كه اينطور نيست)

پسر آریایی گفت...

خب یکم واسش گریه کن گناه داره. مگرنه مجبور میشه گریه زن مردم را در بیاره هـــا!

رهگذر گفت...

"قدیم ترها" وقتی چیزی برامون می خریدند فوقش می گفتند چشماتونو ببندین و حالا باز کنین. اینجوری مثلاً سورپریز می شدیم. "امروزا" به نظر میاد وقتی کاری برامون می کنند، قبلش حسابی شکنجمون میدن، طوریکه شیرینی اون عطیه با شوری اشکامون قاطی میشه.
منهم خیلی به این موضوع فکر کردم. به نظر میاد مقدار این شکنجه با میزان توقعی که برای تشکر کردن ازشون دارند نسبت مستقیم و با استحقاقی که برای داشتن اون چیز برامون قائلن نسبت عکس داره. بعضی وقتا اون اشکی که قبلش ازمون در میارن معنیش اینه که " از اولشم راضی نبودم اینو برات بخرم ولی خوب چاره ای نبود جون حالا دیگه همه دارند. کوفتت بشه"!

ناشناس گفت...

خانمها موجودات عجيبي هستند، آقايان هركاري كه بكنند باز هم جلوي چشم آنها نمي آيد.بابا اين آقا سه شبانه روز فكر كرده و اين همه برنامه ريزي و مقدمه چيني كرده اونوقت شما از دادن يك ماچ آبدار هم دريغ كرديد.

ناشناس گفت...

منم میخوام بزرگ شدم مثل آقای خانه شما بشم

signal manfi گفت...

عااااشقتم

mazokhism گفت...

great

امیر سالار گفت...

خب، یه وختا ویرت می گیره، اذیت کنی طرف رو . حالا نه دیگه تا این حد. مخصوصا اگه بچه باشه. به این می گن سادیسم. از نوع حاد ش. فک نکنم بر خورده باشه بت. و گر نه اصن نمی نوشتی.

یازده دقیقه گفت...

چرا ماجش نمی کنین وقتی اینقدر بامزه بلده ابراز عشق کنه!!!!!!

مهتاب گفت...

بابای من که اصلا هدیه نمیخره
بابای من که اصلا احساس نداره
منم هیچ احساسی نسبت به بابام ندارم
حاضرم بابام اشکمو در بیاره ولی بهم بگه دوسم داره
ایکاش من بیز بیز بودم

قاصدک گفت...

منطق نهفته در اين سبك و سياق غافلگيري همون منطق روزگاره كه تا اشك آدم در نياد چيزي به دست نمياري. من خودم شخصن هر چي به دست آوردم از بس به سختي بوده مزه ش رو از دست داده و حتي در بسياري موارد اگه ميشد بيخيال ميشدم و قيد خواسته م رو ميزدم ولي روزگار اينجوريه كه "غلط كردم"گفتن هم به اين راحتيا نيست

خارخاسک گفت...

بابای من هم همینطور مهتاب پس زیاد غصه نخور.


قاصدک غافلگیری آنقدر ها هم بی مزه نیست . ولی نباید شورش در بیاد قبول دارم

اعترافات یک قلم گفت...

منم دلم از این اشک ها خواست .
ولی اینا اشک ما رودر میارن که هیچ پشتشم هیچی به ما نمیدن .البته منظور همون شخص بابا میباشد .اگه نه مادرها که بنده های خدا ما همیشه در حال در اوردن اشکشان هستیم

ناشناس گفت...

من که نه بابام اهل این حرفا هست نه مامان باورتون میشه هیچ وقت هیچ کادویی ازشون نداشتم

بانوي ايراني 121 گفت...

يك قلم شانس آوردي من مامان شما نيستم بعضي مواقع چوب توي آستين بچه ها ميكنم واز اون آستين در ميارم واقعا شانس آوردي

دل آرام گفت...

آقاتان چه بامزه است . یه نموره در وجودش مرد ایرانی قدیمی وول می خورد ناقلا !!!

پرنده گفت...

درود خارخاسك‌جان از وقتي وارد وبتان شديم مگر مي‌شود دل كند، بهتر است كتاب‌هايي در مورد صبر و شكيبايي براي همسرتان بگيريد به واقع نياز به كمي صبور شدن دارند.
عجب دل كوچولوي و كم طاقتي دارند به نظر زيادي احساساتي مي‌آيند. جدا كمكشان كنيد صبورتر شوند تا اشك و آب ماچشان نصيب بيزبيز و بيزقولك و شما نشود.
يا حق