۲۶ دی ۱۳۹۱

نشانه

آقای خانه از خانه باغ آمده اند.
عصبانی می گویم: مرد حسابی باز تو رفتی پاتوق،‌ دوست و رفیقت را جمع کردی به بگو و بخند، خانه آمدن فراموشت شد؟
غمگین و متالم می گوید: چه دوست و رفیقی هم برده بودم برای بگو و بخند.
پرسش گرانه نگاهش می کنم.
می گوید: با شهریار بودم!
شهریار یکی از دوستان دوران دبیرستان آقای خانه است، پسری با هوش و زرنگ که پزشکی قبول می شود و بعد تخصص عروق می گیرد اما،  روزگار با او وفا نمی کند، معتاد می شود و اعتیاد چنان بالا می گیرد که تمام زندگی اش را می بازد، پدر و مادرش هر دو از غصه دق می کنند و تنها برادرش را از دست می دهد، اعتیاد باعث می شود مجوز طبابتش را باطل می کنند و مدت ها بی خبر، غیبش می زند.
آقای خانه می گوید: می دانی این همه مدت بخاطر مصرف مواد مخدر زندانی بوده است؟
قلبم فشرده می شود.
می گوید: اما 6 ماه است ترک کرده، با کمک همان هم کار تو(‌ماجرای این دوستم را که مکانیک شرکتمان  است بعداً می نویسم)  نمی خواستم فکر کند به خاطر سابقه ی اعتیادش نسبت به او بی تفاوت شده ام. دعوتش کردم برویم با هم گپی بزنیم.
می گویم: خدا را شکر که ترک کرده است؟
می گوید: ماجرای ترک کردنش خیلی جالب است، وقتی مجوزطبابتش لغو می شود،‌ آس و پاس می شود و برای مصرف مواد به پیسی می خورد. تا این که به فکرش می رسد مصرفش را با حق الزحمه تزریق مواد به معتادهای دیگر در بیاورد. در آن خرابه های پایین شهر به معتادهای تزریقی، مواد تزریق می کرده، اتفاقا میان این معتادها یک جوان هپاتیتی هم بوده! یک بار که قرار می شود به این جوان تزریق کند به پسرک می گوید: مرد حسابی برو چند تا روزنامه بیاور زیر دستت بگذارم که اگر خونت ریخت کس دیگری  آلوده نشود.  جوان چند روزنامه می آورد و شهریار تزریق را انجام می دهد. موقع جمع کردن روزنامه ها در زیر لکه های خون که روی مطالب روزنامه ریخته است چشمش به یک خبر می افتد مصاحبه با  دکتری  که بخاطر کشفیاتش  چند جایزه بین المللی گرفته است.
 این دکتری که مصاحبه اش را می بیند دوست صمیمی دوران دانشگاهش بوده. شهریار می گفت یک لحظه احساس کردم دیدن این مصاحبه در چنان وضعیتی فقط می تواند یک نشانه باشد، یک نشانه که مخصوص من فرستاده شده ، همان لحظه تصمیم گرفتم هر طور شده ترک کنم.
این داستان اشکم را در می آورد.
به آقای خانه می گویم: اگر هر بار که از این جلسات مسخره ی با دوستانت می آیی بتوانی یکی از این ماجراها برایم تعریف کنی، اجازه می دهم ما بقی عمر بی حاصلت را هم با دوستانت بگذرانی!

ته نوشت: چون بعد از خواندن این ماجرا ممکن است احساسات فیلم هندی به شما دست بدهد مجبورم این توضیحات را اضافه کنم که: مدیونید اگر فکر کنید این ماجرا غیر واقعی است! در واقع  من تا توانستم از قسمتهای واقعی و تراژیک ماجرا کم کردم  تا  زیاد حیرت زده نشوید. 

۳ نظر:

farzaneh khatami گفت...

بانو مثل همیشه زیبا بود، خدا همه ما را از اعتیاد، ظلم، بیماری، ناامنی حفظ کند. دیدن اعتیاد اون هم در افراد جوان همیشه قلبم رو فشرده میکنه

آتوسا گفت...

دل تنگ مناخیم!

حامی تنها گفت...

نشانه ها ...