۲۰ بهمن ۱۳۸۹

عروسهاي تنها؛ دامادهاي تنهاتر!

پدر ِ پدرم دیکتاتورکوچکی بود برای خودش ؛ او بود که تصمیم می گرفت چه وقت کدام فرزندش با چه کسی ازدواج کند ومراسمش  چطور برگزار شود . او بود که اگر باب میلش نبود عروسی را در يک چشم به هم زدن به عزا تبديل مي کرد  و با یک اشاره دســــــــت دژخیمانش  ( پدرم و عموهایم ) را وسط مجلس عروسی رها می کرد و همه چیز را به هم می ریخت . در خانواده پدری من هیچ ازدواج بدون دردسری به ثبت نرسیده است . یا عروس را دزدیده اند و داماد را خاک برسر کرده اند . یا داماد را کش رفته اند و عروس را خون به جگر کرده اند . عکسهاي عروسي خواهرها و برادر هاي پدر من مجموعه اي از عروس و داماد هاي تنهايي را نشان مي دهد  که بغض کرده و غمباد گرفته يک گوشه کز کرده واز خجالت و استيصال خودشان را با دست و بالشان يا چيز ديگرشان مشغول کرده اند تا اشک توي چشمشان در عکس عروسي اشان معلوم نباشد . این ها را برای این گفتم که این چند روز تعطیلی پس از سالها عمه ام را دیدم . عمه ی کوچکم یکی از عروسهایی بود که روز عروسي  دزدیده شد . عروس را تازه از آرايشگاه آورده  و پاي سفره عقد نشانده بودند که برادرها حمله مي کنند به خانه ي خودشان و تمام هفت پسردایی را که داماد هم يکي از آنها بود  لت و پار کرده و عروس را مي اندازند  روی کولشان و مي آورند به باغ  کن و مي اندازند پایین تخت پدر که " بفرما ؛ بیا دخترت  را آوردیم " . عمه جان گریه کنان به دست و پای پدرمي افتد مسئله عشق و عاشقی بوده و مي گويد  : آقا جان شما خودتان اجازه دادید ما با هم عروسی کنیم . فلان روز آمدند خواستگاری ؛ فلان مقدار مهریه بریده اید ؛ فلان قدر شیر بها گرفته اید ؛ فلان جا گفته اید عروسی گرفته اند . من الان سر سفره عقد در خانه خودمان نشسته بودم .همه ي مهمانها جمع شده اند  همه منتظر شما هستند .  اما حالا خودتان زده اید زیرش ؟
 عموها و پدرم اینطرف و آنطرف اطاق به در و دیوار تکیه داده بودند و تسبیح می چرخاندند . پدر بزرگم لابد روی تخت نشسته و  قلیان دود می کرد . پس از آن پک عمیقی به قلیانش مي زند و دود را توی هوا مي فرستد و با قیافه ی حق به جانبي رو مي کند به پسر بزرگش که با چوب انار لابد دندانش را خلال مي کرده   و مي گويد : بابا جان من کي گفتم برويد عروس را بدزديد بياوريد؟ من گفتم برويد فقط خفت اين مرتيکه داماد جديد را بچسبيد تا مي خورد بزنيدش تا بفهمد که اين دختر همچين بي خانواده هم نيست و يک همچين برادرهايي دارد تا حساب کاردستش بيايد و حد و حدود خودش را گم نکند .

۱۲ نظر:

كيقباد گفت...

اين پست شما منو ياد اون حكايتي انداخت كه ميگن يه يارويي ميگفت من بايد حتما" زني بگيرم كه هفت تا برادر گردن كلفت و بزن بهادر داشته باشه !
پرسيدند چرا؟
گفت كه اگر با كسي دعوا كرده اين هفت تا برادر زن به كمكم بيان و بزنيم دمار از روزگار طرف در بياريم .
اتفاقا" اين آقا به آرزوش ميرسه و با دختري كه هفت تا برادر قلچماق داشته عروسي ميكنه .
هنوز چند روزي از عروسي نگذشته بوده كه آقا داماد با زنش دعواش ميشه و خانم قهر ميكنه و ميره خونه ي پدرش ...
فرداش معلومه چي ميشه ديگه . هفت تا برادر زن گردن كلفت ميرن سراغ داماد بيچاره و حالا نزن كي بزن !
نتيجه ي اخلاقي : برادر زن زياد و گردن كلفت خوشبختي كه نمياره هيچ ، باعث كتك خوردن و ضرر مالي هم ميشه . مخصوصا" موقع تقسيم ارث و ميراث !

1shalgham گفت...

چه باحال
حالا این قضیه برای پدر و عموها به چه صورت اتفاق می افتاد
حتما عمه ها می ریختن و خواهر زنهای برادر رو لت و پار می کردن و داماد رو می دزدیدند
دی:
حالا جدای از شوخی برای عموها و پدر این قضیه به چه صورت اتفاق میوفتاد؟

م.طلوع گفت...

ماشاالله .همه جور بیستی...پدر من همون روز نامزدی خواهرم رفت وجلوی داماد به خواهرم گفت:فکر نکن از الان دیگه رفتی وحمایت منو نداریها.اصلا.هر وقت دیدی ناراحتی وداری اذیت میشی برگرد.اینجا همیشه خونه توست.(البته پدرم می دونست که دامادش ادم خوبیه ودخترش هم زن زندگی ولی خواست گربه رو دم حجله بکشه)من تازه از مدرسه اومدم بعد ببین دارم چی می نویسم

نبات داغ گفت...

دارم زور می زنم یه نتیجه گیری سیاسی از توش در بیارم.
چیزی در اومد خبرتون می کنم

بخشی گفت...

مرد هم مردای قدیم
نمی دونی من چقدر به یکی از این بابا بزرگ ها احتیاج داشتم و دارم

خانوم ثابتی گفت...

چه لذتی دارد این کاری که من می کنم. همیشه جای آدم هاو موقعیت های نوشته ی تو ، شخصیت های اسمشان را نگوی این سالها را می گذارم. و بعد حظ می برم از اینی که تویی ، این نعل وارونه ای که به پای اسب لنگ می زنی.

از این خار خاسکی که نقاب دغل و دروغ جهانی چنین پیچیده را در بستر روایت هایی که تنها در موقعیت های ساده خانه و یا حداکثر حاشیه خانه با این تردستی از چهره بر می دارد. اینطور نوشتن یعنی دادن رنگ و بوم و قلم به دست هنرمند مخاطب. یعنی از حداقل مصالح ، برج و باروی زندگی یک دوره را ساختن. یعنی راز را بردن در پستو و کلیدش را اشاره کردن.
یعنی چگونه دیدن را نوشتن.
تو حتما تا حالا نمی دونستی یکی اینقدر دنیا و شیوه بیان ات رو دوست داره . اوهووم؟

مجنون فیلسوف گفت...

سلام و ممنون
جالب بود
جالب تر اینکه خونواده ما هم سابقا یه همچین رسمی داشتن و دم حجله ،گربه جناب داماد رو به روش کاملا متمدنانه می کشتن.
هدف مقدس بوده،تعیین حدو حدود.
سپاس

جهانگرد گفت...

اجداد شما در برره زندگی نمی کرده اند احیانا؟!

ناشناس گفت...

inam ye jooreshe!!!

ناشناس گفت...

inghadr doset daram ..inghadr doset daram ke nagooo

نبات داغ گفت...

خانوم ثابتی مثل اینکه شما چیزی فهمیدی!
ما هنوز داریم زور می زنیم. کمک
آهان خواستم بگم ما 25 ام می ریم از انقلاب کتاب بخریم. یه وقت فکر بد نکنین ها خوب می خوایم بخشی از این پول یارانه مان را در سبد فرهنگیمان بگذاریم.

Selina گفت...

خب بعدش چی میشه ؟

ازدواج می کنن ؟