۱۷ دی ۱۳۹۱

نان و خرما و تن نخل

به  زحمت تاكسي گير مي آورم مي نشينم صندلي عقب كه خالي است چند دقيقه بعد يك زن چادر عربی پوش ميان سال هم،  مسافر ما مي شود مسافتي را مي دود تا به تاكسي كه چند متر بالاتر ايستاده است برسد.
با هن و هن سوار تاكسي مي شود و مي گويد: پسرم من ديگه براي دويدن پيرم.
راننده كه جواني است مي گويد: سر نبش بود مادر آرام آرام مي آمدي بالاتر،  اينجا  تاكسي مي گرفتي، آنجا كه نمي توانستم تو را سوار كنم .
زن كه بوي گلاب مي دهد مي گويد: بله من كه اين چيزها را نمي دانم.
من هم چنان نشسته ام بي حرف، بي تكان،‌ زن نگاهي به من مي كند و مي گويد: مادر چرا اينجايي ها اينقدر اخمو هستند چرا نمي خندند؟
راننده جوان از آينه روبرو نگاهي به من مي اندازد. من مي زنم زير خنده،
مي گويم: من اينجايي نيستم خانم. اينجايي ها خنده رو هستند من فقط یک مسافر هستم.
زن هم مي خندد: مو اهل خوزستانم اونجا همه شادند، مي خندند،‌ خو زندگي بالا و پايين زياد داره . همه اش كه نميشه پلو گوشت خورد يه وختايي هم آدم نون خالي مي خوره عيبي نداره،  مي گذره، فقط باید غمت نباشه، با زندگی دست و پنجه نرم کردن خیلی مطلوب تره تا این که بخوری و بخوابی و رخت خوابت پر قو باشه.
من دوباره مي خندم.
زن مي گويد: تو تا حالا از نخل بالارفتي ؟
مي گويم : نه هنوز برام پيش نيومده ولي از درخت توت بالارفتم از ديوار هم مي توانم بالا بروم .
زن مي گويد: اووووه من از نخل بالا مي رم با همين سن وسال براي خرما .....
ناگهان يادم به نخلهاي سر بريده دوران جنگ مي افتد. به زن نگاه مي كنم كه از بالا و پايين زندگي نمي ترسد!
من اما مي ترسم، از يك جنگ ديگر مي ترسم، از قحطي مي ترسم. من از بالا رفتن دلار از پايين آمدن ريال مي ترسم.
به زن نگاه مي كنم به چين و چروك هاي كوچك دور چشمش، به چين هاي پيشاني، به شالی كه دور سر پيچيده ، به خال كوبي روي چانه اش. به النگوی مسینش، به انگشتر کوچک فیرزه اش که روی حلقه ی نقره ای لم داده است.
فكر مي كنم او چه روزهاي غم انگيز يا شادي آوري داشته است. اين همه سال بر او رفته و او چقدر برای زندگی جنگیده است.  سال هایی که ممکن است برای من کابوس به نظر بیاید و او هنوز چقدر اميدوار است.
هنوز مي گويد: " مي شود خنديد."
نگاهش مي كنم و با خود مي گويم: او در خور یک زن بزرگ  سخن مي گويد.
می گویم: اجازه می دین دستتون رو بگیرم؟
دستش را توی دست من می گذارد، دستش مثل تن نخل است! زمخت و پینه بسته و تیز. گرم نیست، نرم و آب دار نیست، آدم بوی لوسیون از دستهایش نمی شنود. دست هایش بوی نان و خرما می دهد. آدم می فهمد که دست کسی را گرفته است، دستی که می تواند تو را بالا بکشد،  تو را نجات بدهد،‌ دستی که می توانی به آن اعتماد کنی.

يادم به آن متن از استاد ندوشن مي افتد :
" كساني كه در زندگي خود رنج نكشيده اند سزاوار سعادت نيستند. تراژدي همواره در شان سرنوشت هاي بزرگ است. ملت ها نيز چنين اند.آنچه ملتي را آبديده و پخته و شايسته احترام مي كند، تنها فيروزي ها و گردن افروزي هاي او نيست، مصيبت ها و نامرادي هاي او نيز هست."
 

۱۲ نظر:

مورچه گفت...

این قدر قشنگ بود این یکی که چند بار خواندمش

همای گفت...

این جمله آخر رو من در مور دخودم می گم: .آنچه من را آبديده و پخته و شايسته احترام مي كند، تنها فيروزي ها و گردن افروزي هاي من نيست، مصيبت ها و نامرادي هاي من نيز هست. چون تو یزندگیم دقیقا همین پیش اومد. سخت ترین دوره ها بود که منو آدم(نسان) کرد و پخته کرد

آدمهای سختی نکشیده آدمهای سطحی و ناتوان و کم عمق و کم درکی هستند. پر توقع و بی مسئؤلیت هستند. همینطور ملت های سختی نکشیده.
منظورم طبیعتا از سختی کشیدن تحمل سختی نیست، که هنر نیست، بلکه جنگیدن با سختیه، که اون هنره

Zahra Mirbagheri گفت...

خیلی عالی بود. دل آدم می گیره ولی باز رنگ امید داره.

ناشناس گفت...

آخه تا کی؟ بیشتر از این رنج و بدبختی لازمه تا درخور باشیم؟ اینا همه دلگرمیه بخدا

کیقباد گفت...

مطلب تون خیلی خوب بود . به نکته مهمی اشاره کردید .

دارا گفت...

سلام
بدلایلی گاه به گاه اینجا رو میخونم اما سعی دارم همه را با هم بخوانم

راجع به موقعیت شغلی تون، برای من دقیقا چنین موضوعی پیش آمد. البته من به خوش شانسی شما نبودم تا زیر پله ای زا بهم پیشنهاد کنند. من کارشناس آموزش بودم و بعد از گزارش دله دزدی های رئیسم به رئیس بالاتر، آویزانم کردند.

به بازرسی گزارش کردم. گفتندم ای آقا دلتان خوش است. هزینه بررسی موضوع تخلس رئیس شما بیش از منفعتش برای مجموعه است.

و اینطوری شد که منِ آویزان چندروزی است با حکم اخراج در دستم در پای میز کسانی می ایستم که لیاقت آن میز را ندارند تا بلکه فریادرسی بیابم.

اینبار دیگه زود به زود میخونمتون تا بلکه از مسیری که شما انتخاب می کنید تجربه ای بگیرم.
این همه را گفتم تا بدونید تنها نیستید و همین تنها نبودن کلی تسکین بخش است.

آتوسا گفت...

وقتی کمتر احساسی می نویسسن بیشتر دوست دارم

عسل گفت...

عالی مثل همیشه...گرم و دوست داشتنی
وادارت میکند فکر کنی ...فکر ...

عسل گفت...

یادم رفت بگویم چقدرررر شاد شدم وقتی لینک وبلاگم را گوشه ی وبلاگتان دیدم ...چیزی در حد پیروزی و ذوق زدگی یک جایزه ی بزرگ ...

ناشناس گفت...

http://bandangoshti.blogspot.com.au/

Bita گفت...

مرسی‌ خارخاسک خانوم که می‌نویسی،دونستن وجود آدمایی شبیه تو امیدواری بزرگیه تو زندگی‌ آدمایی مثل من.امیدوارم میکنی‌ به وجود خوبی‌،فهم،کتابخوانی و خیلی‌ چیزای خوب دیگه که بعضی‌ وقتا آدم فکر می‌کنه نیست دیگه.مرسی‌ که هستی‌ مرسی‌ که اینقدر خوب می‌نویسی،سلامت و پاینده بمونی.

نوروتیک گفت...

قشنگ بود. چند وقتی می شد که نوشته هاتون را نخوانده بودم. باید بگم نسبت به چند سال پیش، غمگینتر، عمیقتر و عاقلانه تر می نویسید.(البته این عبارت عاقلانه تر را حمل برجسارت ندانید. منظورم دید جهان بینیتون است.)