۲۷ دی ۱۳۹۱

یکی از این آدم ها

یکی از آدم هایی که مرا سخت تحت تاثیر خودش قرار داده، یک مکانیک قدیمی از همکاران شرکتی است،
آدمی که تا دو  سه سال پیش حتی نگاه کردن به او برایم با نوعی انزجار و تهوع همراه بود.
هرویین او را تباه کرده بود، مصرفش بالا بود و زندگی اش فنا شده می نمود. حتی همسر و فرزندانش نیز تحمل نکبتی که سراپای اورا گرفته بود نداشتند.
آن قدر در لجن و گند و لای خودش گرفتار شده بود که اگر فاصله مطمئنه را با او رعایت نمی کردی متوجه بوی گندیدگی وجودش می شدی.
چند باری به او پول دستی  قرض داده بودم و خوب می دانستم که هیچ وقت نباید امیدی به پس آوردنش داشته باشم.
دو سال  پیش یک بار تصادف باعث شد با او داخل یکی از انبارها حبس شوم.
 باید منتظر می ماندیم تا کسی بیاید در را برویمان باز کند. 
تحمل این که با او مدتی را  زیر یک سقف به سر برم را نداشتم.
رفتم پشت کامپیوتر نشستم و گفتم: وقتی آمدند بیا من را هم صدا بزن.
گفت: پرینتر هم دارید خانم خارخاری.
پرینتر را می دید، نمی توانستم دروغ بگویمش،‌
گفتم: پرینتر دارم اما تنر ندارد! ( بهانه ی خوبی بود او که از آن تو خبر نداشت)
گفت: اشکال ندارد می شود یک چیزی برای من تایپ کنید،  بگذارید یک جا بماند،  بعد که برایتان تنر آوردند آن را برای من پرینت بگیرید؟
خیلی کار کشته تر از آن بود که بتوانم دورش بزنم،‌ با بی میلی گفتمش: خوب،  باشد بگو،  برایت تایپ کنم.
گفت: قبلش باید بگویم این یک رازی باشد بین من و شما،‌ این را فقط به شما می گویم خواهش می کنم به کسی نگویید.
گوش هایم تیز شد، مثل همه ی خارخاسک ها من از راز خوشم می آید. به خصوص از رازی که فقط من صلاحیت شنیدنش را داشته باشم.
گفتم: خیالت تخت بین خودمان می ماند.
و او رازش را گفت،
 با چند نفر از آدم های مثل خودش می نشستند دور هم ( شبیهه همین جلسات NA) و با هم در مورد مشکلاتشان، در خصوص مصرف، نوع مصرف و آرزوهایشان برای داشتن یک زندگی سالم حرف می زدند، تلاش می کردند با کمک هم بتوانند مشکلشان را برطرف کنند.
حرف های ساده با هم می زدند، از احساساتشان می گفتند، به این نتیجه رسیده بودند که غیر معتادها نمی توانند بفهمند آن ها چه می خواهند،‌چه می گویند، چه حس می کنند. وقتی یکی از‌ آن ها بعد از چند روز ترک دچار اشتباه می شد برخوردها تند و زننده و نا امید کننده نبود،‌ گاهی حتی آدم ها برای هم دل می سوزاندند، گریه می کردند.
همه اشان آدم هایی بودند که دیگر هیچ امیدی به خود نداشتند، کسانی که اگر چند هفته یا حتی چند روز زودتر  به خود نمی آمدند همه چیز برایشان به انتها می رسید. همه اشان آدم هایی بودند که نه به زور یا اصرار اطرافیان،  بلکه به خواست خود و برای نجات خود تصمیم به ترک گرفته بودند.
خودشان برای نجات همدیگر آستین بالا زده بودند و چه خوب هم موفق شده بودند، آرام آرام بر تعدادشان اضافه شده بود،‌ هر معتاد چند نفر دیگر را هم معرفی کرده بود و حالا آن قدر تعدادشان زیاد شده بود که در یک اطاق کوچک جای نمی گرفتند.
این تشکیلات برای خودش نیاز به هیات مدیره، نظم و قانون داشت،‌ تاکیدشان این بود که کسی غیر از خودشان از رازشان آگاه نشود،‌ اما آن قرض های کوچک که با وجود آگاهی از اعتیاد محمد به او داده بودم من را در نظر او در کسوت آدم های مورد اعتماد درآورده بود.
ماموریت من این بود که برایشان شعارها؛‌ جلسات هفتگی، برنامه ریزی های ماهانه را تایپ کرده و پرینت بگیرم.
آن قدر تحت تاثیر این زنان و مردان  شجاع قرار گرفته بودم که می توانستم همه ی وقت کاری ام را به نوشتن پیام ها و شعارهای بهداشتی برای آن ها اختصاص دهم. گاهی هم البته هنرنمایی می کردم،‌ ماجراهای خودشان  را به صورت داستان های کوچکی در می آوردم و  چاشنی شعارهای بهداشتی می کردم و برایشان پرینت می گرفتم. اینطور باعث می شد که آن ها خود را همیشه قهرمانان بزرگ ماجراهای خودشان تصور کنند.
خیلی وقت ها تلاش کردم برای دوستان و آشنایانی که می شناسم و به این مشکل مبتلا هستند پارتی بازی کنم و اسمشان را در گروه بگنجانم. اما این جا تنها جایی است که با پارتی بازی و سفارش نمی توان کسی را در لیست جا داد.
این جا آدم ها خودشان باید بخواهند و خودشان باید به اراده خودشان در گروه وارد شوند.
 



۹ نظر:

ناشناس گفت...

این مطلب اشک من رو درآورد خارخاسک جان ، تا وقتی آدم کرفتار این موضوع نباشد ونجات پیدا نکرده باشد هیچ وقت هیچ وقت به عمق بدبختی یک انسان بیمار پی نخواهد برد ، بدبختی واقعی و چه بسا یک انسان رها شده از بیماری خیلی خیلی بیشتر بعد از رها شدن و آزاد شدن از دست وسوسه نیازمند کمک است چرا که باید کذشته خود را ببخشد از دست رفتن داشته ها را هر روز دوره کند و بازهم خود را ببخشد سخته سخت اما واقعن وقتی رها می شوی انسانی قهرمان هستی اراده پولادین میخواهد !!!!!

حامی تنها گفت...

ماجراهای خودشان را به صورت داستان های کوچکی در می آوردم و چاشنی شعارهای بهداشتی می کردم و برایشان پرینت می گرفتم. اینطور باعث می شد که آن ها خود را همیشه قهرمانان بزرگ ماجراهای خودشان تصور کنند.


--------------------
فکر خوب زمینه ساز یه تحول بزرگه.

zaviyeh گفت...

چقدر خوب که همراهشون بودین و هستین. آدم هایی که در اوج ناامیدی و گرفتاری در مهلکه ای که همه اراده و اختیارشون را ازشون می گیره دوباره امید به زنده بودن و ادامه دادن پیدا می کنن و خودشون به کمک خودشون می یان خیلی باارزشن. بودن همراهان خوبی مثل شما از خارج از این مهلکه که بهشون اعتماد می کنن هم خیلی باارزش هست. خیلی وقت ها خود "بودن" ها از هر چیزی مهم تر هست.

م.طلوع گفت...

من از اعتیاد خوشم نمیاد چون بی مسئولیتی و تخریب زندگی خودشونو وبقیه رو نا دیده میگیره.ولی کسی که از این همه بی فکر بتونه نجات پیدا کنه واقعا قهرمانه

خُسن آقا گفت...

همیشه به معتادها به دیدی مثبت نگاه کرده‌ام. اول به این دلیل که اکثرشان آدمهای با احساسی هستند و اکثر بخاطر همین احساساتی بودنشان هم هست که گرفتار اعتیاد می‌شوند. درایران که دیگر نگو واقعا معتاد شدن افراد گناه خودشان نیست. بیشتر گناه خانواده است، گناه جامعه است و شاید ده درصد گناه خودشان باشد که در این لجنزار گرفتار شده‌اند.
یک نکته‌ای را می‌دانستید! اکثر کسانی که از اعتیاد مواد مخدر رها می‌شوند گرفتار مذهب خواهند شد.

sabmordeh گفت...

خیلی زیبا بود.

Bandangoshti kuchike گفت...

سلام، من خواستم بگم که از شما یک کم بعیده با این فهم و کمالات راجع به معتادین اینطور فکر کنید ، همینطور که سالهاست داره فرهنگ سازی میشه باید بگیم معتاد مریضه و کمکشون کنیم ، هرچند در نهاست شما اینکارو کردید اما افکار قبلش از شما بعید بود
اما مرسی که کمکشون کردید

sara salimi گفت...

خیلی خوشم میاد از نوشته هات خار خاری...کاش میشد سابسکرایب کنیم :-)

نوروتیک گفت...

خب خارخاری خانم پس فرمودید که به شما اطمینان کردن و رازشون را فقط به شما گفتن دیگه :D