۲۲ دی ۱۳۹۱

باغ بی برگی

این ماجرای تنزل پست باعث شده است، کمی خودم را جمع و جور کنم و عمیق تر به مسائل نگاه کنم.
اگر روحیه ام را ببازم هیچ دردی را درمان نمی کنم.
سرجمع فکر می کنم یک فرصت مناسب به من داده شده است.
خوب که نگاه می کنم می بینم این روزها  به نوعی خود شیفتگی گرفتار بوده ام.
نه این که اطرافیان و آدم های درگیر با من آدم های روبراه و حسابی و منصفی بوده باشند.
هر که را که می شناسم، هر کس که سرش به تنش به اصطلاح می ارزیده،
یک جای کارش می لنگیده. یک جوری به من انرژی منفی داده است.
رییس بزرگ دزد است، دروغ گو و رشوه گیر و ظالم است، او هر که را سد راه خود ببیند از سر راه بر می دارد.
من سد راه او شده بودم  او هم فکر کرد زهرش را به من ریخته است.
استاد راهنمایم آدم جفنگی بود، تا رییس گروه بود نتوانست از من دفاع کند، کاری کند که زودتر پایان نامه را ارائه دهم.
وقتی هم که از ریاست گروه برش داشتند و هنگام دفاع من شد، نتوانست از من دفاع کند و آدم هایی که با خودش درگیر بودند کاسه و کوزه اشان را سر پایان نامه من شکستند.
من هم اما آدم جفنگی بوده ام..
دفاع خوبی نکردم چرت و پرت زیاد گفتم و اصل موضوع را به حاشیه بردم.
در برخورد با رییس بزرگ هم  خیلی وقت ها دودوزه بازی کرده ام و منفعت طلب  بوده ام.
نه اینکه از او ترسیده باشم اما گاهی حق و ناحق کرده ام و چیزی را امضا کرده ام که قانونی نبوده است.
راستش را بخواهید حساب سود و زیان خودم را داشته ام.
وقتی هم که با او سر جنگ گذاشتم، صبور نبودم. چشم بسته  شمشیر کشیدم و  از چپ و راست هی زدم و زدم.
اما
حالا می خواهم یک بازبینی اساسی بر رفتارم داشته باشم.
خوب که نگاه می کنم می بینم در زندگی من آدم های معمولی، آدم های بعضاً کوچک، آدم هایی که کمتر دیده می شوند، بیشتر تاثیر گذاشته اند تا آدم های بزرگ، تحصیل کرده ، مایه دار.
اصلا تصمیم گرفته ام یک مجموعه ای بنویسم تحت عنوان آدم ها! " آدم هایی" که آمده اند و تاثیر عمیق خودشان را بر زندگی من گذاشته اند و رفته اند.
 بگذریم.
برای آن که بتوانم خودم را دوباره از نو بسازم شروع کرده ام به یاد گرفتن گیتار، دخترها توی سرو کول هم می زنند که به من گیتار یاد بدهند، چه از این بهتر! من دو  استاد مشتاق دارم که گاهی برای یاد دادن این که  انگشتم را کجا بگذارم و کدام سیم را بکشم به جان هم می افتند.
در شرکت خط تحریری تمرین می کنم. شعر حفظ می کنم، چیز می خوانم.
 آن قدر نشاط پیدا کرده ام که آقای دن کیشوت حیرت زده می گوید: به تو حسادت می کنم.
آقای دن کیشوت را فرستاده اند به جای من،‌ اما هنوز به من نگفته اند برو زیر پله ،
ظاهرا آن اخطار من در رییس بزرگ موثر واقع شده است و می خواهد فیلا من همین جا باشم ولی آقا بالاسر داشته باشم.
من آقا بالاسر را پذیرفته ام. اما تحقیر شدن را نه. 
تصمیم گرفته ام رو در رویش بایستم، اما نه با آن حال  و روز گذشته،
مثل یک زندانی که اسیر شده است اما خودش را برای فرار آماده می کند تصمیم گرفته ام فکر و ذهن و جسمم را آماده نگه دارم.
فیلا فصل فصل باغ بی برگی است.
خودم را برای بهار آماده می کنم.

۷ نظر:

kiwi گفت...

اين پست خيلى خيلى دلنشين بود خار خارى جان...

sabmordeh گفت...

این جور بازبینی ها و نگاه به خود از بیرون واقعا ارزشمندن. من هم نتیجه بررسی سالانه رفتار و عملکردم از سوی همکارام رو دیروز گرفتم و باید بشینم خوب تجزیه و تحلیلش کنم.
امیدوارم موفق باشی و بزودی بهار خوبی داشته باشی.

گردافرید گفت...

ادامه بده خاری جون رستگاری در پیش است

دارا گفت...

خب
بنظرم سمبه شما پرزور و اقا رئیس از گزک هایی که دستتان دارد مطلع است.

آلمانی ها میگن کسی که کت و شلوار مشکی میپوشه نباید شیرینی آرد نخودچی بخوره!

حکایت مدیران ماست که حتی زحمت پیشبند بستن هم به خود نمی دهند.

فکر کنم راه ما دو تا در این حکایت داره جدا میشه. چون شما هنوز کارتان را دارید (با تنزل)
برای این حقیر دعا مرحمت کنید.

سهیلا گفت...

عزیزکم . هیچ اتفاقی بی حکمت نیست همین باز بینی شما در رفتارت سر اغاز تغییر است . موفق باشی .

دارا گفت...

سلام
یه چیزی یادم آمد که نگفته بودم

قبل از اعلام انفصال من از شرکتم بعد از 6 سال، یکباره همه مدیران مهربون شده بودند و من مرتبا مراجعاتی از کارشناسان دیگر واحدها، لبخند بر لب، داشتم.

ها ها ! میدونید چرا؟
اونها میخواستند در آخرین ماه ها، عصاره تجربیات منو بچلانند! در واقع بقول خودشان جانشین پروری کنند.

حالا حواستان جمع باشد. اینکه آن فرد جدید ، با وجود شما، سرپرستی انبار را برعهده گرفته، دلیلش فراگرفتن رموز کار از شماست.

من یکی اگر به آن موقعیت برگردم هرگز آموخته هایم را منتقل نخواهم کرد! هرگز!

آتوسا گفت...

"آدمها"ی احمد غلامی رو بخونین حتمی قبلش :)