۲۹ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

میلاد با سعادت قائم غده!

اگر پایان دنیا برای عده ای از آدم ها آن قدر جدی بود که از ماه ها قبل دلواپسی اش را داشتند و به یکی از دل مشغولی هایشان تبدیل شده بود.
زادروز  بیزقولک برای من به همان دل واپسی و دل مشغولی تبدیل شده است.
12 بهمن که چه روز فرخنده و خجسته ای هم هست تولد این دخترک است و الان دقیقاً دوهفته است که شروع کرده به شمردن روزها و بعد از ظهر ها و صبح هایی که می گذرد و ما به روز میلادش نزدیک می شویم.
خدا به خیر کند که امسال چه آشی برایمان پخته باشد.
تصمیم گرفته دوستانش را دعوت کند، شدیداً مخالفت کردم. اما آقای خانه که  عملاً حافظ منافع بیزقولک در خانه ماست. ( من حافظ منافع بیزبیز هستم چون) با مخالفت من مخالفت کرده است.
من مخالفت کرده ام چون دوستان بیزقولک رو دست زده اند به  قوم یاجوج و ماجوج و به هیچ یک از ضوابط حقوق بشر پایبندی نشان نمی دهند.
من دختر چهارده،  پانزده ساله توی خانه دارم و دلم نمی خواهد چشم و گوشش باز شود.
 این ها حتی اگر سه نفر از بیست و 4  نفرشان بیایند روزگار ما مثل آخرت یزید می شود.
 به محض ورود به خانه مثل تیری هستند که از چله کمان خارج شده باشند. باید از زیر تخت و توی کمد و لب پشت بام بگیرمشان و با چنگ و دندان نگهشان دارم تا یک وقت بمبی نترکانند و خانه ای به آتش نکشند.
این ها ممکن است حتی گچ دیوار را گاز بزنند تا به همدیگر ثابت کنند مزه کیک توت فرنگی می دهد.
نه نمی توانم با آمدنشان به خانه موافقت کنم. می ترسم دخترها بیایند رمز ماهواره را پیدا کنند به بچه ها کانال های ناجور معرفی کنند. می ترسم با این دو تا پسر که در همسایگی امان هستند طرح دوستی بریزند همان روز  رسوایی به بار بیاورند.
می ترسم به موتور یخچال حمله کنند یخ ساز را از کار بیاندازند.
می ترسم به روکش صندلی ها چنگ بکشند‍ پر و پنبه را بیرون بیاورند به سرو کول هم بپاشند.

نه نمی توانم به خدا مثل سگ از آن روز می ترسم.

حتی با خریدن کادوی تولد برای بیزقولک هم مشکل دارم. پارسال برایش یک تلسکوپ خریدم خدا شاهد است که یک سال تمام وقتی از کنار مغازه تلسکوپ فروش رد می شدیم چنان چشمهایش را گرد می کرد و گوشه ی لبهایش را می لرزاند و به من نگاه می کرد و به تلسکوپ اشاره می کرد که فکر می کردم مثل هوا برایش ضروری است.
اما به مجرد آن که روز تولدش تلسکوپ را از زیر کادوی گل من گلی  بیرون آورد آن خنده ی شاد و سرتاسری صورتش محو شد. یک جور بخصوصی بغض کرد و بعد به من نگاه کرد و به تلسکوپ اشاره کرده که یعنی  این !
و بعد هم تا همین ساعت ندیده ام که یک بار محض رضای خدا برود پشت تلسکوپش حتی من باب این که خانه همساده را دید بزند از آن استفاده بهینه ای بکند.
دلش باربی می خواهد اما اگر برایش باربی بخریم . در جا باربی را لخت می کند تا مارک در کو....نش را بخواند و ببیند از همان مارکی است که یک بار زن عموی ورپریده ی یهودی اش برای بیزبیز آورده یا نه از این مارک های درپیت است که اگر موهای نایلونی دور سرشان را پس بزنیم سرتاسر کچل هستند!
نه به خدا نمی توانم مثل گربه ی باران دیده از نزدیک شدن به  میلاد با سعادت این قائم غده ی همایونی وحشت دارم.

۵ نظر:

ناشناس گفت...

خارخاسك جان مثل عميشه عالي بود... اصلا بايد مواظب اين دوازده بهمن بود... راست ميگويي
از لخت كردن باربي به شدت خنديدم. منم يك دختر ١٢-١٣ ساله دارم و برايم تداعي شد... چرا هيچوقت اين باربي ها لباس به تن ندارن؟!

sabmordeh گفت...

خربزه و لرز!

دارا گفت...

سلام

ببینید. من فکر میکنم نمیشه این روزای بچه ها رو خراب کرد. بخصوص ایام خاصی مثل یوم الله تولد رو. اینا خاطرات بچه ها میشن و باارزش.

یه پیشنهاد. مراسم تولد رو به یک پارک یا رستوران منتقل کنید. بعدشم یه سینما با فیلم کمدی. اینجوری خیالتون از ورجه وورجه ها راحتتره.

هستی گفت...

منم یادمه همچین کادویی دریافت کردم تو اون سن اما یه چیزی هست که خوبه یادآوری کنم بانو
هنوزم اگر چیزی توجه ام رو جلب کنه دوست دارم بی مناسبت بهم کادو داده بشه! تولد و عید باید تمام و کمال سوپرایز شد :)

ناشناس گفت...

خانم محترم از تاریخ درس بگیرید و اشتباه بختیار را تکرار نکنید.
ولوله نکنیدو خونسرد باشید اما اجازه ندهید همای کذائی خوشبختی که در اصل لاشخور ویرانی است اما بزک شده بر اسمان زندگیتان هویدا شود.
ایا بادبادک بدستان بالای درخت نشسته را فراموش کرده اید؟
خونسرد باشید. چیزی از خود بروز ندهید بی سرو صدا دو روز مرخصی بگیرید و به شمال بروید و جشن تولد را کنار دریا برقرار کنید. پلتیک بزنید بگوئید برگذاری جشن تولد 14 یا 15 سالگی کنار اب شگون دارد و باعث بلند قدی دختر میشود.