۱۶ دی ۱۳۹۱

زناپاک زاده مدارید امید

صبح را با این احساس به شرکت رفتم که گویی از پیله درآمده ام و پروانه شده ام!
الان اما کمی خشم فروخورده دارم.
راستش انتظاری که از برخی روسا و سرپرستان و هم کاران  داشتم غیر از چیزی بود که دیدم.
این ها همه پشت من سنگر گرفته اند. من جلو رفته ام و یکی دو خاکریز را هم فتح کرده ام، بعد عقب را که نگاه می کنم، جز صدای وز وزی که از دور می آید و مرا تشویق به جلو رفتن می کند چیزی نمی شنوم.
امروز صبح با سر صبر رفتم و فایل های کامپیوترم را یکی یکی چک کردم،‌ همه ی اسناد و مدارکی که می توانست به دردم بخورد کپی کردم.
با حوصله نشستم  نامه هایی نوشتم تا قبل از آن که ابلاغ کتبی جدید به دستم برسد بعضی موارد قانون گریزی را تذکر داده باشم.
رییس هم امروز به انبار آمد،‌ من نگاه سرسری بی تفاوتی از راه دور به او انداختم و بدون سلام وعلیک گذشتم.
آدم جدیدی که به جای من می آید! همان آدمی است که من بخاطرش شمشیر دست گرفته ام!
و این ته  ته،  زیرکی و تیزهوشی رییس بزرگ بوده است.
در میان پرونده ها و در گیرو دار کپی گرفتن از اسناد ناگهان متوجه یکی از اسناد کاری مربوط به خودم شدم.
و تازه فهمیدم چه جفای بزرگی به من رفته است.
سندی که یکسر کار ، تخصص و توانایی من را در طی 12 سال به باد می دهد.
اما حقوق و مزایایم تغییر نمی کند!
این جا یک زنجیره درست شده است. یک زنجیره که سه الی چهار نفر درگیرش هستند.
اگر بخواهم سکوت کنم تخصص من و هویت من به نام کس دیگری ثبت می شود! اما در محتوای زندگی من تغییر ایجاد نمی شود. من همان حقوق را می گیرم و جایگاه ثابتی دارم.
و اگر نخواهم سکوت کنم لاجرم آن شخص را به بخش دیگری می فرستند( همان کسی که من به خاطرش شمشیر به دست گرفته ام!) و در آن بخش  مجبور به جایگزینی او با شخص سومی می شوند. و آن شخص سوم که من او را می شناسم با همه توانایی به جایگاهی که لیاقتش را دارد نخواهد رسید.(ولی در عوض رییس بزرگ لطمه نسبتاً سنگینی خواهد خورد.)
یک ظلم زنجیره وار که از بالا به من و از من  به دیگری منتقل می شود.
این خشم فرو خورده به من می گوید: ملاحظه نداشته باشم و تمام قدرتم را برای به دست آوردن موقعیتم و برداشتن نقاب از چهره رییس  به کار ببرم.
و به یادم می اندازد:
سرناسزایان برافراشتن
وزایشان امید بهی داشتن
سر رشته ی خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
ولی آن ور محافظه کار،  بی حوصله و کمی تا قسمتی مهربان می گوید: باید درمورد سهم خودم مماشات داشته باشم و بگذارم آدم هایی که با ظلم و تبعیض از حقوق خودشان ناکام مانده اند، منافع خود را به دست بیاورند. چون می دانم از آن بالا کسی به فکر ما نیست و مگر این که ما کارکنان کوچک خودمان هوای خودمان را داشته باشیم.
و می گویم:
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
هنوز خودم را به این اشارت عادت نداده ام که کوتاه بیایم و بگذارم این آدم ها هم روزی خودشان را بخورند که باز آن ور شکاک به سراغم می آید و هشدار می دهد: که این آدم ها همان هایی هستند که در روز سختی تو، روی برگرداندند و پشت کردند و تو را تنها گذاشتند و با خشم باخودم می گویم:
ز ناپاک زاده مدارید امید
که زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد اصل چشم ِ بهی داشتن
بُوَد خاک بر دیده انباشتن
هوووووف ..................... امشب را هم فکر کنم. 
شاید بهتر باشد دنبال یک وکیل بگردم تا برایم لایحه بنویسد.

۳ نظر:

roxana گفت...

اگر من جای شما بودم (که نیستم ولی قبلاً بوده ام):
راه اول را انتخاب می کردم. یعنی «ملاحظه نداشته باشم و تمام قدرتم را برای به دست آوردن موقعیتم و برداشتن نقاب از چهره رییس به کار ببرم.»
چون راه دوم را خودم انتخاب کردم و پشیمان شدم چرا که دقیقاً همانطوری اتفاق افتاد که گفتید : «در روز سختی تو، روی برگرداندند و پشت کردند و تو را تنها گذاشتند »
واز آن گذشته کار درست همین هست (از نظر من البته)
پیروز باشید.

Black Marmoolak گفت...

من کاملا با خانم رکسانا موافقم و تجربه دقیقا مشابهی داشتم.
در ضمن علاوه بر شعرهای قشنگ و متناسبی که نوشتی، یادت نره که:
ترحم بر پلنگ تیزدندان// ستمکاری بود بر گوسفندان!
بعله!

Unknown گفت...

سریالی هست به اسم suits که شاید دیده باشیده ش، ماجرای یک شرکت حقوقی ست و شخصیت های اصلی داستان یک وکیل خیلی کاردرست(هاروی) و دستیار باهوشش(مایک) هستند، در جایی از فیلم مایک به هاروی می گوید من جای انتخاب نداشتم، اسلحه روی شقیقه م بود، و هاروی جواب می دهد همیشه انتخاب دیگری هست، می توانستی اسلحه را بقاپی و بگذاری رو شقیقه اونها!