۵ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شفای همه مریض های اسلام و مسلمین!

شب پنج شنبه
صبح پدر آقای خانه زنگ زد با هق و هق گریه گفت: حسین حالش خوب نیست باید ببریمش بیمارستان!
حسین البته نام برادر شوهر بزرگ  است که پدر آقای خانه من باب عادت به همسرشان  محترم خانم می گویند.
لابد پدر و مادر، مادر آقای خانه از آن آدم های خوش فکر بوده اند که با خودشان فکر کرده اند چرا جماعت را مجبور کنیم همیشه تنگ اسم دخترمان یک خانم هم بیاورند؟ در حالی که خودمان می دانیم که او خانم است و آقا نیست،‌ و به همین خاطر خودشان  پیش پیش یک خانم به محترم چسبانده اند  و داده اند  ثبت که زحمت مردم زیاد نشود برای فکر کردن.
بگذریم صبح که آقای خانه نبودند چون رفته اند مسافرتی دور،‌ پدرشان زنگ زدند با هق هق گربه و گفتند: بیا حسین را ببریم بیمارستان چون تا صبح زجر کشیده است و الان است که از دست برود.
من هم با هول و لا مرخصی نوشتم و پرت کردم توی نگهبانی و دویدم. و خدا شاهد است که چه کار سختی کرده ام چون این روزها صد جفت چشم،  زاغ سیاه مرا چوب می زنند تا یک آتویی از من بگیرند برای سنگین تر کردن کفه گناهانم.
و دویدم رفتم مادر شوهر را که نفس تنگی داشت و آنفولانزا گرفته بود و سینه اش خس خس می کرد بردم بیمارستان.
کارهای معمول را که انجام دادم، مادر شوهر را که بستری کردم در اطاق شماره 5 تخت 16 رفتم که پدرآقای خانه را بیاورم بالای سر حسین  که آن قدر دلتنگش نباشد.
 پدر آقای خانه توی ماشین مدام بغض کرد و اشک ریخت و داستان ساخت که بدون حسین حتی یک لحظه هم نمی تواند زندگی کند و من شاکی که چرا این همه محبت و مهر و علاقه ی  بی حد و حصر را نریخته اند در کام این 9 پسر که هر کدام از دیگری کله خراب تر بار آمده اند. پدر آقای خانه هم با همان هق هق و بغض گفت که شک ندارد پسرهایش هم مثل خودش پا به سن که بگذارند می فهمند باید از کدام راه بروند تا زودتر به مقصد برسند. کما این که خودش تا 60 سالگی اگر حسین چپ می رفته و راست می آمده می انداختتش زیر مشت و لگد و حالی اش می کرده که مرد خانه کیست!
همانطور که حدس می زدم به مجرد این که به اطاق شماره 5 تخت 16 رسیدیم و پدر آقای خانه چشمش به  مهمان های چسان فسان کرده بیماران تخت های دیگر   افتاد بل کل هق هق گریه وبغض فراموششان شد و بنا گذاشتند به شوخی و خنده و تفریح با خانم های میهمان و دوباره روحیه از دست رفته اشان را بازسازی کردند. طوری که همین که ساعات ملاقات تمام شد با میهمان های چسان فسان کرده  راه افتادند و رفتند و حتی یادشان رفت کلاهشان را از روی تخت حسین بردارند و با حسین خداحافظی بکنند ! وقتی هم که من دوان دوان رفتم تا کلاهشان را پس بدهم به من گفتند، من پیش حسین بمانم  و هوایش را داشته باشم و ایشان خودشان با این خانم ها تا یکجایی می روند دیگر! و از آن جا به بعد هم  راه خانه را بلدند برمی گردند خانه!
محترم خانم همین که حسین رفت ! (چون محترم خانم به همسرشان که اسمش غلامرضا است من باب عادت می گویند حسین و در واقع همانطور که پیش تر گفتم حسین اسم برادر شوهر بزرگ است که محترم خانم به جای این که راه سخت را بروند و به پدر آقای خانه بگویند پدر حسین، فقط می گویند حسین که کار را راحت کرده باشند) شروع کردند به آه و ناله و ذکر مصیبت خواندن برای بیماران هم اطاقی   که البته از حق نگذریم انگار در سینه اشان جاروبرقی روشن کرده باشند بس که صدای مخوف می داد.
و شروع کردند که بله من نه پسر دارم و دو دختر اما هیچ کدام این جا نیستند و از این همه بچه در این روز سیاه گرفتاری فقط این عروس را دارم که این عروس هم غریبه است کاری نمی تواند برای من بکند بیچاره،  چون خودش دو بچه کوچک دارد!  و ما از فامیل عروس نگرفته ایم و فقط دو تا از عروس هایمان از فامیل هستند و دو تا هم عروس خارجی دارم که یکی از آن ها یهودی است و آن دیگری مسیحی است و یهودی مهربان تر است و مسیحی خوشگل تر است و یک عروس ترک هم دارم که خیلی مندش بالاست وسال تا سال به من سر نمی زند و یک عروس دارم تهرانی است که خیلی گرفتار است و شغل مهمی دارد و یک عروسم شمالی است که خدا می داند چقدر کدبانوست اما همیشه با  پسرم قهر و قهر کشی دارند  و یک عروس هم دارم که اهل همین جا بود و سه سال پیش موتور به او زد و سرش را کوباند  به جدول خیابان و جابه جا بردندش بیمارستان و در بیمارستان مرد و پسرم مگر حاضر است که بعد از مرگ زنش برود زن بگیرد؟ و هر چه به او می گوییم تنهایی!  برو دوباره زن بگیر تنهایی تو را می کشد!  می گوید:  اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من و... از این حرف ها و یک عروسم .... ( چند تا عروس شد؟ زیادی نگفته باشم!)  و چند تا از پسرهایم تهران هستند و یکی فرانسه زندگی می کند و  سه تای دیگرشان خارج هستند و یک پسرم همین جاست . شوهر همین عروسم برای کاری رفته است یک شهر دور و طفلک همین یک سال پیش ورشکست شد و مجبور شد گاوهایش را همه را بفروشد و الان فقط یک گاو زبان بسته دارند  که این عروسم به زور نگهش داشته است و همه اش خرج غذا و خوراکش می کند و بیشتر از آن که به بچه هایش برسد می ریزد توی شکم این گاو و ..... دیشب داشتم می مردم و پهلوهایم گز گز می کردند و دستهایم گر گرفته بودند و سینه ام بالا نمی آمد و......
 و بعد بیمار هم اطاقی گفت: خدا الهی !‌همه ی مریض های اسلام و مسلمین را شفا بدهد !
و همه ی مریض های اطاق بلند گفتند: آمین
و من حتی خیلی بلندتر گفتم آمین ،  طوری که همه برگشتند به من نگاه کردند.
و من ناچار شدم با لبخند بگویم: آخر مریض های اسلام واقعاً بیشتر از همه ی مریض های سایر مذاهب  احتیاج به شفا دارند.
و همه تصدیق کردند و روز به خوبی و خوشی به پایان رسید.

۸ نظر:

دارا گفت...

معرکه بود lol

بعدش اگه دعایی باقی موند، کارِ ما رو فراموش نکنید

ناشناس گفت...

خیلییییی باحال بود :)))))

Bandangoshti kuchike گفت...

عمیقا میتونم درک کنم چطور و به چه شکل ، دقیقا میتونم تصور کنم گرم گرفتن یک پیرمرد با ملاقاتی های تخت کناری رو
خیلی خوب مثل همیشه

لی لی کوچیکه گفت...

خیلی خوب بود، فقط من نفهمیدم خارخاری جان شما چجوری میفهمی که وقتی اینا میگن حسین، منظورشون کیه؟؟؟

sabmordeh گفت...

چه خانواده پیچیده ای!

کیقباد گفت...

بنده هم آااامین !

LedZeppelin گفت...

اینو گفتی و من یاد یک خاطره ای انداختی. یادش بخیر تا چند وقت پیش 2 تا زن داشتم که هیچ کدوم از وجود همدیگه خبر نداشتن. اما الان خب، هیچی زن ندارم چون هر دوتاشون از حضور هم مطلع شدند. اینو گفتم که بیفزایم شما که انقدر فامیلتون بزرگه، میشه از بینشون یک دختر خوب هم برای بنده پیدا کنی.

گردآفرید گفت...

این حسین ها خیلی جالب بودند، بابای منم جلوی غریبه اسم داداشم و می گه به جای اسم کوچیکه مامانم، خیلی نوستاله