۷ مهر ۱۳۸۹

زن اينترنتي

بیزقولک ول کن معامله نيست  از دیروز نشسته است به کشیدن نقاشی . می خواهد نمایشگاه  نقاشي راه بیاندازد ؛ به بقال و قصاب و همسایه های  دور از جان شما  هنر ناشناس  دور و برمان  ؛ نقاشی هایش را بفروشد ؛ بلکه بتواند موبایل لمسی را بخرد . من يکي که گيج شده ام  . آقای خانه نشسته است با او دیالوگ می کند .  من آمده ام توی آشپزخانه به هوای درست کردن مرغ بریان وبلاگ می نویسم . آنها گاهی سر هم داد می کشند . گاهی قربان صدقه هم می روند . آقای خانه می آید توی آشپزخانه  به لب تاب من نگاه خشمگین می اندازد انگار مچ مرا گرفته باشد به وقت خیانت . من به او نگاه مهربان و شرمسار می اندازم  اما با وقاحت همانطور که می نویسم گوش می دهم  ( اوه حالا کو تا چهار تا شاهد عادل بيايد شهادت بدهد به خيانت ) .
می گوید : زن اينترنتي ، بیا خودت موضوع را راست و ریستش کن . من هر چه می گویم موبایل برای سلامتی ات ضرر دارد و سرطان زاست  می گوید : همه شما موبایل دارید اگر قرار است شما سرطان بگیرید بهتر است من هم باشما بگیرم . بعدش شما مریض می شوید  من نمی توانم از همه اتان پرستاری کنم . ولی اگر همه امان با هم سرطان بگیریم یک نفر دلش به حال ما می سوزد و می آید نگهداری امان می کند .
 همانطور که می نویسم می گویم : حرفش منطقی است . خوب می خواهی برویم برایش بخریم .
آقای خانه می گوید : وقتی باهات حرف می زنم به چشمهای من نگاه کن .
من نيشم را باز مي کنم و مژه به هم مي کوبم و او را نگاه مي کنم .
مي گويد : اگر امروز برای بیزقولک موبایل لمسی بخری فردا بیز بیز شاکی می شود که چرا برای او تا پنجم دبستان  نخريديم و اين بي عدالتي است و چرا وقتي برايش خريديم لمسي نخريديم که راست مي گويد  .
من مي گويم : خوب پس براي هر دوتايشان بخريم .
مي گويد : گفتم به من نگاه کن !
 من مي نويسم : گفتم به من نگاه کن و نگاهش مي کنم 
مي گويد :  نمي شود ؛ مي خواهي بگذاريم نقاشي هايش را بفروشد ببينيم تا کجا مي تواند پيش برود .
مي گويم : وا مسخره همسايه ها مي شويم ؛ فکر مي کنند ما يادش داده ايم خط خطي هايش را بفروشد . آنوقت آن هم اين همسايه هايي که ما داريم فورا دست مي کنند توي جيبشان تا پول موبايل را به ما بدهند . سکه يک پول مي شويم . کو تا بياييم حالي اشان کنيم منظور ما از نخريدن موبايل خساست نيست .
مي گويد : خيلي خوب يک چاي بياور بخوريم فکر کنيم ببينيم چه بايد برايش کرد .
مي گويم : باشد خوب ؛ و مي نويسم باشد خوب .

۶ مهر ۱۳۸۹

مونولوگ

از وقتی آب پاکی را ریختیم روی دست بیزقولک که برایش موبایل لمسی نمی خریم ؛ اصلا موبایل بخر نیستیم برایش  و اصلا  بچه هفت ساله را چه به موبایل دست گرفتن  و اگر دلش غش می رود که موبایل دستش بگیرد . می تواند  آن موبایل دل و جگر درآمده ی آقای خانه را بگیرد و بازی کند البته  آنهم بدون سیم کارت . افتاده است دنبال  دست و پا کردن یک بیزنس نان و آب دار برای خودش  . تا منت ما روی سرش نباشد برای خرید موبایل .
یک روز مجبورمان می کند برایش خرگوش بخریم . چه می دانیم منظورش چیست ؟
نگو می خواهد خرگوش فروشی راه بیاندازد . خرگوش را می فروشد به پسر همسایه ومی بیند دخل و خرجش جور در نمی آید دوباره دست به دامن ما می شود . خوب این کارها بد است ضایع بازی است ما خجالت می کشیم برویم برایش بیسکویت و آدامس بخریم بگذارد توی سبد برود به همسایه ها بفروشد . آبرو داریم مثلا برای خودمان .
امروز آمده ايم مي بينيم چوب حراج زده است به لوازم التحريري که براي مدرسه اش خريده ايم . همه را چيده بود  وسط حياط و مقدار قابل توجهي از آن ها را هم  بچه هاي زالو صفت  همسايه به یک پنجم  قيمت واقعي از او خریده بودند . ( آخر ناکس ها شما یعنی نمی دانید این بچه دارد خریت می کند مفتی مفتی زندگی بچه را چپاول کردید رفت پی کارش ؟ آخر این انسانیت است یاد شما داده اند خیر سرتان ؟ بدبختی اینجاست که حتی بیزبیز هم از او چند دفتر خریده بود  . من نمی دانم این قالتاق بازی ها را بیز بیز از چه کسی  یاد گرفته است . من و آقای خانه به خدا آدمهای ساده ای هستیم .ریگی به کفشمان نبوده است هیچ وقت . به جای اینکه دست خواهرش را بگیرد و بگوید: آتش به مالت نزن ؟  این کارها پدر و مادر پسند نیست ؟ یک جورهایی به او خط فکری داده است فکر کنم ! مطمئن نیستم ها ؛ ولی حدس می زنم که توطئه فروش کار او بوده است  )  . خلاصه هر چه دفتر مشق و مداد و پاک کن فایبر کاستل! برایش خریده بودیم دود شد و به هوا رفت . آقای خانه با من قهر کرده است با این دختر تربیت کردنم . من با بیزقولک قهرم که چرا زار و زندگی اش را فروخته است . بیزقولک با هر دویمان قهر است که چرا دعوایش کرده ایم .
خلاصه فردا باید برویم یک چیز خوبی برایش بخریم آشتی کنیم . با دختر بچه که نمی شود مدت زیادی قهر بود نه من دلش را دارم نه آقای خانه .

۳ مهر ۱۳۸۹

چطور یک پیاده ؛ وزیر می شود

سر شب است هر کس به کاری مشغول من و بیزقولک با هم مبارزه می کنیم . من می خواهم گزارش سفر رییس جمعور در آمریکا را ببینم . بیزقولک می خواهد بت من و دراکولا را تماشا کند . آقای خانه به بیز بیز شطرنج یاد می دهد ؛ یادش می دهد که چطور یک پیاده می تواند آرام ؛ آرام خودش را جلو بکشد تا جایی که به اولین ردیف مقابل  یعنی جایگاه خواص مهره های حریف برسد و چطور می تواند آنچنان قدرتمند شود که ناگهان به یک وزیر خطرناک  تبدیل شده  و بازی را در دست گیرد. بیز بیز باور نمی کند . می گوید : چطور یک شطرنج باز می تواند آنقدر کور باشد و  سربازی را که در حال پیشروی به سمت سرزمین خود است  نبییند؟
من می گویم :وقتی تمام نخبگان و خبرگان و سپاهیانت را وادار کنی به جای بازی هوشمندانه فقط دور و برشاه را گرفته و مواظب کیش دادن به او باشند ؛ سرزمین و حد و حدودش را به باد خواهی داد . یادت باشد وقتی مهره های خاص و با ارزشت را به باد می دهی  ؛ ناچار دشمن جای آنها را در صفحه شطرنج پر می کند .
آقای خانه به من چشم غره می رود می گوید : نباید پیاده حریف را نادیده بگیری دختر بابا  ؛ این پیاده ممکن است آنقدر به نظرت بی ارزش بیاید که  او را خودی بدانی و مانع پیشروی اش نشوی ؛ بعد ناگهان می بینی او به جایی رسیده که نباید می رسیده و تمام رشته هایت را پنبه کرده است .
من  می گویم :  این حرف دل من بود . پیاده ای که وزیر می شود . از وزیری که در جایگاه خود بوده  خطرناک تر است .
در این فاصله بیزقولک کانال را عوض کرده و بت من و دراکولا را تماشا می کند و من از دیدن رییس جمهور در سازمان ملل محروم می شوم . پیاده ای که  نادیده گرفتم پیشروی کرد و وزیر شد  حالا من هم باید دراکولا تماشا کنم .

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

آغاز سال نو با شادی و سرور همدوش و هم صدا حرکت به سوی نور

این چندمین ماه مهری است که دیده ام  ؟ دارم عتیقه می شوم . چقدر ماه مهر دیده ام تا به حال .
فردا دخترها می روند مدرسه بیزقولک کلاس دومی می شود . بیز بیز اول راهنمایی . هر دو دوست دارند من فردا بروم مدرسه اشان . من وقت ندارم مدرسه هیچ کدامشان بروم . تازه مگر ما را می بردند مدرسه ؟ مگر هر سال از ما عکس می گرفتند , فیلم می گرفتند ؟  از دوران مدرسه  من فقط یک عکس دارم که مربوط به چند  روز قبل از مدرسه است  . فکر کنم چهارم پنجم دبستان بودم . وقتی روپوشهایمان را برایمان دوخته بودند تنمان کردیم . من و مرمر خواهر بزرگتر م . روپوش شلوار  سرمه ای  با جیب های گنده ؛ هر دو موهایمان را مدل کاسه ای زده ایم هنر نمایی خواهر بزرگترمان است . هر دو نیشمان تا بناگوشمان باز است . برادر بزرگم عکس را گرفته است و بدجنسی تاریخی اش در عکس هویداست پشت سرمان بند رخت است و روی بند رخت شورت پدرم  آویزان  و شورت پدرم  درست  بالای سر من معلق . مادرم هر سال روز اول مهر  با سلام و صلوات صبح زود از خواب بیدارمان  می کرد. صبحانه مفصل به خوردمان می داد. از زیر قرآن ردمان می کرد. به امید اینکه در پناه خدا برویم شاگرد اول شویم برایش نمره های بیست ردیف کنیم . ما هر سال روز اول مهر با خودمان عهد می بستیم امسال دیگر می زنیم تو سر تجدیدی و رفوزه شدن و چنان هنر نمایی می کنیم که  چشم فلک کور شود . اما هر سال خیر سرمان دریغ از پارسال ؛  خود من از کلاس پنجم دبستان تجدید آوردم . تک ماده کردم قبول شدم . بزرگترین هنرنمایی ام را کلاس اول  راهنمایی به بار نشاندم با 7 تجدیدی حتی انشاء را تجدید شده بودم . روز امتحان را  قاطی کرده بودم جمعه رفتم مدرسه دیدم سوت و کور است . فهمیدم پنج شنبه آمده اند همه امتحانشان را داده اند . چقدر حسرت خوردم این تنها درسی بود که در آن حرفی برای گفتن داشتم . همان سال مردود شدم . خواهر برادرهایم به من دلگرمی می دادند که غصه نخورم چون ما خانوادگی  همه امان  یک  ردی در پرونده  تحصیلی امان داشتیم  ( به غیر از خواهر بزرگترم که همیشه شاگرد اول بود و  زود شوهرش دادند ). من اما غصه می خوردم حالم گرفته بود که باید بروم بنشینم سر کلاسی که بچه هایش از من کوچکترند. با معلمهایی که به دید یک بچه تنبل به من نگاه می کنند . سال اول دبیرستان به پدرم گفتم : دوست دارم نقاش شوم .هنر بخوانم . زد توی سرم مرا برد رشته تجربی ثبت نام کرد . آن وقتها رشته تجربی و ریاضی در سال اول دبیرستان  مشترک بودند. پدرم می خواست همه ما ریاضی بخوانیم . و تا آن سال فقط برادر بزرگم ریاضی خوانده بود . سال اول دبیرستان کنار همه ی کتابهایم را که باز می کردید نقاشی کشیده بودم یک خروار دختر دماغ سر بالا  با چشمهای قلمبه و موهای  شنیون کرده . همان سال دوباره رفوزه شدم اینبار همه ی خانواده حیرت کردند . من نشان دادم که در میان خواهر ها و برادرها شاهکار هستم . خنگ ترین برادرم به من گفت : تو دیگر وضعت خیلی خراب است بهتر است درس را بگذاری کنار و شوهر کنی . خیلی خیط شده بودم. راه می رفتم فکر می کردم همه به من نگاه می کنند مرا با انگشت نشان می دهند . می نشستم فکر می کردم همه به من می خندند و مرا مثال می آورند . سال اول دبیرستان را دوباره خواندم و سال دوم رفتم همان رشته ای را خواندم که پدرم می خواست ریاضی .در امتحان کنکور در رشته ریاضی در آن سالهای کور رتبه هزار و پانصد آوردم اما انتخاب رشته نکردم  .رشته هنر که  میان رشته های دیگر شناوربود شرکت کرده بودم با رتبه صد  در یکی از رشته ها قبول شدم  . رشته مورد علاقه ام نبود . نرفتم ؛  باید دو سال انصراف می دادم تا دوباره نوبتم شود قانونش اینطور بود . انصراف دادم ؛  دوسال بعد دوباره در رشته هنر شرکت کردم دوباره همان رشته قبول شدم رفتم . خر بودم دیگر .
باید بروم . باید بروم بچه ها را زودتر بخوابانم , فردا روز اول مهر است می دانم  .

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

چطور وبلاگ نویس شدم ( پستی که باید زودتر می نوشتم اما دیرتر نوشتم )


وبلاگ نویسی را وقتی شروع  کردم که معروف بودم به "کاندولیزا خار خاری" مدام برای کارهای درسی ام در سایتها و وبلاگهای سیاسی پرسه می زدم . مشکلم این بود که نمی توانستم متنهای زبان انگلیسی  را راحت بخوانم تصمیم گرفتم بروم جایی را پیدا کنم که بی دغدغه به من در مدت  24 ساعت انگلیسی را بطور کامل و یکجا بیاموزند . همان روزهایی بود که فکر می کردم باید مشکل را کامل سرچ کنیم تا گوگل بفهمد چه می خواهیم بگوییم سرچ  کردم :
 " می خواهم انگلیسی یاد بگیرم راهی نشانم می دهی که در مدت کوتاهی خیر سرم  یادش بگیرم؟  یادت باشد در تمام طول دبیرستان و دانشگاه مشکل حل نشده است خواهش می کنم راه راست را نشانم بده" و کلید اینتر را  زدم . گوگل  برایم چند انتخاب پیدا کرد؛  همه انتخابها را باز کردم .چیز دندان گیری نبود ،  اما یکی مرا مجذوب خودش کرد این انتخاب ؛  وبلاگ دختری بود به نام  "پینک "  سال 1384 بود ؛این اولین بار بود که  من یک دفترچه خاطرات روباز را بدون آنکه صاحبش مثل موش کور آن را هفت سوراخ پنهان کند می دیدم . یک دختر به شدت غرغرو؛ عاصی  و  به شدت  دوست داشتنی  . کسی که همیشه از نمره زبانش ؛ ابروهایش که  تند تند  در می آمدند ؛ ماشین کوچکش به اسم اقدس ؛ هیکلش که ممکن بود یک عدس چاق بشود و.....می گفت  و  می نوشت ؛  منتهی با زبانی که به شدت شیرین می نمود  .  این اولین بار بود که می دیدم دختری از زندگی "ک..یری" اش  با همین عبارت  فغان و فریاد به راه می اندازد و سر به دیوارمی کوبد.  سمت چپ وبلاگ پینک  و در لینکدانی تک لینکی اش ؛  فقط یک اسم درج شده بود "کیوان"  مدت زیادی طول کشید تا فهمیدم با گذاشتن موس روی کیوان وفشار دادن آن می شود وارد دنیای  کیوان " از پشت یک سوم "  شد. دنیای کیوان دنیای دائم الپریود مردانه ای بود که مرا با درد و دلها و طنازی ها و کلافگی های مردانه  از نوع جدیدش آشنا می کرد  . کیوانی که  هر بار ؛ بار سفر می بست تا از این سرزمین کوچ کند  ته دلم آرزو می کردم  کاش باز هم دوام نیاورد و برگردد از بس خیلی زیاد دور بودنش را دوست نداشتم . لینکدانی کیوان پر و پیمان بود اما از میان آنها  یک نام  مرا زود به واکنش واداشت  " شراگیم " . کسی که  ناگهان فکرکردم چقدر شبیه من است . در نوشتن و احساسات  ؛ در آرزوهای دور و دراز . هر چند تفاوت نوشته های شراگیم با من مثل  "تفاوت موتور پیکان جوانان گوجه ای بود با موتور لامبورگینی !"  اما اینها دلیل نمی شد که استعدادش را نادیده بگیرم احساس می کردم  او روح مردانه ی وجود من است  و همین  باعث شد که من لامبورگینی را روشنش کنم  و متناسب با شخصیت شراگیم یک  شخصیت دخترانه ی شوخ وشنگ بیافرینم به اسم  آنا.
" پیکان جوانان گوجه ای" مدتهاست کم کار شده  ؛ "پینک " عاقبت آیلتزش را گرفت و از ایران کوچ کرد و رفت  استرالیا  , هنوز اما  ابروهایش زود به زود در می آیند ، کیوان از پشت یک سوم  ؛ شد کیوان  "هزار توی  ِ هزار راه "   و من عاقبت نوشته های دخترانه را کنار گذاشتم تا  بیست سال بزرگتر بشوم تا زنی باشم   با دو دختر و یک آقای خانه .

۲۹ شهریور ۱۳۸۹

لطفا آب رو بریزین روی اونجائیتون که می سوزه

با آقای خانه و بچه ها نشسته ایم فیلم درام می بینیم . زن شوهرش مرده است و می خواهد با مرد دیگری ازدواج کند .
بیزقولک : مامان همه ی زنها وقتی شوهرشون مرد می تونن با یه مرد دیگه عروسی کنن .
آقای خانه ابروی راستش را  می دهد بالا و  همانطور که تلویزیون را تماشا می کند زیر چشمی مرا می پاید .
می گویم : نه خوب همه ی همه نه بعضی ها  دوست دارن بچه های خودشون رو بزرگ کنن بدون اینکه دوباره ازدواج کنن .
آقای خانه ابرویش را پایین می دهد و تلویزیون تماشا می کند .
بیز بیز می گوید : نخیر هم چه حرفیه اگه مامانه دوباره عاشق شد چی ؟ مثل این فیلمه ؟
آقای خانه دو ابرویش را با کمی حیرت می دهد بالا و کمی سر جایش جا به جا می شود نگاه سریعی به بیزبیز می کند و بدون اینکه مرا نگاه کند دوباره فیلمش را با تعجب نگاه می کند .
من می گویم : خوب دیگر آن وقت چاره ای نمی ماند شاید یه جوری هم شد که  بچه ها از بابای جدید بیشتر خوششون اومد .

نیم ساعت بعد من می روم ظرفها را بشویم آقای خانه می آیند برای خودشان چای بریزند می پرسند : راستی این قانون زن دوم بدون اجازه زن اول در مجلس تصویب شد ؟ خبر داری ؟
من از خنده منفجر می شوم می گویم : آقا اون چایی داغه ؛  بفرمائید این لیوان آب سرد ؛  بریزین رو اونجائیتون که می سوزه انشاءالله  تا خنک بشه قانون رو هم تصویبش می کنن   .

ته نوشت : همانطور که حدس می زدم و انتظار داشتم بعد از بازگویی ماجرای انبار از امروز آقای خانه مرا می رسانند به محل کار خودشان هم می آیند برم می دارند .فقط باید سعی کنم ساعتهای ورود و خروج همانطور که باید ؛ تنظیم شوند خیلی مهم است.

۲۸ شهریور ۱۳۸۹

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

چون  زن فرمانبرداری هستم  تصمیم گرفتم آن ماجرای آقای قزمیت و خانم زیبا را که در اتاق من روی هم ریخته بودند ؛ به آقای خانه بگویم.  تازه من شرایط را هم خوب چیده بودم که ایشان به چیزهای دیگری غیر از چیزی که می خواستم بگویم توجه کنند . شب تاریک ؛ نور ملایم  آباژور ؛ پنجره باز ؛ باد ملایم که خبر پاییز  را می آورد  . بوی عطر شنل ؛ لباس مناسب ؛ گیسوی افشان؛  لبخند مرد افکن  , دو تا گیلاس شربت بهار نارنج ؛   اما همه اینها رته ته ؛ تا به آخر ماجرا رسیدم که آقای قزمیت چجوری زیپش را بالا می کشید ؛ سیاه و کبود شد  .نفسش بنده آمده بود به تته پته افتاد  . لپ تاپ من را  نشان داد و گفت : هر چی می کشیم از دست این بی پدر و مادرِ ؛ سه تا زن فمنیست و دو تا مرد دگر اندیش و چار تا جوجه دانشجو آمدن برایت  به به و چه چه کرده اند . هر روز می خوای برای اینها  قصه ی تازه ای  سر هم کنی ؛  محل کارت رو کردی ججججنده خونه بعد هم می گی من که مطمئن نیستم تار مو رد نکردم ؟
( من همین جا از دوستان پوزش می خواهم باید باور کنیم ما در خارج از فضای مجازی دشمنانی هم داریم که فکر می کنند ما را  مثل مار در آستینشان پرورش داده اند  .)
 من خوب ناراحت شدم گفتم : آقا شما چرا دارین فرا فکنی می کنین ؛ اینترنت چه ربطی داره به محل کار من ؛ حسودیتون می شه به اینکه من هنوز دارم می نویسم  ولی شما مجسمه سازی رو گذاشتین کنار و رفتین تو کار مرغ داری تازه  اگه خواستین گاو داری هم بزنین نصف مشکل حله خودتون گاو ِ اول ؛ خوب این چه مدل صحبت کردن با یک زن تحصیل کرده ی وبلاگ نویسه   ؟
دروغ گقتم ؛  نگفتم  این حرفهای بالایی را ،  خوب ترسیده بودم شما که خشم آقای خونه رو ندیدین که ؛  من فقط هنر کردم خیلی با ترس و لرز بگم  : ببخشید آقا عصبانی نشید ؛ حالا شما شربتتون رو بخورید از دهن نیفته ؛  فردا میرم دختره رو ردش می کنم بره ؛ با هیات مدیره هم در مورد آقای قزمیت صحبت می کنم , اینترنتم رو هم محدودش می کنم ؛ قولتون می دم آقا من رو دوست داشته باشید هنوز .
امروز آمده ام سر کار آقای قزمیت را صدا می کنم می گویم تو خجالت نمی کشی زن را آورده ای توی اطاق من روی میز من ، آن کار را با او کردی ؟ مرد ناحسابی ببین زیر شیشه عکس بچه هایم را گذاشته ام ؛ " حالم  از تو و آن زیپ شلوار بالا کشیدن و آن زن به هم می خورد" ( این قسمت را توی دلم گفتم )  .
مثل پتر کبیر سرش را گرفته بالا می گوید : گناه که نکردم صیغه اش کردم .  عکس بچه هایت را هم بردار از زیر میز بد است دختر هستند نا محرم می بیندشان ، گفتم : تو غلط کردی برای من تعیین تکلیف می کنی ( این را نگفتم ؛ ترسیدم  ) به جایش گفتم :  تو گفتی و من باور کردم که زن را صیغه کرده ای  . گفت : خانم ِ زیبا از طرف خودش وکیل شد  به من گفت :"زوجتک نفسی فی المدة المعلومة علی المهر المعلوم"  من  هم گفتم  : قبلت  و تمام ! من فکم کش آمده بود گفتم : همین ؟ او هم گفت : همین .
من خوب حیرت کرده بودم ناگهان یادم آمد این داستان مهریه را که هی می گویند : هدیه مرد است برای زن به جهت مهر و محبتش همه  کشک است . در واقع وقتی به صیغه موقت نگاه می کنیم معنای مهریه معلوم می شود . مهریه فقط حق التمکین است .
هیچی ؛  دهنم بسته شد . با خود گفتم بحث کردن با او بی فایده است . فردا می رود برای من شاهد می آورد و مملکت هم که خر تو خر من را می گیرند می برند که در کارمقدس  و شرعی مردم دخالت کرده ام . ( یعنی در واقع رویم نشد بیشتر از این مسئله را بازش کنم ) فقط به زیبا زنگ زدم و از او خواهش کردم این بار که خواستند صیغه موقت بین خودشان جاری کنند ما بقی پروژه را بروند توی همان خراب شده ای که قبلا  انجامش می داده اند ، کلید بزنند .

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

قهوه تلخی که با امشب شب ِ مهتابه (عزیزم) حبیبم رو می خوام شیرین می شود

بعد از مدتها ندیدن بازیگران ایرانی در تلویزیون  سرانجام قهوه تلخ را خریدیم  و چشممان به جمال سریال ایرانی با بازیگران ایرانی اش  روشن شد . از شما چه پنهان نزدیک , یک سال است کانالهای صدای سیمای ایران قطع شده ؛  نمی دانم چرا باد مخالف  که می وزد  اول می زند کانالهای ایران خودمان  را قطع می کند . آخرین باد آنقدر شدید بود که از یک سال پیش تا به حال برنامه های صدا و سیمای خودمان را  بل کل قطع کرد. اینطرف و آنطرف ؛ فک و فامیل و دوست و آشنا هم یا دارند فارسی وان تماشا می کنند یا زده اند در کار سیاست و خبرهای خبرگزاری استعمار پیر و آمریکای جهان خوار را دنبال می کنند  .
متحجر و عقب مانده نیستم اما سریالهای فارسی وان بخصوص آمریکای لاتینی هایش یک جورهایی روی اعصاب من است . یا یک مرد خوش تیپ است که یک دوجین زن عاشقش هستند ؛ یا یک زن تو دل برو است که دویست مرد برایش سرو دست می شکنند . هر وقت هم قرار است یکی از این زنها برسد به این مرد یا یکی از مردها زن را بگیرد و قضیه ختم به خیر شود ،   ناگهان یک بامبولی جور می شود زن قهر می کند می رود با  یک مرد دیگر لب  و لوچه می دهد . یا مرد پا عقب می کشد با زنی دیگر می رود توی رخت خواب . خلاصه تکلیف روشن نیست این وسط همه چیز تا قسمت سی صدم سرکاری است  . ناگهان در قسمت سی صد همه می فهمند اشتباه کرده اند می روند و توبه می کنند و خوب و سربه راه می شوند و با عشق اولشان زندگی را شروع می کنند  .
بگذریم سریال قهوه تلخ برای خانواده های ایرانی  خوب است چون ایرانی است ؛ طنز است ؛ جلف نیست ؛ معنا دار است  ؛ مهران مدیری کارگردانش است ؛  در صدا و سیمای ایران پخشش نمی کنند ؛ می توانی راحت بگذاری توی خانه بچه ها تماشایش کنند بدون آنکه دغدغه  سانسور لحظه های ناجورش را داشته باشی و از همه مهمتر سریال قهوه تلخ خوب است چون ابتدایش  با این ترانه ی زیبای امشب شب ِ مهتابه حبیبم  رو می خوام . حبیبم اگر خوابه طبیبم  رو می خوام شروع می شود .
اما سریال قهوه تلخ ایرادهایی هم دارد که دردناک است گفتن ندارد چون ناچاری بوده است یکی همین ماسماسک هایی که به شکل مو زیر چارقد زنها بسته اند حالا قصد نقادی از این سریال را ندارم مهران مدیری نشان داده که سریالهایش آرام آرام جای خودشان را باز می کنند . اما قصد دارم همه قسمتها را اصلش را بخرم . مثل  آن همه آدمی که رفتند سینما اخراجی ها را به کارگردانی کارگردان محبوبشان ده نمکی دیدند . من هم تصمیم گرفته ام سریال  کارگردان محبوبم را اینطور بخرم تا سودش توی جیب خودشان برود و تقویت شوند . این راه خوبی است من انجامش می دهم شما را نمی دانم .


۲۵ شهریور ۱۳۸۹

من و تارمو و یک صحنه ی مشکوک!

امروز مجبور بودم بیایم انبار ؛ در باز بود چون قرار بود کارگری بیاید برای نظافت و نگهبان هم نشسته بود به چرت زدن ، آرام از کنارش گذشتم و آمدم تو ؛ در واقع دلواپس بودم ؛ نوشته بودم نزدیک انبار ما یک ویرانه است که گاهی راننده های کامیون و کسبه زنهای اجاره ای اشان را می آورند؟ راستش  من به این زنها ارادتی خاص دارم و با وجود آنکه آقای خانه مرا از نشست و برخاست با آنها پرهیز داده اما من اتفاقا از اینها خوشم می آید ،بعضی وقتها دزدکی می آورمشان داخل تا در حمام کوچک ته سالن  تنی به آب بزنند و خودشان را مرتب کنند بعد می نشینیم با هم گپی می زنیم داستانهای اینها خیلی برای من دلنشین و بعضی وقتها غافل گیر کننده است .  مثلا من می دانم مسئول ترخیص کالاهایمان چند باری را با محبوبه خوابیده ، یا نگهبان شیفت شب ، شبها با سمیرا و گاهی ملکوک  داستانهایی  دارد ! یا ....
 بگذریم ؛. یک هفته پیش یک قدم جلوتر رفتم ؛ وقتی خواستند کسی را برای نظافت هفتگی انبار بفرستند گفتم : من کارگری می شناسم که هر هفته بیاید اینجا را برای ما تمیز کند . بعد به زیبا گفتم : هر پنج شنبه  برای نظافت بیاید. حالا فکرش را بکنید امروز آمده ام انبار می بینم یکی از انباردارها با این زن توی اتاق من هستند . از شرح ما وقع می گذرم چشمتان را به مونیتور نچسبانید ؛ پدر بزرگ من از آن آخوند های خوب بود که عقیده داشت حتی اگر  زن و مردی را با هم در یک بستر بهم چسبیده هم دیدید حق ندارید محکومشان کنید به رابطه ،  باید یک تار مو از وسطشان رد کنید اگر رد شد که شد ،  اگر نشد ؛ شاید چیزی که فکر کرده اید درست باشد  . ( من نمی دانم آیا تمام کسانی که به زنای یک زن و مرد شهادت می دهند تار مو رد کرده اند ؟ ) من و تار مو و این صحنه ،   مردی که لباس کامل دارد و زنی که لباس کامل دارد شاید برای مباحثه آنقدر به هم نزدیک شده اند . هر چند بالا کشیدن زیپ شلوار مرد و پایین دادن دامن زن کمی مورد دارد اما من تار مو را امتحان نکردم پس آنچه فکر کرده ام درست نیست.   

۲۴ شهریور ۱۳۸۹

کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم

مادرم یک انگشتر شرف شمس دارد که از پدرش به یادگار مانده ؛  هیچ وقت به ما نشانش نمی دهد .می گوید : انگشتر شرف شمس آمد نیامد دارد . می گوید : این انگشتر برای خانواده ما نحس است ، گرفتارمان می کند ؛ بدبختی می آورد ؛ سرنگونمان می کند . می گویند،  بر روی انگشترهای شرف شمس پنج نام خداوند به شکلی خاص نوشته می شود. این اسامی  را باید در روز و ساعتی خاص در زمان وقوع شرف خورشید که خورشید نسبت به کواکب دیگر به زمین نزدیکتر است بنویسند در غیر این صورت شرف شمس نویسی ؛  هیچ فایده ای ندارد  و انگشترش هیچ خیری به کسی نمی رساند .
یعنی نمی شود به تن نگینی  اینچنین  دستار دروغین آویزان کرد وگرنه نحوستش دامن خودمان را می گیرد .
شاید مضحک به نظر بیاید اما همیشه فکر می کردم  کوروش نگین شرف شمس ایران ماست . بی خود نباید روحش را احضار کنیم؛  باید در صندوق تاریخ بماند چون این نگین خورشید  آمد ؛  نیامد دارد. چه بسا  علت سرنگونی شاه همان جمله ی معروفش در جشنهای دو هزار و پانصد ساله بود " کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم " اینکه شاه یک مملکت بیاید خودش را به یک شخصیت تاریخی دو هزار و پانصد ساله   آویزان کند تا بگوید :  "ما هستیم " . معنی اش این است که من روح تو را احضار کردم تا شاهد سرنگونی ما باشی  .

۲۳ شهریور ۱۳۸۹

از خیر ماچت گذشتیم آب دهنت را جمع کن

آقای خانه برای بیزقولک دوچرخه خریده گذاشته پشت در می خواهد بچه را سورپرایز کند . می گوید : بیزقولک بابا ؛ برو دم در کفشها را جفت کن بگذار در جاکفشی . بیزقولک اما نشسته است کارتون تماشا می کند ؛ می گوید : باشه این را تماشا کنم .آقای خانه سماجت می کند : گفتم همین حالا برو . بیزقولک مقاومت می کند ، جای خوب کارتون است همانجایی که همیشه دوست دارد صد بار تماشا یش کند . هیچ چیز نمی بیند با دهن باز مجذوب شده است . آقای خانه می آید دستش را می گیرد می گوید : مگر نمی گویم همین حالا برو کفشها را جفت کن . بیزقولک  گریه اش می گیرد اما آقای خانه اخم و تخم می کند وبا دعوا بچه را کشان کشان می برد تا دم در ( لابد دل توی دلش نیست که بچه را بفرستد  بیرون  ؛ دوچرخه را ببیند) . ؛ خوب بچه با اشک آویزان می رود و دوچرخه کوفتی را هم می بیند و کلی گل از گل هر دوتایشان می شکفد.
بیز بیز می آید لب ور می چیند که چرا برای بیزقولک دوچرخه خریدی ولی برای من ویلون نخریدی ؟ من که خیلی وقت است به تو گفته ام  ؟ آقای خانه همانطور که بیزقولک را بغل کرده است می گوید : چون بیزقولک کوچکتر است و بیشتر از تو دوستش دارم . از دست تو به این دلیل و این دلیل عصبانی هستم .  بیز بیز اشکش در می آید می دود توی اطاقش که خودش را پرت کند روی تخت و به سیری دل گریه کند ؛ ولی  ویلون جدیدی که پدرش برایش خریده را روی تخت می بیند .همه شاد می شوند .
همین دیروز برای من اس ام اس داده است  که : می کشمت ! می آید می بینم یک دسته گل گرفته به مناسبت سالگرد اولین دیدار عاشقانه امان  . حیرت من را که می بیند  می خندد و می گوید : هرچیز خوبی در کنار یک اتفاق بد خوبتر به نظر می آید . تازه من گریه کردن  زنها را خیلی دوست دارم اما طاقتم کم است . اول اشکتان را در می آورم بعد زود باجتان را می دهم مگر چطور می شود ؟می گویم : هیچ چیز نمی شود؛ فقط من یکی  از خیر ماچ تو گذشتم لطفا آب دهنت را جمع کن  .

۲۱ شهریور ۱۳۸۹

نسلی که در باغ وحش بزرگ شده است

نسل ما نسلی است که پدر و مادرمان تا بچه های مردم را می دیدند همان بچه را با توم می کردند " دو بامبی"  می زدند توی سر ما که ببینید اینها چطورند شما چطور هستید ، یک عمر تا بچه های مردم را دیدیم توی دلمان به جد و آبادشان نقل و نبات خیرات کردیم که این انترها اگر اینقدر درس خوان و مودب و با کمالات نبودند ما اینطور توسری نمی خوردیم و تحقیر نمی شدیم . حالا خودمان شده ایم  پدر و مادر  فهمیده ایم اینطور مقایسه کردنها بچه ها را تخریب می کند نه تشویق ، اوضاع اما  برعکس شده است .حالا  بچه هایمان هستند که  پدر و مادر مردم را می کوبند توی سر ما .  بیز بیز امروز می آید می گوید : مامان بابا شما خاطره خنده دار ندارید؟ اگر یک شاهنمامه هم طنز توی زندگی من باشد وقتی کسی به من نگاه می کند و می گوید بگو،  بل کل همه چیز فراموشم می شود می گویم : نه والله او هم می گوید : ایشششش شما چه جور بابا مامانی هستید ، بابا مامان زینگول یک عالمه خاطرات طنز برایش تعریف می کنند  . فردا می آید می گوید : شما خاطرات وحشتناک ندارید می گوییم نه بالله ،( حالا  کل زندگی امان تونل وحشت است ها ؛ اما آن وقت خوب چیزی یادمان نمی آید .) او هم می گوید : اههههه  شما پس چه دارید؟  بابا مامان زینگول دهنشان را که باز می کنند هزار تا هزارتا خاطره وحشتناک می ریزد بیرون . دیروز آمده می گویــــــد : یادتان بـاشد شمـا ما را تا به حال باغ وحش نبرده اید بابا مامان زینگول او را برده اند باغ وحش آنقدر عکس گرفته که خدا می داند . تازه  ما را که نمی برید هیچ  ، خودتان هم تا به حال باغ وحش نرفته اید تا عکسش را ببینیم  . می خواهم کم نیاورم می گویم : چرا نرفته ایم اگر بابا مامان زینگول تازه رفته اند  باغ وحش ما نسلی هستیم که در باغ وحش بزرگ شده ایم .

ته نوشت : تمامی نظرات  را می خوانم ؛ اما شرمنده سیستم بلاگر و وقت محدود من اجازه نمی دهد برای هر کس یک پاسخ بگذارم . راستش را بخواهید سیستم کنترل نظرات را برای خواندن تک تک  نظرات گذاشته ام  . پس فکر نکنید وبلاگ نویسهای دیگر جواب خوانندگانشان را تند تند می دهند و من در باغ وحش بزرگ شده ام .

۲۰ شهریور ۱۳۸۹

صداي نفس گرگ ( کانال وحشت )

دو شب را در يک کلبه متروکه گذرانديم . وسط يک جنگل بکر در نزديکي هاي کياسر ،  همراه چند تن از دوستان مجرد و متاهلمان .تمامي گروه تحت تاثير محيط مرموز و ترسناک شب ِ جنگل قرار گرفته بودند و دلشان داستانهاي ترسناک مي خواست. قرار شد هر کدام از ما بزرگترها  يکي از خاطرات وحشتناک زندگي اش را تعريف کند . و بچه ها بيز بيز و بيزقولک و زينگول ( دوستشان که هم سن بيز بيز است و بيشتر اوقات با هم هستند و پدر و مادرش هم از دوستان ما )  به اين خاطره ها نمره دهند .
آقاي خانه خاطره وحشتناک نداشت . او به شدت از ماوراء الطبيعه بيزار است دوستش ندارد ؛ باورش نمي کند .
آقاي ميم سين گفت : اين چيزها دروغ است و دوست ندارد درگير شود .
خانم با تا گفت : يکي دو خاطره وحشتناک از اشباحي که وقتي کودک بوده آنها را مي ديده دارد اما دوست ندارد بچه ها وحشت زده شوند . هر چند او خودش وقتي بچه بود اينها را مي ديده اما به دليل کثرت ديدن  برايش عادي بودند. 
من تعريف کردم که در خانه امان يک شب که درس مي خواندم هر بار که از پنجره ؛ حياط ِ پر دار و درختمان  را نگاه مي کردم شبحي از جلوي چشمم رد مي شد اما وقتي دقت  کردم  فهميدم برگ درختان است . اين اتفاق همان شب سه چهار بار برايم افتاد عاقبت کتاب را به گوشه اي پرت کردم و خوابيدم .
آقاي فا تا صاحب مجرد و سن و سال دار کلبه  تعريف کرد : بعضي شبها گرگها مي آيند پشت پنجره ها ي کلبه ؛  من صداي نفس گرگها را و له له زدنشان را به وضوح مي شنوم اما اين چيزها مرا نمي ترساند .( به همين مناسبت ما اسمش را گذاشتيم  آقاي  "صداي نفس گرگها را مي شنود " )
آقاي ميم ميم که او هم مردي زن طلاق داده و يالغوز است چنين تعريف کرد که :وقتي جوان بود پدرش او را از خانه بيرون مي کرد او شبها به خانه مرد عجيب که همه مردم شهر کوچکشان از او مي ترسيدند مي رفت خانه اي   با در و ديوار و پرده هاي سياه که شبها  تنها با يک چراغ فانوس روشنش مي کرد . پيرمرد  با او دوست مي شود اما حرکات و نگاههاي ناگهاني او به چپ و راست که گويي کسي را مي بيند و صدايي را مي شنود  آقاي ميم ميم  را متعجب مي کرده او پسر جسوري بود که از هيچ چيز نمي ترسيد خيلي هم مايل و منتظر ارتباط برقرار کردن با موجودات خيالي اطراف پيرمرد بوده است . اما پيرمرد چيزي بروز نمي داده . تا اينکه يک روز ماشينهاي آتش نشاني را مي بيند که به سمت خانه پيرمرد مي روند  او با احساس اينکه اتفاقي افتاده راه مي افتد. خانه پيرمرد آتش گرفته و پيرمرد را که کاملا سوخته  بوده از خانه بيرون مي آورند . پسر او را بغل مي کند پيرمرد در آخرين دقايق عمر چشمهايش را باز مي کند و به پسر لبخند مي زند و مي گويد : ديدي عاقبت آنهايي که تو دوستشان داشتي مرا آتش زدند . 
آقاي ميم صاد پدر زينگول تعريف کرد در جواني بعضي شبها مي رفتم دم مغازه آب ميوه فروشي پسر عمويم . يک شب ساعت 11 و نيم که کار تمام شده بود و مشغول شمردن پول دخل بوديم ناگهان يک زن با چادري مندرس و گرد و خاک گرفته وارد مغازه شد من سرم را بالا گرفتم و نزديک بود قالب تهي کنم او چشمهايي آبي وحشتناک و تراخم گرفته وصورتي از شکل افتاده با ريشي کم پشت داشت . زن با صداي مردانه ي کلفتي  گفت : پيراشکي دارين ؟ من با تته پته به پسر عمويم گفتم : اسماعيل ببين اين خانم چه مي خواهد . پسر عمويم سرش را بالا گرفت و با حيرت و وحشت از ديدن زن گفت : نه به خدا نداريم . زن بي صدا برگشت و رفت ! ما وحشت زده پولها را توي دخل انداختيم و کرکره مغازه را پايين کشيديم و مي خواستيم  سوار موتور شويم و به خانه برويم . ولي موتور خراب شده بود . با سرعت خود را به سر خيابان رسانديم و ماشيني گرفتيم و به خانه رفتيم همين که از تاکسي پياده شديم ديديم  درآن طرف  خيابان   زني با چادري گرد و خاک گرفته روبروي نانواي وحشت زده ايستاده چيزي مي پرسد نانوا با وحشت سرش را تکان مي دهد زن هم  به راه خود ادامه مي دهد و مي رود  . بعد از آن تا چند روز همه ي دوستانمان در محل اين زن عجيب و غريب را مي ديدند تا اينکه ناگهان ناپديد شد . 
نتيجه آقاي ميم صاد اول - آقاي فا تا دوم - آقاي ميم ميم سوم - خانم با تا چهارم و من پنجم شدم .
راستي چرا ديگر ماجراهاي جن و پري بزرگترها تمام  شده است آيا زندگي کنوني امان آنقدر کابوس است که جنها را هم فراري داده ؟ مي خواهم بدانم شما خاطره وحشتناکتان چيست ؟ اگر حوصله اش را داشتيد برايم بنويسيد /

۱۶ شهریور ۱۳۸۹

ديکتاتــــــــــــور خداست

آمده اند روی در خانه امان با یک ماژیک سبز نوشته اند "مرگ بر دیکت اتور " مرا می گویید یخ کردم .
عصبانی هستم و به در و دیوار بد و بیراه می گویم ، این وسط هی بیزقولک خودش را می اندازد وسط که دیکتاتور کیه ؟ مامان چرا عصبانی شدی ؟ مگه دیکتـاتور آدم خوبیه ؟ چرا ننویسن مرگ بر دیکتـاتور ؟ محلش نمی دهم. با بیز بیز کلنجار می روم که برود برایم ماژیک بیاورد تا نوشته را بپوشانم . بیز بیز اما عجله ای برای این کار ندارد . مدام حرفهای بی ربط می زند ؛ می گوید : مامان می خواهی ماژیک قرمز بیاورم چند تا گل از وسطش در بیاوری شکلش را عوض کنی  شبیه یک باغچه گل ، خیلی بهتر از این است   که رویش رنگ سیاه بکشی  . کلافه ام می کند با او بحث می کنم . بیزقولک دوباره و دوبارمی پرسد ؛ مگر دیکتاتور بد نیست خوب چه اشکالی دارد نوشته باشند ؟ مامان اصلا دیکتاتور آدم است ؟ بعد داد می زند مرگ  بر دیکتــاتور و هر هر می خندد .
 می گویم : زود دهنت را ببندد و برو توی خانه ؛ بیز بیز از او حمایت می کند و می گوید : مامان خانوم شما حتی از رستم که پسرش را کشت هم بدتر هستید . بیزقولک می فهمد اوضاع قمر در عقرب است و دیکتاتور باید خیلی مهم باشد که مرگ بر او نوشتن مرا اینطور عصبانی کرده است . بنابراین خودش نتیجه گیری می کند سرش را تکان می دهد و بلند می گوید : آهان فهمیدم دیکتاتور ؛ خداست .


۱۵ شهریور ۱۳۸۹

مرا بر آگاهی فرو مگذار که آگاهی همه شغل است

در روز جهانی ،  وبلاگ نویسی پارسی که شاید امروز باشد شاید هم روز دیگری ، تصمیم دارم به عنوان خارخاسک هفت دنده حقایقی از خودم را بریزم توی دایره . شاید باب بشود دوستان دیگر هم در این روز بزرگ  یکی دو تا راست کوچولو از خودشان بگویند . حالا با هر جور دروغی هم که خواستند شاخ و برگش بدهند عیبی ندارد دنیای مجازی یعنی همین دیگر .
"من یک زن معمولی هستم .محل کارم هیچ وقت نزدیک ساختمانهای بلند و سربه فلک کشیده  یا برجهای تجارت جهانی در خیابانهای تمیز و زیبا  نبوده ، هیچ وقت کت و دامن قرمز نمی پوشم و موهایم را دمب اسبی نمی کنم و کفش پاشنه بلند به پا نمی کنم و با ماشین شخصی ام  به محل کار نمی روم  .
من همیشه یک مانتوشلوار داغون به تن می کنم . سوار تاکسی می شوم  با راننده تاکسی سر کرایه  چونه می زنم و می روم ضایع ترین قسمت شهر که کولی ها ، گداها ، بخت برگشته ها ، مهاجران افغانی ، و....  که هر کدام محله ای دارند  به محل کارم .
 محل کار من رو به یک خیابان شیک کنار یک پارک بزرگ و سرسبز نیست ، منشی مکش مرگ مایی که لباس یقه باز داشته باشد و سینه هایش قلپی بیرون افتاده باشد  و لبهایش گیلاسی رنگ باشد و دامن تنگش چهار وجب بالای زانو باشد و در فنجان نعلبکی سیمسون  برایم نسکافه  بیاورد ، ندارم .
 پشت یک بازار محلی ،  کنار یک خرابه که بیشتر وقتها راننده های کامیون انبار خودمان زنهای اجاره ایشان را می آورند و شب تا صبح با اینها توی آن همه خاک و خول حال می کنند .  در یک انبار خر تو خر کار می کنم . من انبار دار هستم . آبدارچی ام که گاهی مسئول حسابداری و بعضی وقتها مشاور ودر  پاره ای موارد رئیسم است . برایم در یک سینی استیل کج و کوله و زنگار گرفته چای لیوانی می آورد . بعد دست می کند توی جیبش با دستهایی که تا همین چند لحظه پیش توی بینی اش را جستجو می کرد در جیبش را جستجو می کند و چند آب نبات رژیمی در می آورد و می اندازد کف دستم . من همیشه رژیم دارم و او این را می داند ، خدا را شکر . من گاهی از زنهای دستفروش که بعضی وقتها از سیستان و بلوچستان می آیند و بعضی وقتها از  خراسان و کنار انبار ما پاتوقشان است  برای بچه ها و خودم تیشرت ، زیره ، باتوم فنری ، چاقو ، مهر گیاه ،شال ابریشمی ، عینک آفتابی ،  مهره مار و   چیزهای  دیگر  می خرم .
چیزهای دیگر هم هست در زندگی من که جزو اسرار است اما برای امسال گفتن همین چیزها کافی است تا سال بعد و بازگویی اسراری دیگر، که چه باشد . "

۱۴ شهریور ۱۳۸۹

لئوناردو داوینچی پنهان پشت تابلوها

هميشه لئوناردو داوينچي را دوست داشته ام . در سخت ترین شرایط زمانی  در آن روزگاران که کلیسا دست و پا و دهان هنرمند و خواننده و نویسنده را می بست و می شکست تا  چیزی خلاف آنچه آنها می گویند ،  نکشند و ننویسند و نگویند ، او ایستاد و  خودش ماند . داوینچی می دانست اگر بر خلاف آن چیزی که کلیسا مقدسش کرده است چیزی بِکشد او را ملحد و کافر و محارب می نامند  و به آتش خشم می سوزانند . این بود که شیوه ای دیگر جست ، او پنهان کاری کرد ، درهر اثری که از خود بر جای گذاشت درصدی از آنچه  آرزوی گفتنش را داشت ،  کشید . چنان که هنوز هنرمندان و کاوشگران در جستجوی آنند که بدانند او چه رازی را در دل نقاشیهایش پنهان کرده است .همین نقاشی مونالیزا چه بسیار محل شک است .  تصویری از یک زن بدون ابرو با لبخندی که خیلی ها بسیار تلخ می بینندش . خیلی ها بسیار شیرین . بزرگترین سوال این است آیا لئوناردو خود را پشت چهره این زن  پنهان کرده است ؟
 ( نشود بنشینید فکر کنید من پیرو مثلا فرقه قرمطی هستم ، مردی سبیل کلفت که لباسی زنانه پوشانده تا حرفهای بی باکانه بزند . باور کنید من هنوز زن هستم . صرف نظر از اینکه نوشتن کارکتر مردانه ماشال   خیلی برایم دلچسب بود .)
 اینها را نوشتم تا بدانید چرا مونالیزا را دوست دارم مونالیزا فریاد مردی است که می خواست حرف بزند بدون آنکه به بهانه ای ناچیز کشته شود . فریاد مردی که  ناچار بود از سوی دیگر لوله به زندگی نگاه کند  بزرگترین راز زندگی داوینچی شاید این بود که می دانست مسیح پسرخدا نیست  و مانند آدمیان می توانست زنی را عاشق باشد .

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

طرح مهار

از آزادی نزدیک به مطلقم استفاده می کنم تا به این سوال پاسخ دهم   " آیا آقای خانه می دانند  من چه چیزهایی  می نویسم و اصولا نظارتی بر این نوشته ها دارند یا نه ؟"راستش را بخواهید آقای خانه اول عاشق نوشته هاي من شد بعد از سیمای ظاهری  من خوشش آمد  دست آخر هم ثروت پدرم زمين گيرش کرد ( پدرم را که مي دانيد هميشه ورشکسته بود من بودم که او را پيش چشم آقاي خانه ثروتمندش کردم او هم گول خورد و عشق چشمانش را کور کرد و مرا گرفت . بعد فهمید  گول خورده است که من با سوء استفاده از او یک بچه در دامن خودم گذاشته بودم . او هم مجبور شد بماند و بسوزد و بسازد .)
 آقای خانه  مثل همه ی مردهای دیگر يک دندگي هايي دارد مثلا  می گوید : هفت دنده باش ، هزار پا باش ، بی کله باش ، سه پست...ان باش ، هر چه دلت می خواهد باش اما خودت نباش  و می گوید : اگر مي خواهي از نوشتنت دلخور نشوم  اینترنت پر سرعتت را تمدید کنم با اسم خودت هیچ وقت ننویس .اشتباه نشود  منظورش از اینترنت پرسرعت همین اینترنت خودمان است .
خوشبختانه آقای خانه اهل گشت و گذار در اینترنت نیست . گاه گدار ی عکس سگ و خروس و گاو و زن لخت و دختر زیبا سرچ می کند اما نوشته های مرا نمی خواند این چیزها چنگی به دلش نمی زند گاهی من برایش به زور چیزکی می خوانم . وقتی کمی خوشش می آید لبخند می زند و می گوید : ولش کن بابا،  بیا بنشین پیشم چرا از من دوری می کنی؟ چرا ديگر پشتم را نمي خاراني ؟ خره پير مي شويم  ديگر از وجود هم حال نمي کنيم ها  ؟ (بعد من تجسم پشت چروکید ه اش را می کنم که وقتی سنی ازمان گذشته مثل سیرابی آویزان  شده است و می پرم می روم تا از روزهای  قبل از پیری نهایت استفاده را ببرم ). وقتی هم خیلی از چیزی خوشش بیاید  بنده نوازي مي کند و  می گوید : فلان خاطره بچه ها را هم  بنویس برایشان یادگاری می شود . 
همانطور که زندگی فراز و نشیبهایی دارد  زمانهایی هم هست که ایشان از نوشته های من خوششان  نمی آید.  اینطور مواقع دروغ چرا اخم می کند و نفس سنگینی می کشد و سرش را به خواندن کتابهای خودش گرم می کند چند دقیقه بعد  با صدای بم و وزینی می گوید : خانوم شام ، مام چی داریم ؟ فکر و ذکرت شده  اینترنت .  فردا می دم اینترنت رو قطع کنن ؛ اصلا به فکرنیستی بچه ها لاغر شده اند ، گفته بودم بیزبیز باید دو صفحه گلستان بخواند نظارت کردی ؟ چرا بچه ها رفته اند پایین باغچه  را لگد کرده اند ؟ نشستی بیزقولک برایت کتابش را بخواند ؟ شلوار من چرا پاره شد ؟ دقت نمی کنی دیگر صد بار  گفتم یاد آوری کن لامپ بخرم برای انباری ؟ در قابلمه را باز گذاشته اي که مثلا آب خورشتت ته برود ، کم آب بریز از صبح بنشین پایش ریز ریز بجوشد جا بیفتد ؟ چرا اينقدر آب مي ريزي  گاز مصرف شود ؟ دامنت چرا اينقدر بلند است روي زمين مي کشد نمي گويي بيفتي زمين باز پايت پيچ بخورد گرفتارمان بکني ؟سگ همسايه چرا واق واق مي کند ؟ ديوار چرا يهو کج شد ؟ زمین چرا دور خودش می گردد؟ و اوووووووووووووه سرتون رو درد نیارم .

۱۱ شهریور ۱۳۸۹

دلقک های سیرک

سال پیش بچه ها را برده بودیم سیرک ، از جمله چيزهاي که مسئولين و گردانندگان سيرک براي کسب در آمد بیشتر براه انداخته بودند عکس انداختن با چند دلقک کوتوله   بود . یعنی بعد از آن همه ژانگولر بازی که توی صحنه در می آوردند بعدش باید می آمدند عکس زورکی می انداختند . قيافه ي غمگين و خسته کوتوله ها را هيچ وقت فراموش نمي کنم . من مي خواستم بيز بيز و بيزقولک حتما کنارشان بايستند و عکس بياندازند پيش خود استدلال مي کردم شايد مبلغي از پول هم توي جيب خودشان برود . اما بيزقولک با گريه و زاري و آبروريزي گفت : مي خواهد برود با کره خر کوچک و بازیگوش سیرک عکس بگيرد . بيز بيز هم آقاي خانه را واسطه کرد تا برود با یکی از دخترهای اسب سوار عکس یادگاری بیاندازد . آخرش ناچار شدم خودم بروم کنار يکي از کوتوله ها بايستم و با او عکس بياندازم . دو تا آدم غمگين يکي که به زور مي خنديد و ديگري که با آن نقاشي روي صورت خندانده بودندش . اين روزها مدام فکر مي کنم چقدر شباهت است ميان ما ملتهاي جهان سوم با آن دلقکهاي کوتوله ي غمگين چهرمان را خندان کرده اند . اما چشمهايمان فرياد مي زنند که چقدر خسته ايم و چه غم بزرگی  داريم .