۱۳ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دور فلک دوام ندارد

امروز عاقبت آن اتفاق که منتظرش بودم افتاد، حتی یک صدم درصد  احتمال نمی دادم بخاطر دفاع از آن همکار که همه را جمع کردند تا سنگ رو یخش کنند. عاقبت نافرجامی در انتظارم باشد.
اما امروز آن اتفاق افتاد با وضعیت مشابهی همه را دعوت کردند تا مرا از مسئولیت انبار درب و داغانم که فکر می کردم آخر دنیاست و دیگر از این بدتر نمی شود به  سمت متصدی  ورود و خروجی کالا درهمان انبار تنزل مقام بدهند!
این یعنی آن که من دیگرحتی اتاق هم ندارم. یک زیر پله هست با یک میز چوبی قدیمی که یکی از کشوهایش هم از مدت ها پیش شکسته است و یک فایل آهنی رنگ و رو رفته و البته یک فلاکس چای که صبح  برایم پرش می کنند و می روند تا بعد از ظهر.
راستش را بخواهید اولش کمی دست پاچه شدم و خودم را باختم!
یعنی آن که کم مانده بود قلبم از سینه بیرون بپرد و مقنعه پقنعه را بکنم و گیس های خودم را پر پر کنم. مثل چماق دار ها با صورتی که از خشم سرخ شده بود بلند شدم و گفتم: شما می گویید من با این سابقه بروم در باز و بسته کنم و تعداد کامیون ها را بشمرم و با راننده ها سرو کله بزنم . من هم به شما می گویم: خیر من نمی روم .
رییس بزرگ عصبانی گفت: چه گفتی؟
گفتمش: بهتان گفتم من نمی روم.
رییس خودش را جمع و جور کرد هیچ دلش نمی خواست خشم یک ولکانو را وسط جلسه ای که خواسته است اقتدار خودش را نشان بدهد با چشم ببیند.
گفت: خیلی خوب، باشد باشد بعداً با هم حرف می زنیم.
من هم گفتم: حرف زدن نمی خواهد. من نیستم آقا من نمی روم آنجایی که گفتید بروم. برای این نمی روم که این خیانت است به خودم و به مجموعه ای که سال ها در آن کار کرده ام. من انبار پر حرف و حدیث شما را قبول کردم چون حوصله ی جنگیدن برای حق خودم را نداشتم. اما امروز سرحال هستم آقا من دیگر زیر بار این حرف ها نمی روم. نمی خواهید  اخراجم کنید.
کارمندان حیران و رییس و روسا  بهت زده. من هم که عصبانی و جان به لب آمده.
رییس سرخ شده خودش را با حرف های دیگر و کارهای دیگر مشغول کرد و جلسه به هم خورد.
وقتی بیرون آمدیم . وقتی رفتم آبی به سرو صورتم زدم و چند نفس بلند کشیدم. به اشتباه خودم پی بردم.
نباید عصبانی می شدم. نباید جر و بحث می کردم باید خونسرد باشم و بر اوضاع مسلط شوم. من هم بی تقصیر نبوده ام.
یک سرباز گمنام که آرام آرام این خیک غرور را جان به لب کرده بودم.
آن همه اطلاعات که از دزدی ها و بزن در روهایش راپرت داده بودم. آن همه چیزها که از او فهمیده بودم و فهمیدنش را فقط منحصر به خود نکرده بودم.این مسیر گریز ناپذیری بود که خود انتخاب کرده بودم.
حالا که از گمنامی در آمده ام باید خوب بدانم که چطور و چه وقت  شمشیر بکشم و به دشمن حمله کنم. باید حواسم به هیکل گنده و نتراشیده اش باشد. من کوچکم ضعیفم اگر بخواهد روی  بیفند  منفجر می شوم و هر تکه ام به یک جا می چسبد.
اصلا شاید لازم نباشد شمشیر بکشم. باید مظلوم نمایی کنم باید آدم های بزرگ تر را به میدان بیاورم تا آن ها با او درگیر شوند.
شاید بهتر باشد که چند صباحی فقط  فکر کنم. باید حساب و کتاب کنم. باید ببینم وضعیت چطور است  وزیر من کجاست، سربازم کجا موضع گرفته است، فیلم  از قلعه خارج شده است یا نه ؟ باید بدانم  اسبم را  چطور و از روی کدام مهره حریف به پرواز درآورم.
باید فکر کنم دوستان من باید فکر کنم نباید هیجان زده شوم.

۱۰ نظر:

همای گفت...

خوب من نمی دونم اینجایی که توش کار می کنی کجاست. اما همین که مسئول انبار بودی برای من همیشه جای تعجب بود که این خارخاسک چرا با اینهمه استعداد نوشتن در انبار کار میکند. حالا که دیگه از اون هم پایین تر انداختنت
تو باید فول تایم بنویسی. حیف اینهمه استعداد نیست که توی انبار هدر بره؟ حالا هر جایی از انبار

ناشناس گفت...

بنا به تجربه شخ‍صی برای خوب فکر کردن باید یادمان باشد که نقطه ای که ما رویش وول میخوریم اخر دنیا نیست. ارامشی که این واقعیت می دهد اجازه خوب فکر کردن میدهد. یکهو 'نقطه' قابل تصرف میشود.

کتی گل

ناشناس گفت...

البته عادلانه است که بدانید نفس من از جای گرمی خارج از ایران بلند میشود! با این حال هیچ جا اخر دنیا نیست.
کتی گل

آتوسا گفت...

چطور ممکنه!

ناشناس گفت...

dorood be shooma va be shahamtetoon , ke hamishe azash lezat mibarim, heyf ke adamhaye mesle shooma digeh to irane ma kam shoodeh , kheali be delam neshast ke yek khanomeh Irani enghadar shahamat dareh, man hamishe jesaratetoon roo dar neveshtehatoon doost dashtam va hala mibinam vaghan hameja shooma ba shahamat hastid , doord behetoon

ناشناس گفت...

بالاخره چیزی که منتظرش بودی اتفاق افتاد : امروز عاقبت آن اتفاق که منتظرش بودم افتاد،
یا ابن که اصلا منتظر نبودی :
حتی یک صدم درصد احتمال نمی دادم بخاطر دفاع از آن همکار که همه را جمع کردند تا سنگ رو یخش کنند. عاقبت نافرجامی در انتظارم باشد.

خارخاسک هفت دنده گفت...

یعنی انتظار داشتم که چیزی اتفاق بیفتد و عکس العملی داشته باشد اما یک صدم درصد هم فکر نمی کردم این تصمیم را بگیرد.
در حالت بی قراری گاهی آدم تناقض گویی می کند. ولی این را می خواسته ام بگویم.

ناشناس گفت...

ولکانو?????????? manzoretoon atashfeshan hast?

مریم فرزانه گفت...

عزیزم!

منصور گفت...

به شدت همذات پنداري مي كنم. بعيد ميدونم ولي اگه كوچكترين درصدي احتمال ميدي كه كوچكترين كمكي از دستم بر مياد بگو!ـ