۶ بهمن ۱۳۹۱

مردان خروشان و پرستاران مهربان

نه اينكه ما رسممان اين باشد عروس شب برود  بيمارستان و كنار مادرشوهر بيمار شب زنده داري كند! اما فقط به خاطر اينكه گاه و بي گاه بتوانيم اين سرچشمه ي محبت جوشان را به رخ آقاي خانه بكشانيم گفتيم : ما هم مي خواهيم در ليست نوبت همراهان بيمار شبي را كنار مادر شوهرشب زنده داری کنیم.
نوبت ما ديشب بود چشمتان روز بد نبيند انگار كائنات را سانديس خورانده  و بسيج كرده بودند كه براي ما سوژه نوشتن بيافرينند. اول اينكه به محض ورود داخل كريدور بخش هاي  بستري  نعره هاي از جگر برآمده شنيديم، هنوز در بخش بستري را باز نكرده بوديم كه يك عدد سرم فيزيولوژي پرواز كنان زارپ خورد كنار سرمان كه اگر نيم ميليمتر اين طرف تربود چه بسا خارخاري هم الان  دوسه بخش بالاتردر سردخانه بيمارستان خفته بود  و آقاي خانه در عزايمان نالان. خلاصه خودمان را دوان دوان از لابه لاي  مردان خروشان  و پرستاران مهربان رسانديم به اطاق 5 تخت 16 . كاشف به عمل آورديم فهميديم گويا يكي از پرستاران مرد موقع سرم زدن به بيمار كه زني زيبا و جذاب و تو دل برو بوده است ناگهان شفقتش سرريز مي شود و يك ماچي هم از لپ تپل بيمار خفته مي ربايد. صحنه را كسي نديده بود جز يك پيرزن عجوزه  كه در دم بوق مي شود و هيهات من الذله راه مي اندازد و عالم و آدم را خبر مي كند كه چه نشسته ايد ؟ در شب به این عزیزی ( لابد شب جمعه منظورش بوده است !)‌ چنين فسق فجوري شده است كه لنگه ندارد! شوهر زن هم باورش مي آيد و به جان پرستار مهربان مي افتد و هر دو مثل شيران نر با چنگ و دندان و مشت و لگد  به جان هم می افتند. خلاصه به هر ترتيب ماجرا ختم به خير مي شود و نازنيني مي آيد و مي گويد پيرزن توهم داشته و بوسه بر صورت زيباي خفته،  فقط يكي بوده آن هم توي قصه ها!
به اطاق 5 که رسیدم بیمار کنار پنجره را برده بودند و به جایش یک زن جوان آورده بودند و یک گروه کثیری از پرستاران  مهربان  و غیر پرستاران مهربان تر از مادر  روی او خم شده بودند و کارهایی می کردند،‌ اول فکر کردم کار به تنفس مصنوعی و ماساژ قلب و شوک الکتریکی کشیده است اما تقلایی که آن زیر در جریان بود حکایت از داستانی دیگر داشت.
کنار مادر شوهر نشستم و حیران به ماوقع نگاه کردم محترم خانم(‌ مادرشوهر) گفت: با شوهرش اختلاف دارد. شوهر آمده  ملاقاتش،‌ اما او دوست ندارد،‌ سرم را از دستش درآورده،  لیوان را شکسته با همان لیوان شکسته می خواهد برود شوهرش را بکشد! این ها مانع شده اند.
یادم آمد قبل از آمدن به بخش یک مرد جوان با ریش توپی مشکی (‌خیلی مشکی)‌و پیراهن سفید و کت و شلوار سیاه  که دم در با سر کج مثل مادر مرده ها غمزده و آه کشان ایستاده بود،‌ دیدم که هیچ توجهم را جلب نکرد.
گفتم: برای چه می خواهد بکشدش،  بلایی سر زن آورده،‌ هم او،  کتکش زده و ناکارش کرده و کارش را به بیمارستان کشانده؟
مادر شوهر گفت: نه شوهرش خیلی حزب الهی است مدام می رود دعای کمیل و دعای ندبه و اهل نماز و روزه و نماز شب است و مدام در مراسم عزاداری و غیره و ذالک شرکت می کند. زن دوست ندارد شوهرش این طور باشد.
زن که آرام می گیرد،‌ می بینمش، عرق کرده و سرخ شده،‌ موهای خرمایی روشنش حلقه حلقه روی پیشانی چسبیده و بقیه موها هم توی هوا موج می زنند. یک نفر از آرام کننده ها، تند تند روسریش را مرتب  می کند. آن دیگری دست و صورتش را با دستمال پاک می کند. زن باردار است و البته زیبا.
معلومم می شود زن شب قبل قرص خورده به قصد خودکشی ، به بیمارستان آوردندش( آورده اندش،‌آوردنتش، آوریده اندش ای بابا خودتان درستش کنید) معده اش را شستشو داده اند و بستریش کرده اند.
خلاصه تا صبح با زن حرف می زدم ، پایش را کرده بود توی یک کفش که شوهرش را نمی خواهد، می گفت: از این جانماز آب کشیدن و مسجد رفتن و نماز خواندن های طولانی اش خسته شده، حالش را به هم می زند می گفت: اصلا مردی که اینطور اداها را در می آورد نباید عاشق بشود، نباید برود دنبال دختر مردم،‌ آن هم دختری که می داند اصلا مومن نیست و اصلا اعتقادات ندارد. 
اصرار داشت که شوهرش ریاکار است و همه ی این ها ادا و اصول است تا بیشتر بیرون خانه و کنار دوستان مسجدی و پایگاهی اش باشد و بعد شروع کرد به فحش دادن و ناسزا گفتن از سر تا ته اعتقادات مرد،‌ و حتی اعتقادات بیماران دیگر و بخشی از اعتقادات نگارنده و قسمتی از اعتقادات خوانندگان که من این قسمت ها را نمی نویسم چون مربوط به اعتقادات زن می شود و ربطی به دیگران ندارد.
خدایا به حق این روز عزیز،‌  شنبه مادر شوهر را از بیمارستان مرخص بفرما!

۹ نظر:

amd گفت...

vay khar khari khoda kheyret bede koli mano inja to in velayate ghorbat khandondi khili bahal bod khiliiiii,enshala ta bashe bose bar lope zibaye khofte va dastan haye hayajan angiz to

مریم گفت...

مرسی ... منم خاطرات جالبی از همراه مریض تو بیمارستان بودن دارم

sabmordeh گفت...

مثل سناریو فیلم بود!

PanterA گفت...

این خانوم با موهای خرمایی چکار به اعتقادات ما داشته است؟ :(
از آن پرستار بوسنده هم خودتان را دور نگهدارید. ماشاللا هزار ماشاللا خوش بر و رو هستید. با آقای خانه به جان هم نیافتند

ناشناس گفت...

ببخشید برای این ناشناسم
که شما را با این اسم نمی شناسم
و به هر حال می گذرم ازاین مقال تا بنویسم با اینکه حتی معنی اسمتان را نمی دانم نوشته ی زیبایتان را خوب فهمیدم

نوروتیک گفت...

خیلی خوب بود. مخصوصا اون بخش «كائنات را سانديس خورانده و بسيج كرده بودند» حسابی هیجان انگیز بود.

Fled Pscycho گفت...

عالی! عالی...

ناشناس گفت...

یارو رو آورده بودن، معتاد بود، 72 ساعت شکمش کار نکرده بود!!!
ما کلا 5 دقیقه تو اورژانس کار داشتیم، نامردا تو همون 5دقیقه میخواستن اینو نجات بدن. چشمتون روز بد نبینه، چی بهش زدن که بعد از 72 ساعت شکمش کار کرد! و فضای اورژانس رو عطرآگین کرد.
تا سه روز میرفتیم حموم و لباسامون تا زیرترینشو چند بار شستیم، ولی بو ازمون جدا نمیشد!!!!

امیر حسین - گاهشنود قاصدک گفت...

وبلاگتون فوق العاده است .... عجب قلم روان و زیبایی دارین